برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


خلقت زن

چند روز پیش شعری از رهی معیری به نام "خلقت زن" را در خدمت یکی از زنان فرزانه این دیار خواندم و این زن اهل معرفت در باب این شعر چنین گفت: " تاکنون شعری چنین زیبا نشنیده بودم که بتواند اینچنین زیرکانه مقام زن را گرامی بدارد و معرفتی چنین عمیق بر زن داشته باشد."

رهی معیری از شاعران معاصر ایران است زندگی عشقی عجیبی دارد. در چهارده سالگی عاشق دختری بیست ساله می شود ولی آن دختر با کس دیگری ازدواج می کند و همین مساله زخمی عمیق بر سینه سوخته او می گذارد. شعر "خلقت زن" رو براتون می نویسم، البته از فمنیست های عزیز می خوام که چند دقیقه ای تعصبات خود را کنار بگذارند.

کیم من، دردمندی، ناتوانی
اسیری، خسته ای، افسرده جانی
تذروی، آشیان بر باد رفته
به دام افتاده ای از یاد رفته
دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد
همه سوز و همه داغ و همه درد
بود آسان علاج درد بیمار
چو دل بیمار شد، مشکل شود کار
نه دمسازی که با وی راز گویم
نه یاری تا غم دل باز گویم
در این محفل چو من حسرت کشی نیست
به سوز سینه من، آتشی نیست
الهی در کمند زن نیفتی
وگر افتی، به روز من نیفتی
میان بربسته چون خونخواره دشمن
دلازاری به آزار دل من
دلم از خوی او، دمساز درد است
زن بدخو، بلای جان مرد است
زنان چون آتشند از تندخویی
زن و آتش، ز یک جنسند گویی
نه تنها نامراد آن دل شکن باد
که نفرین خدا بر هر چه زن باد
نباشد در مقام حیله و فن
کم از ناپارسا زن، پارسا زن
زنان در مکر و حیلت گونه گونند
زیانند و فریبند و فسونند
چون زن یار کسان شد، مار ازو به
چوتر دامن بود گل خار از او به
حذر کن زآن بت نسرین بر و دوش
که هر دم با خسی گردد هم آغوش
منه در محفل عشرت، چراغی
که از او پروانه ای گیرد سراغی
میفشان دانه در راه تذروی
که ماوا گیرد از سروی به سروی
وفاداری مجوی از زن که بیجاست
که از این بربط نخیزد نغمه راست
درون کعبه شوق دیر دارد
سری با تو، سری با غیر دارد
جهان داور چو گیتی را بنا کرد
پی ایجاد زن، اندیشه ها کرد
مهیا تا کند اجزای او را
ستاند از لاله و گل، رنگ و بو را
ز دریا عمق و از خورشید گرمی
ز آهن سختی، از گلبرگ نرمی
تکاپو از نسیم و مویه از جوی
ز شاخ تر، گرانیدن به هر سوی
ز امواج خروشان، تندخویی
ز روز و شب، دو رنگی و دورویی
صفا از صبح و شورانگیزی از می
شکرافشانی و شیرینی از نی
ز طبع زهره، شادی آفرینی
ز پروین، شیوه بالا نشینی
ز آتش گرمی و دم سردی از آب
خیال انگیزی از شبهای مهتاب
گرانسنگی ز لعل کوهساری
سبکروحی ز مرغان بهاری
فریب از مار و دوراندیشی از مور
طراوت از بهشت و جلوه از حور
ز جادوی فلک، تزویر و نیرنگ
تکبر از پلنگ آهنین چنگ
ز گرگ تیز دندان، کینه جویی
ز طوطی، حرف ناسنجیده گویی
ز باد هرزه پو، نا استواری
ز دور آسمان، ناپایداری
جهانی را به هم آمیخت ایزد
همه در قالب زن، ریخت ایزد
ندارد در جهان، همتای دیگر
به دنیا در بود، دنیای دیگر
ز طبع زن، به غیر از شر چه خواهی
وز این موجود افسونگر چه خواهی؟
اگر زن، نوگل باغ جهان است
چرا چون خار سر تا پا زبان است؟
چه بودی گر سراپا گوش بودی؟
چو گل با صد زبان خاموش بودی؟
چنین خواندم زمانی در کتابی
ز گفتار حکیم نکته یابی
دو نوبت مرد عشرت ساز گردد
در دولت به رویش باز گردد
یکی آن شب، که با گوهرفشانی
رباید مهر از گنجی که دانی
دگر روزی که گنجور هوس کیش
به خاک اندر نهد گنجینه خویش


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 10:43 AM تاریخ: Sunday, October 22, 2006



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb