برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


جغد بشم یا گنجشک بمونم؟

پشت کوه ها، جنگلی بود سر سبز و تو در تو. از همه نوع حیوون تو اون جنگل زندگی می کردند. یه گنجشکی تو جنگل بود که همیشه تو فکر این بود که خودش و دیگران رو کمک کنه تا اسیر چیزای کوچیک و پست نشن. یه جغدی هم بود که به تنها چیزی که فکر نمی کرد این چیزا بود و همیشه با قناری های خوشگل و مامانی خوش می گذروند. خیلی از قناری های کوچولو هم از اون خوششون می اومد.

یه روز که آقا جغده قرار بود با یکی از اون قناری ها بره بیرون، به گنجشکه هم گفت بیا بریم. گنجشکه هم با اینکه خیلی خوشش نمی اومد، باهاشون رفت. جغده اون قناری رو زیر بال و پر کت و کلفتش گرفته بود و قناری هم هی خودشو واسه اون لوس می کرد. آقا گنجشکه هی با خودش فکر می کرد که این دو تا چه باحال هستند، هر دوشون می دونن که دارن به هم دروغ میگن و حرفاشون تو یه جاده ی دیگه است اما الکی الکی اونا رو باور می کنن و می خندن به اونا.

گنجشکه با خودش فکر کرد که شاید اینجور بودنم بد نباشه، اومد خودشو راضی کنه مثه جغده بشه. با اون هی اینور و انور می رفتش. ولی هر روز بیشتر از روز قبل به این می رسید که کار خودش درست تره. با خودش گفت، چرا من مثه اون بشم، کار من درست تره، هدفم بالاتره، چرا اون مثه من نشه؟ اینا رو با خودش فکر کرد و بعد راهشو از آقا جغده یه دفعه جدا کردش. راه خودش رو گرفت و رفت. به جای اون قناری های خوشگل و مامانی، رفت و با شاهین های بلندپرواز اوج گرفت. وقتی رفت اون بالا بالاها، تازه فهمید اون جغد و قناری ها چقدر کوچیک بودن تو اون جنگل.

گنجشکه حالا دیگه واسه خودش یه شاهین شده بود، تو بلندترین جای دنیا نشسته بود ولی اون جغده هنوز روی شاخه درخت بلوط، تنها و بی کس به زمین خیره شده بود.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:02 PM تاریخ: Sunday, September 10, 2006



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb