برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


آقایان ، در آن دوران، جنگ را برعکس می خواندند

در مورد نامه محرمانه امام برای پایان جنگ، چند نکته ای را می گم که شاید واسه آینده مفید باشه.

در مورد تنش و اختلاف نظری که اخیرا بین محسن رضائی و هاشمی پیش آمد خوشحال هستم و امیدوارم از اینگونه تقابل ها باز هم ببینیم چرا که شاید از لابلای این تنش ها برخی از ابهامات موجود در تاریخ سیاسی بعد از انقلاب ایران افشا شود.

از کودکی مدام از رسانه های داخلی شنیده ایم که هشت سال جنگ، برکات فراوانی برای ما داشته است و باید به آن افتخار کنیم. حال با خواندن نامه رهبر انقلاب، زوایای جدیدی از این برکات برایم روشن گشت. بله، به برکت این جنگ بود که مردم بدون اطلاع از عدم هر گونه ادوات جنگی و سلاح های لازم، دسته دسته جان خود را در جبهه ها از دست دادند. آقایان، انگار یک شب خوابیدند و صبح که از خواب برخاستند دیدند نه تسلیحاتی مانده و نه بودجه ای و نه کشور دوستی. همه ساکت بودند ناگهان خری گفت.... باید جنگ را ادامه دهیم.

آقایان ، در آن دوران، جنگ را برعکس می خواندند و اینطور بود که جنگ را با گنج یکی می دانستند و حاضر به از دست دادن این گنج ارزشمند نبودند. از همین روست که در این سال ها نیز سعی بر معرفی جنگ به عنوان یک گنج دارند و حاضر نیستند به اشتباهات خود اعتراف کنند.

اینها به هر حال گذشته سیاسی ماست ولی اکنون نا امید کننده ترین مطلب این است که در مورد مسائل سیاسی و امنیتی امروز ایران، انرژی هسته ای، نیز همان دیدگاه قبلی حاکم است. و انسان می ترسد که دوباره مسئولان سیاسی و امنیتی شب بخوابند و صبح بیدار شوند و ببینند خود را درگیر گنج دیگری کرده اند و باز نه تسلیحات متناظری دارند و نه بودجه ای و نه دوستی و نه دیگر آن مردم جان بر کف که بی چون و چرا وارد میدان شوند. می ترسد نکند دوباره به قول امام برخی تندروها دچار شعار زدگی شوند و بی هیچ بخواهند همه چیز کنند.

خواهش می کنیم که جنگ را همان جنگ بخوانید و از برعکس نمودن آن پرهیز کنید.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 7:47 AM تاریخ: Saturday, September 30, 2006


شرکتی که یک نفر هم آدرس سایتش را نمی داند

امروز سری به دفتر مرکزی بیمه ایران زدم. کمی در مورد سوء استفاده شرکت های بیمه از ناآگاهی های مشتریان به نفع شرکت با برخی از مدیران بحث کردم. آخر سر که داشتم با مسئول روابط عمومی صحبت می کردم (البته جالب اینجاست که شرکت به آن بزرگی مسئول روابط عمومی و اصولا واحدی به این نام نداشت و رئیس خسارت، بصورت فرمالیته و صوری این مسئولیت را بر عهده داشت) گفت که تمامی قوانین و آئین نامه ها در سایت بیمه ایران وجود دارد و مردم می تواند به همه آنها دسترسی داشته باشند. وقتی گفتم آدرس سایت چیست ، بعد از کمی گفت متاسفانه فراموش کردم در حالی که می توانم قسم بخورم اصلا نمی دانست. خلاصه از تمام مسئولین پرسیدم اما در این شرکت به اصطلاح با حساب کتاب، یک نفر هم پیدا نشد که آدرس سایت را بداند. تازه یکی از روسای بیمه که می گفت اصلا مردم لازم نیست از آئین نامه ها و قوانین اطلاع پیدا کنند.

خلاصه این است وضعیت بزرگترین شرکت بیمه ایران. کارشناسانی بدون هیچگونه تحصیلات آکادمیک. افرادی مسئولیت نشناس. شرکتی که فقط دست گرفتنش خوب است نه دادنش. البته این موضوع در تمام ساختار اداری ما مشهود است.

راستی دیروز هشتمین تولد گوگل، این موتور جستجوی محبوب، بود. گوگل جان با اینکه بعضی الگوریتم هات جای انتقاد داره ولی تولدت مبارک. ایشالا تولد صد سالگی ات.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:35 PM تاریخ: Thursday, September 28, 2006


صدا و سیما: زن نماد شیطان است

همانطور که می دانید چند سالی است در ماه رمضان گروه معارف صدا و سیما، در شبکه دو، سریال هایی را مخصوص این ماه پخش می کند که سال پیش و امسال از جلوه های ویژه خاصی نیز استفاده می کند که کمتر در دیگر سریال های ایرانی شاهد آن هستیم.

این نوع از سریال ها که به سفارش گروه معارف ساخته می شود، در پی پرداختن به موضوعات دینی از جمله موضوع برخورد و مقابله خیر و شر می باشد منتها روایت های خیر و شر بصورت امروزی آن شکل می گیرد.

اما نکته ای در روایت تقابل خیر و شر شدیدا خودنمایی می کند و آن نماد ها و اشخاصی است که به عنوان خیر و شر انتخاب می شوند. در سریال های مناسبتی این ماه، نماد شر همواره یک زن بوده است و زن در این سریال ها به عنوان شیطان نمود پیدا می کند. یا اگر بخواهیم با کمی تسامح بیشتر بگوئیم، شیطان در قالب یک زن نمود پیدا می کند. شاهد این امر هم همین سریال های این دو سال اخیر است. هم در سریال سال گذشته، "او یک فرشته بود"، و هم در سریال امسال، "آخرین گناه"، موجود شرور و شیطان یک زن است یا بیشتر در قالب زن تعریف شده است.

به نظر می رسد گروه معارف اسلامی شبکه دو و صدا و سیما جمهوری اسلامی، بر خلاف اصول اسلامی که شیطان نمایاندن زن را منع می کند، حداقل در ظاهر، و بر خلاف نام اسلامی که یدک می کشند، چندان به این آراء پایبند نیست و همچنان همان عقاید پیشینیان خود را دنبال می کند که زن را شیطان می دانست و معتقد بود شیطان از طریق زن به مرد نفوذ می کند. عقیده ای که در "او یک فرشته بود" به وضوح دیده شد و در "آخرین گناه" نیز به گونه ای دیگر به تصویر کشیده شده است.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:23 PM تاریخ: Wednesday, September 27, 2006


یک دعوای کودکانه دیگر

در این مدتی که نبودم گفتم برم و سری به آرشیو وبلاگستان بزنم تا ببینم چی گذشته تو این مدت. نکته ای که خیلی وبلاگستان رو داغ کرده بود یه دعوای وبلاگی دیگه بود. دعوا بر سر یک بچه ی شانزده ساله.

خوب انصاف می گوید که آن افتخارات برای یک بچه شانزده ساله خوب است. بله شاید خیلی ها از رفتار کوروش ناراحت باشند و حرصشان درآمده باشد اما مگر خودتان نمی گوئید او بچه است؟ خوب پس باید انتظار برخی رفتارهای بچه گانه را هم داشت اما این دلیل نمی شود که اینچنین کل وبلاگستان برای تخریب یک فرد بسیج شود هر چند شاید کسی باید این بچه را کمک می کرد تا این رفتارها را کنار بگذارد اما این راهش نبود اگر هم بود نه با این شدت.

ولی دعواهای وبلاگی بعدها به خاطراتی شیرین تبدیل می شوند و شاید سالها بعد، روزی خود کوروش و بقیه دوستان وبلاگنویس دیگر که در اینباره نوشتند، با خواندن آرشیو وبلاگستان حسابی به این دعواهای کودکانه بخندند و البته لبخند شیرینی از خاطرات کودکانه شان بر لبشان بنشیند.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 11:47 AM تاریخ: Monday, September 25, 2006


رمضان و خاطره های نوستالژیک قدیمی

خوب ماه رمضان هم رسید. واقعا چه زود گذشت از رمضان سال گذشته تا این رمضان. راستی رمضان سال گذشته جزء 15 کلمه برتر جستجو شده در گوگل شد.

رمضان رو خیلی دوست دارم. سحرش رو دوست دارم. افطارش رو دوست دارم. همه چیزش رو دوست دارم اما از بعضی چیزا هم چندان خوشم نمیاد.

البته مثل همیشه در کار این آخوندها ماندم که چه می کنند با این ملت. یا کل کشورهای غرب ایران در حلول ماه اشتباه می کنند یا کل کشور های غرب ایران. این یک قضاوت خودخواهانه است ولی قضاوت سوم هم این است که آخوندهای ایران، زبانم لال، چشمشان دچار اشکالاتی است. در صحبتی که با یکی از دوستان داشتیم دیدیم طبق برنامه نجومی Starynight ماه شب گذشته حلول کرده بوده و ما طبق معمول یک روز رمضان را دیر شروع کردیم. اما مگه این آخوندها تو کفشون میره. خوب اصلا نره ، ما رو سننه.

یک درد و دل: هر چی تو این یکی دو روز خواستم در مورد اتفاقات سیاسی روز بنویسم، دستم به نوشتن نرفت. نمی دونم چرا ! ولی فعلا حال نوشته سیاسی تو وبلاگ رو ندارم. باید بگم این وبلاگ بازتاب قسمتی از افکار روزانه منه، توجه کنید تنها قسمتی نه همش، و نباید انتظار داشت همیشه تو یه موضوع و روال بنویسم.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:16 PM تاریخ: Sunday, September 24, 2006


سلامی دوباره...

بعد از مدتها دوباره برگشتم. باور کنید خیلی دلم برای نوشتن تنگ شده بود اما حتی یک دقیقه هم نمی تونستم پشت کامپیوتر بشینم. الان هم چشام هنوز خوب نشده و چندان نمی تونم پشت کامپیوتر بشینم و الان هم با یه عینک دودی کاملا سیاه پست کام نشستم تا نورش خیلی اذیتم نکنه هر چند اینجوری نوشته ها رو نمی تونم خیلی دقیق ببینم ولی چاره ای نیست.

از همه دوستانی هم که تو این مدت به وبلاگ من سر زدند و ابراز لطف کردند واقعا ممنونم و آرزو می کنم همیشه سالم باشند.

راستی این مدت رفته بودم مسافرت و شمال غرب و شمال ایران رو حسابی گشتم و تا مرز باکو، درست کنار رود آراز (ارس)، هم رفتم که خیلی خوش گذشت و جای شما خالی بود. سر راه سری هم به قلعه بابک در شهرستان کلیبر تبریز زدم که واقعا قلعه ی زیبا و مستحکم و دست نایافتنی ای بود.

سعی می کنم باز مثل گذشته، بطور مرتب بنویسم البته اگه چشمام اجازه بده. البته این یه مدت که ننوشتم، یه جورایی سختم میاد که دوباره بنویسم اما فکر می کنم هنوز حرفای خودمونی زیادی واسه گفتن دارم.

در ضمن از امروز کلاس های ترم جدید هم شروع شد. این ترم تو رشته مهندسی برق ترم خیلی سختیه به خاطر افزایش فشار درس ها بطور ناگهانی. امیدوارم خللی تو وبلاگنویس و فعالیتهای جنبی که انجام می دم وارد نشه.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 9:39 AM تاریخ: Saturday, September 23, 2006


آلرژی چشمی از نوع حاد

دچار حساسیت شدید چشمی شدم و از کار با کامپیوتر منع شدم. وضع چشمام بدجور خرابه و خیلی دردناک شده به خصوص چشم راستم که نمی تونم بازش کنم. احتمالا چند روزی ننویسم. واقعا برام خیلی سخته. امیدوارم برای همیشه منع نشم. راستی چقدر اتفاق تو این یکی دو روز افتاده که می خواستم بنویسم اما حیف....

فعلا از تمام زندگی افتادم. نه می تونم تلویزیون نگاه کنم نه کامپیوتر و بدتر از همه حتی نمی تونم چیزی بخونم. هر روزم داره بدتر میشه.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 8:19 AM تاریخ: Tuesday, September 12, 2006


امروز تولد حرف های خودمونی من .....

امروز تولد حرف های خودمونی من .....

وقتی بیشتر دقت می کنم می بینم بدون اینکه هیچ برنامه ای از قبل داشته باشم، تولد وبلاگم با بعضی روزهای وبلاگی دیگه تناسب داره. مثلا 11 روز قبل از تولد وبلاگ من، روز جهانی وبلاگ (Blogday) می باشد. یا چهار روز پیش تولد وبلاگ فارسی بود.

راستی تولد وبلاگ من با سالروز یکی از مهمترین روزهای تاریخ سیاسی جهان مقارن شده است و آن حادثه 11 سپتامبر است که به دنبال خود آشفتگی های بسیاری را به راه انداخت. هر چند من در وبلاگم سعی کرده ام درست در نقطه مقابل آن حرکت کنم و برای آرامش تلاش کنم.

در این مدت شاید ساعت های طولانی و طلائی از عمر خود را صرف نوشتن وبلاگ و جواب دادن ایمل ها و کامنت ها و نیز خواندن وبلاگ دیگران کرده ام. بارها با خود فکر کردم که اگر وبلاگنویسی رو کنار بگذارم به کارهای دیگه بیشتر خواهم رسید اما هیچ وقت نتونستم ازش دست بکشم. تو نوشته هام سعی کردم که قسمتی از علائق خودم رو منعکس کنم اما مطمئنا نتونستم تصویر کاملی از خودم ارائه کنم و گمان می کنم هنوز حرف برای گفتن دارم. البته بعضی وقت ها چیزهائی نوشتم که شاید چندان علاقه ای هم نداشتم اما عادت ندارم چیزی رو که نوشتم و پابلیش کردم، پاک کنم.

در هر حال از تمام کسانی هم که در این مدت به وبلاگ حرف های خودمونی من سر زدند و گه گاه کامنتی گذاشتند و ابراز لطفی کرده اند یا حتی آنها که انتقاد کرده اند و برخی اوقات فرا انتقاد نیز کرده اند، ممنونم و همه آنها را از صمیم جان قبول می کنم و البته باور کنید که از انتقاد بیشتر خوشم می آید چرا که به من انرژی بیشتری برای جدی تر کار کردن می دهد.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 10:33 AM تاریخ: Monday, September 11, 2006


جغد بشم یا گنجشک بمونم؟

پشت کوه ها، جنگلی بود سر سبز و تو در تو. از همه نوع حیوون تو اون جنگل زندگی می کردند. یه گنجشکی تو جنگل بود که همیشه تو فکر این بود که خودش و دیگران رو کمک کنه تا اسیر چیزای کوچیک و پست نشن. یه جغدی هم بود که به تنها چیزی که فکر نمی کرد این چیزا بود و همیشه با قناری های خوشگل و مامانی خوش می گذروند. خیلی از قناری های کوچولو هم از اون خوششون می اومد.

یه روز که آقا جغده قرار بود با یکی از اون قناری ها بره بیرون، به گنجشکه هم گفت بیا بریم. گنجشکه هم با اینکه خیلی خوشش نمی اومد، باهاشون رفت. جغده اون قناری رو زیر بال و پر کت و کلفتش گرفته بود و قناری هم هی خودشو واسه اون لوس می کرد. آقا گنجشکه هی با خودش فکر می کرد که این دو تا چه باحال هستند، هر دوشون می دونن که دارن به هم دروغ میگن و حرفاشون تو یه جاده ی دیگه است اما الکی الکی اونا رو باور می کنن و می خندن به اونا.

گنجشکه با خودش فکر کرد که شاید اینجور بودنم بد نباشه، اومد خودشو راضی کنه مثه جغده بشه. با اون هی اینور و انور می رفتش. ولی هر روز بیشتر از روز قبل به این می رسید که کار خودش درست تره. با خودش گفت، چرا من مثه اون بشم، کار من درست تره، هدفم بالاتره، چرا اون مثه من نشه؟ اینا رو با خودش فکر کرد و بعد راهشو از آقا جغده یه دفعه جدا کردش. راه خودش رو گرفت و رفت. به جای اون قناری های خوشگل و مامانی، رفت و با شاهین های بلندپرواز اوج گرفت. وقتی رفت اون بالا بالاها، تازه فهمید اون جغد و قناری ها چقدر کوچیک بودن تو اون جنگل.

گنجشکه حالا دیگه واسه خودش یه شاهین شده بود، تو بلندترین جای دنیا نشسته بود ولی اون جغده هنوز روی شاخه درخت بلوط، تنها و بی کس به زمین خیره شده بود.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:02 PM تاریخ: Sunday, September 10, 2006


حرکت حقیقت دارد یا نه؟

زینون یکی از حکمای یونان، برای اثبات اینکه حرکت حقیقت ندارد و خلاف عقل است می گوید اگر حرکت واقعیت داشته باشد انتقال از یک نقطه است به نقطه دیگر. پس هر گاه میان آن دو نقطه خطی فرض کنیم البته می توان آنرا نیمه کرد و آن نیمه را می توان نصف نمود و همچنین در این تنصیف هر قدر پیش برویم باز آن قسمتی که باقی می ماند می توان نصف کرد و نهایت ندارد پس آن خط اجزاء بیشمار دارد و جسم متحرک از همه آن اجزاء باید گذر کند و گذر کردن از اجزای بیشمار مدت نا متناهی لازم دارد. بنابراین آن جسم هیچگاه به نقطه ی مقصد نمی رسد. پس عقلا ثابت شد که حرکت باطل است و آنچه در ظاهر دیده می شود حقیقت ندارد.

اصلا قصد ندارم در مورد درستی یا نا درستی این حکم صحبت کنم. فقط خواستم نمونه ای از این احکام را ذکر کرده باشم که انصافا فارغ از درست بودن یا نبودن بسیار جالب هستند.

حالا به نظر شما اولا این استدلال عقلا درست یا نه؟ اگر نه به کدام قسمت اشکال وارد است؟ اگر درست است، چرا با حقیقت با واقعیت یکسان نیست؟


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:43 PM تاریخ: Saturday, September 09, 2006


مردم دوران خام تر از آن فولاد بوده اند

بر روی صندلی نشسته بودند. همه پا بر روی پای دیگر انداخته بودند. آرنج ها بر زانوانشان تکیه کرده بود و دست ها قطره های اشک چشم را پاک می کردند. چشم ها بر راه دوخته شده بود. همه، حسرت اشک های منتظر آنها را می خوردند و احساس پاک آنها را از خدا می طلبیدند.

آن شب تا صبح گریستند و انتظار را پاس داشتند. صبح موعود فرا رسید و خورشید از غرب طلوع کرد. از انتهای جاده صدای قدم های او شنیده می شد. سایه اش آن جاده تاریک را روشن نموده بود.

همه گریه را خاتمه دادند و به استقبال موعود رفتند. تنها چند قدم مانده بود تا این مشتاقان دائم البکاء به موعود خود رسند که ناگاه شمشیرهای آخته از پس عبای آن عاشقان گریان بیرون آمد تا موعود بیرون نیاید.

اشک ها برای بران کردن فولاد خام بوده است ولی مردم دوران خام تر از آن فولاد بوده اند انگار، که در تمام آن دوران ها ذهن آنها ذره ای بران نشد و تاوان آن کند ذهنی چیزی جز فرود فولاد بران آن دائم البکاء ها بر حقیقت موعود نبود.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:41 PM تاریخ: Friday, September 08, 2006


می دونید کی دل آدم بدجور میگیره؟

می دونید کی دل آدم بدجور میگیره؟
وقتی که حس کنی دوستی که خیلی دوستش داری، در عمل اونطوری رفتار نکنه که تو حرفاش میگه.
می دونید ممکنه آدم از هزار نفر حتی بدترین فحش ها رو بشنوه اما تو هیچ کدوم آدم اونقدر دلش نمیگیره که احساس کنه دوستش همون حسی رو که آدم، خودش نسبت به او داره، نداره. حسی که آدم دوست داره تموم شادی هاشو با دوستش تقسیم کنه اما دوستش همچین حسی نداشته باشه. حالا هر چقدر هم که تو حرف بگه اینطور نیست و او هم همان حس را دارد اما چه سود وقتی رفتار او نشان از چیز دیگری دارد.

تو اینجور مواقع من از دوستم ناراحت نمی شم ولی بدجور دلم می گیره. دلم می گیره از خودم چرا که شاید تقصیر از خود من بوده و نباید چنین تصویری از او برای خود می ساختم. بله، من از خودم بیشتر ناراحتم.

در هر حال الان بدجور دلم تنگه. حس می کنم ... اصلا هیچی... ولش کن
کمی تنها ماندن شاید آرومم کنه.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 3:57 PM تاریخ: Thursday, September 07, 2006


پنجمین تولد وبلاگ فارسی

پنجمین تولد وبلاگ فارسی رو به همه وبلاگنویسان فارسی زبان تبریک می گم. البته در این مورد حرف بسیار است. یادمه که امسال پرشین بلاگ سالگرد تاسیس خود را جشن گرفت و به وبلاگ های برگزیده ای که خود انتخاب کرده بود جوایزی داد اما نکته آنجاست که با زیرکی می خواست سالگرد تاسیس پرشین بلاگ را به عنوان سالگرد وبلاگ فارسی معرفی کند. برخی دیگر نیز قصد دارند که 14 آبان را به عنوان تولد وبلاگ فارسی معرفی کنند و دلیلشان شاید این است که می گویند حودر نقش اساسی را در گسترش وبلاگ فارسی داشت و سالگرد تاسیس وبلاگ او باید برای این کار در نظر گرفت شود. اما این یک مساله ساده است که احتیاجی به فلسفی کردن موضوع نیست و عرف بر این است که همیشه اولین ها مبدا هر حرکتی می شوند و وبلاگ سلمان نیز اولین وبلاگ فارسی است که همه این امر را قبول دارند. پس خیلی راحت می توان این روز را به عنوان تولد وبلاگ فارسی گرفت. توجه کنید که این یک حرکت نمادین و سنبلیک است لذا در حرکت سنبلیک اولین هه مورد توجه قرار می گیرند و چندان نباید بحث فلسفی و معرفتی در باب آن انجام داد.

 

به هر حال این روز رو به همه تبریگ می گم.



چند کیلو خرما برای مراسم تدفین

امروز با محسن رفتیم برای مراسم تجلیل از محمود نظرعلیان به خاطر بازی در فیلم "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین". اول از همه خود فیلم پخش شد و بعد سامان سالور، کارگردان فیلم کمی صحبت کرد و بعد مراسم تجلیل و نقد و پرسش در مورد فیلم. در ضمن حتما می دونید که این فیلم برنده یوزپلنگ طلائی فستیوال لوکارنو 2006 شده.

این فیلم چهار کاراکتر اصلی به نام های صدری، یدی، عروج و عباس دارد. صدری مردی که مسئولیت پمپ بنزینی متروکه را داراست و با یک زن مرده عشقبازی می کند. یدی شاگرد این پمپ بنزین که نامه هائی عاشقانه به زنی خیالی روانه می کند. عروج نعش کشی که داغ یک عشق قدیمی را در دل حمل می کند و عباس پستچی که نامه های یدی را به مقصد می رساند و در آخر با همان معشوقه یدی ازدواج می کند.

فضای فیلم، فضای سردی است که حکایت از عشق های مرده داستان دارد و نگاتیو سیاه و سفید این فیلم و عدم استفاده از گرم بخشی رنگ ها بیش از پیش بر این فضا تاکید می کند.

البته نقدهای فراوانی بر این فیلم مترتب است و برای این فیلم نمونه هایی از فیلم های سالیان اخیر سینمای ایران می توان نام برد که تم مشابه با آنها را داراست. اما در هر صورت این فیلم از یک فیلمساز جوان که شاید دومین فیلم سامان سالور بود، نقطه امیدی برای این مطلب است که در آینده شاهد فیلم های بهتری از او باشیم.

خود کادر فیلم مدام بر روی این مطلب تاکید می کردند که نمی خواستند این فیلم را به خاطر گیشه و مخاطب بسازند و از رنگ و لعاب های رایج استفاده کنند که در جای خود گرانقدر است و جای تشکر دارد اما نباید فراموش کرد که فلسفه سینما برای مخاطب عام است و سینما ابزاری برای انتقال مفاهیم خاص به یک گروه عام است. در نتیجه هر چند خود را از رنگ و لعاب ها دور نگاه داشتن ارزشمند است اما گیشه نداشتن نباید مایه افتخار باشد و هنر یک کارگردان این است که همراه با ذکر معانی والا جذابیت لازم برای مخاطب عام را نیز فراهم آورد همچنانکه داشتیم فیلم هائی که بدون رنگ و لعاب ها و سوپر استارها هم مفهوم والا و هم مخاطب گسترده ای را به خود اختصاص داده اند. البته امید است که سالور هم به مرور این فن را فرا گیرد.

در مورد نقد فیلم هم باید بگویم الان خیلی خسته ام و به جای نقد دیگر نکات فیلم که البته در آن جلسه با خود کارگردان مطرح کردیم، می خوام که فیلم رو ببینید البته اگر فیلمش بیرون باشه که فکر نمی کنم البته.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 12:51 PM تاریخ: Wednesday, September 06, 2006


روز جوان به یاد آن همه جوان کشی

امروز نام روز جوان را با خود یدک می کشید، نامی که در ظاهر بسیار سنگین به نظر می رسد اما نه در مملکتی به نام ایران. تاریخ این کشور همیشه نوعی جنگ و ستیز با جوان داشته و به نظر می رسد خواهد داشت. شاهد این ماجرای جوان کشی و جوان ستیزی اسطوره ها و واقعیت های تاریخی این سرزمین است.

در اسطوره های خود داریم که سهراب جوانی دلیر بدست پدری پیر ناجوانمردانه کشته می شود و نوشدارو پس از مرگ این جوان بدو می رسد. یا در واقعیت های تارخی خود داریم آنجا که شاه عباس، یکی از مقتدرترین و شجاع ترین پادشاهان ایران از ترس خیانت، دست به فرزندکشی می زند و این جانشین جوان را مبدل به جوانی ناکام می کند. از این نمونه ها در تاریخ ایران فراوانند. این پیران جوان کش همگی افرادی والا و نمونه بوده اند. افرادی که همیشه مایه ی افتخار و در مقام اسطوره بوده اند. اما براستی چرا جوانانی آنچنان والا توسط پیرانی والا جوانمرگ می شدند؟ این چه رسمی است در این دیار؟ این سرزمین چرا با جوانان خود بد تا می کند؟ مگر این جوانان چه هیزم تری به این سرزمین فروخته اند؟

اما آنچه در همه این جوان ستیزی ها دیده می شود، دست حیله گر و افسونگر نیرنگ است. نیرنگی که همیشه خط قرمزی بین جوانان و پیران آن ترسیم نموده است. نیرنگی که همیشه جوان این دیار را عامل براندازی پیر این سرزمین نشان داده و پیران را از او بر حذر داشته است. جوان در این مملکت یعنی خطر. و از این روست که جوان این مملکت را اینچنین پابند سطحی نگری کرده اند تا خطر را خاموش نگاه دارند. و به تبعیت از آن سنت دیرینه ایرانی، در صورت نیاز، جوان کشی در عصر حاضر نیز امری عادی است چنانکه نمونه های معاصر آن در همین سالهای اخیر چندان کم هم نیست.

راستی اگر روزی را با نامی مزین می کنید، چرا با تاریخ خودمان نباشد؟ چرا باید اکثر روزهای مناسبتی ما به تاریخ قمری باشد و هر ساله جهشی نسبت به تاریخ ما داشته باشد؟ البته پاسخ این سوال واضح است. عربزدگی امروزه بیش از غربزدگی در تار و پود این مملکت رخنه کرده است، رخنه ای زیرزمینی.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:57 PM تاریخ: Tuesday, September 05, 2006


ریدن و خوردن

گفت: بشین

گفتم: بشینم؟؟

گفت: آره بشین

گفتم: باشه

گفت: اونجوری که نه، فرض کن رو کاسه توالت نشستی!

گفتم: باشه

گفت: حالا برین

گفتم: چه جوری؟

گفت: خیلی آروم و با احتیاط. حواست به دور و برت باشه

گفتم: خوب ریدم

گفت: پاشو

گفتم: خوب پاشدم

گفت: حالا بخورش

گفتم: یعنی چی؟

گفت : بخور

گفتم: نمی تونم، بالا میارم

گفت: زود باش بخور الان گندش همه جا رو می گیره

گفتم: باشه، خوردم

گفت: آفرین، حالا شدی یه سیاستمدار خوب. فقط بعد از این باید کم کم یاد بگیری کی و کجا برینی به بقیه و چه جوری برینی و وقتی گندش بالا اومد سریع بخوریشو، بشوریش.

گفتم: به همین راحتی؟

گفت: خیلی هم سخته، اگه دو اصل ریدن و خوردن رو خوب یاد نگیری، اونوقت قربانی ریدن دیگر سیاستمدارها میشی.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:27 PM تاریخ: Monday, September 04, 2006


مواظب باشید! رادیو زمانه، زمانتان را تلف نکند

با خواندن این مطلب از مهدی جامی دیگر نتوانستم چیزی نگویم و ناچار این مهر خاموشی را از لبانم گشودم. مهدی جامی از سابقه بسیاری در بی بی سی فارسی داراست و همین امر ما بلاگرها را را بیش از پیش دلگرم می ساخت. اما افسوس ...

در اولین روزهائی که رادیو زمانه ظهور کرد، احساس خوبی داشتم. احساس اینکه وبلاگستان فارسی به جایی رسیده است که دیگر حتی برای خود رادیو هم دارد. با خود می گفتم، رادیو زمانه، صدای وبلاگستانی خواهد بود که خیلی ها می خواهند از او صدائی درنیاید. با خود می گفتم که رادیو زمانه، رادیوی صداهای نو است و نه صداهائی که خود را بم ترین صدا می دانند و خود را خدایان صدا می شمارند.

اما انگار این ریسمان سیاهی بوده که بر رشته های به ظاهر سفیدی تابیده شده است. اوایل مطالبی به رادیو زمانه فرستادم تا به این رادیوی نوپا کمکی کنم و من نیز در رشد و نمو آن سهمی داشته باشم. اما افسوس که این نوشته هایی که مخصوص رادیوزمانه نوشته بودم، هیچگاه نمودی پیدا نکرد و جوابی به ازای آن همه ایمیل دریافت نکردم. با خود گفتم لابد مطالب در سطح این رادیو نبوده و سر آنها نیز شلوغ بوده و جوابی نیامده است.

اما بعد از مدتی شاهد به عمل آمد که بسیاری از دوستان نیز بعد از فرستادن مطالب خود، نه بازتابی یافته اند و نه جوابی. مطالبشان را خواندم و مطالب خود رادیو زمانه را نیز همچنین. ولله که هر خواننده منصفی آنها را با هم مقایسه می کرد، شک که هیچ، یقین پیدا می کرد، این ریسمان دست نا اهلانی افتاده است.

نا اهلانی که جز دایره بسته و محدود تعدادی از دوستان خود و وبلاگ های آنها کس دیگری را نشناخته و البته نمی خواهند هم بشناسند. نا اهلانی که خود را قیم وبلاگستان فارسی می دانند و می خواهند هر طور شده قیومیت خود را اثبات کنند.

یکی از اشکالاتی که به کابینه هر دولتی و از جمله دولت احمدی نژاد وارد بود این است که می گفتند دایره انتخاب افراد کابینه بسیار بسته و تنگ است و جایی برای حضور افکار و اندیشه های بسیاری از اندیشمندان وجود ندارد. حال که مقایسه می کنم، با خود می گویم صد رحمت به احمدی نژاد، خوب شد بستن کابینه وبلاگستان و امثالهم را به این به ظاهر وبلاگنویسان ( و در باطن وبلاگ خواران ) نسپاردند وگرنه معلوم نبود چه بر سر وبلاگستان می آمد. دایره بسته آنها حتی لیاقت یدک کشیدن نام دایره را هم ندارد و نقطه ی بسته ای هستند که جز خود را بر نمی تابند هر چند شعارهائی مردم فریب یا بهتر بگویم وبلاگر فریب می دهند.

اگر می خواهید صدای خود را به گوش دیگران برسانید، اشکالی بر آن نیست اما لااقل شرط جوانمردی را به جای آورید و بگوئید این فقط صدای یک نقطه بسته است و با ناجوانمردی و فریب خود را نماینده و صدای وبلاگستان فارسی معرفی نکنید. نمی دانم چرا مدتی است که عده ای می خواهند قیمی برای وبلاگستان فارسی معرفی کنند و با زیرکی خود را صاحب چنین حقی می دانند.

به شما وبلاگنویسان عزیز هشدار می دهم که نگذارید آن نقطه سیاه خود را نماینده این دفتر سپید بنمایاند. به شما دوستان رادیوزمانه هم توصیه می کنم که اگر همین رویه را دنبال کنید، مطمئن باشید وبلاگستان فارسی چنین اجازه ای را به شما نخواهد داد هر چقدر هم که عوام فریبی کنید و خود را متعلق به خانواده وبلاگستان معرفی کنید. البته اگر رویه خود را تغییر دهید حتما موفق تر خواهید بود و آن وقت که همه وبلاگنویسان، تاکید می کنم همه وبلاگنویسان شما را از خود بدانند، می توانید بگوئید رادیو زمانه صدای وبلاگستان است.

شعار همه ما "زنده باد وبلاگ" است اما افسوس که این روزها این حرف حق از زبان ناحقی به گوش می رسد.

در پایان باز تاکید می کنم که از صمیم دل آرزو دارم تا رادیو زمانه، از این مسیر خارج شود و مصداق بارز رادیوی وبلاگستان شود تا ما وبلاگنویسان هم روزی صد بار به آن افتخار کنیم.

 

پی نوشت:

این کامنت را خود مهدی جامی در جواب این مطلب ذکر کرده است که گفتم ذکر کنم تا شرط انصاف رعایت شده باشد:

"دوست عزيز
تا آنجا که به ياد می آورم ما يکبار به مطلبی از شما لينک داديم و بعد شما هم لينک دو مطلب خود را برای درج در زمانه فرستاديد که استفاده نشد. اينقدر آزردگی از رد شدن دو مطلبی است که قبلا در وبلاگ خود شما منتشر شده بود؟ درست است که زمانه با وبلاگستان نسبت نزديک دارد اما برای اننشار يا بازنشر مطلب در زمانه معيارهای اديتوريال هم وجود دارد وگرنه بايد تمام مطالب وبلاگستان را در زمانه بازچاپ کرد اما آنچه زمانه را می سازد شيوه انتخاب مطالب اش است. شما هم می توانيد دوباره بنويسيد. هنوز اول کار است. کمی تند رفته ايد. نه؟"

در جواب او باید بگویم که من این مطلب را قبل از آنکه به آن مطلب من لینک داده شود نوشتم و بعد از اینکه آن لینک را مشاهده کردم گفتم قدری تامل کنم وبعدها با خود اندیشیدم که نکند من با آن لینک گرفتار تطمیع شده باشم و حرف حق را به راحتی خورده ام. لذا تصمیم گرفتم آن را پابلیش کنم. در ضمن آقای جامی براستی اگر معیارهای ادیتوریال رعایت می شد من اکنون حرفی نداشتم. اما قدری به دایره همکاران خود نظر کنید. من نمی گویم کل وبلاگستان را انعاکاس دهید بلکه می گویم بگذارید همه صداها مجالی برای انتشار داشته باشند. من چنین چیزی را در رادیو زمانه ندیدم و اگر شما هم انصاف داشته باشید آن را تصدیق خواهید کرد هر چند از رادیویی که از نظر مالی وابسته به دیگرانی است دیر یا زود چنین انتظاری می رفت.

راستی به عنوان گواهی برای عدم رعایت آزادی بیان حتی در کامنتها ، کامنتی را که رویا گذاشته است را نیز ببینید:

"خواهش میکنم سانسور نظرات و رعایت نکردن حق ازادی بیان را هم به لیستتان اضافه کنید. چون هر کامنتی که من در وبلاگ این رادیو میگذارم چنان نیست و نابود میشود که شک میکنم که فرستادم یا خواب دیدم که فرستادم یا فرستادم و بعد خواب دیدم یا خواب دیدم وبعد فرستادم...قاط زدم"


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:07 PM تاریخ: Sunday, September 03, 2006


سیاست رفتاری فردی و سیاست رفتاری جمعی

فکر می کنید سیاست یعنی چه؟ منظورم سیاست در رفتار فردی و جمعی است. خوب با چند مثال ساده که دست بر قضا همگی در همین امروزها اتفاق افتادند، معنای آن را به تصویر می کشم.

سیاست رفتاری فردی یعنی همین کاری که هاشمی رفسنجانی هنگام رو در رو شدن چهره به چهره با مصباح یزدی در مقابل مجلس خبرگان انجام داد. یعنی دو نفر که دوست ندارند سر به تن هم باشه و پشت سر یکدیگر دست به هر کاری برای ساقط کردن دیگری می زنند، هنگام روبرو شدن نه تنها به گرمی با هم خوش و بش کنند که به گرمی همدیگر رو در آغوش هم بگیرند.

سیاست رفتاری جمعی هم یعنی همین کاری که امریکا در مقابل سقوط هواپیمای توپولف بندرعباس- مشهد ایران انجام داد. یعنی دو کشوری که حسابی زدند به تیپ هم و این برای اون و اون برای این بیانیه صادر می کنه و اون جاسوسی اینو می کنه و این جاسوسیه اونو و خلاصه آرزوی با خاک یکسان شدن همدیگر را دارند، برای هم پیام تسلیت و تاسف هم بفرستند از بابت حوادث ناگوار حالا حتی شده غیر رسمی.

-------------------------------------------

حالا من باب مزاح دو نوع سیاست دیگر هم داریم:

یکی سیاست چپ اندر قیچی یعنی ملاقاتی که جورج بوش با صدام حسین داشت.

یعنی سیاستی در مقابل دوست قدیمی و دوشمن فرضی کنونی.

دومی سیاست یک بام و دو هوا یعنی ایجاد زیباترین و گرانترین خیابان دنیا در زاهدانه ترین شهر دنیا، مدینه القم، در کنار حرم حضرت معصومه. و لابد زاهدترین آقایان و خانوم های طلبه در این خانه های فوق العاه ساده و بی ریا اسکان داده خواهند شد. خداوندا این اعمال خالصانه را قبول بفرما!


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:21 PM تاریخ: Saturday, September 02, 2006


حاکمیت عدم عقلانیت، آفتی برای دینداران

بحث با سنتی ها و قدیمی ها همیشه برایم جذاب بوده است. امروز میان من و مادربزرگم بحثی اعتقادی-فلسفی درگرفت که شاید هیچ کدام نتوانستیم دیگری را قانع کنیم. مادربزرگم به لحاظ اجتماعی فردی بسیار رشدیافته است که فهم اجتماعی بالائی دارد و همیشه باعث شگفتی من می شود اما به لحاظ اعتقادی و دینی فردی متعصب و سنتی است.

در میان این بحث و جدال که صدای خانواده را نیز درآورده بود، مسئله وجودی بهشت و جهنم پیش آمد. مادربزرگ سنتی من طبق همان عقاید دینی که سینه به سینه منتقل شده است، اصرار شدیدی بر وجود بهشت و جهنم داشت و انکار آن را مایه کفر می دانست. من نیز برای آنکه بیشتر و بطور عینی در ریشه های چنین اعتقاد محکمی جستجو کنم، در مقام انکار این وجود برآمدم تا مادربزرگ بنده هر آنچه دارد رو کند. دست آخر به همان ریشه های سنتی موجود در جامعه رسیدم.

به قول سروش، جامعه ی دینی همانگونه که رشد و تعالی اش در گرو دین است، آفت آن نیز از طریق دین صورت می پذیرد. دین به معنای مجموعه ای از باورها بدون معیار عقلی و تنها بر مبنای مقدس جلوه دادن آن چنان در این سرزمین، خاصه بین نسل سنتی ما نفوذ کرده است که دیگر حتی سخنی دینی که بر خلاف باورهای دینی قبلی باشد نیز از سوی این جامعه سنتی قابل پذیرش نیست.

مثالی می زنم تا موضوع را روشن تر بیان کنم. می دانید که طبق فتاوای مراجع اسلام دست دادن نامحرم با نامحرم حرام است و این موضوع و امثال آن برای جامعه ما حکمی قطعی به حساب می آید. حال اگر مجتهدی خلاف این نظر فتوا دهد ( که البته برخی از مراجع هم در برخی موارد دست دادن نامحرمان را بنا به ضرورت مجاز شمرده اند )، مسلما نه تنها توسط جامعه سنتی ما این حکم پذیرفته نمی شود که مردم عادی از موضعی عالمانه این مجتهد را به چالش کشیده و از او درخواست استدلال می کنند و البته سرانجام او را شایسته ی مقام اجتهاد نیز نمی دانند . باور کنید به همین سادگی! حال آنکه همین مردم در فتوای نخست درخواست چنین استلالی نکردند، گویا آن را به عنوان یک اصل پذیرفته بودند و دیگران باید خود را با این اصل تطبیق دهند. این شرایط، امکان رجعت از یک فتوا را نیز از یک مجتهد می گیرد یعنی خود این مجتهدان چنان فضائی را در اذهان جامعه (سنتی) بوجود آورده اند که حتی خود آنها نیز نمی توانند روزی حکم خود را به آسانی تغییر دهند.

امیدوارم با این مثال ساده توانسته باشم آفتی را که ممکن است از رهگذر دین متوجه یک جامعه شود، بیان کرده باشم. اصولا جامعه دینی به همان اندازه که امکان رشد و ترقی و تمدن سازی دارد، و چه بسا بیشتر از آن امکان آفت زدگی و عقب ماندگی را نیز داراست. به بیان دیگر جامعه دینی پتانسیل فوق العاده ای برای حاکم شدن عدم عقلانیت و عدم اصلاح طلبی را داراست. یعنی به دلیل همان عدم وجود عقلانیت لازم، مقاومت و اصطکاک بالائی در مقابل اصلاح فتاوا و قوانین و احکام ایجاد می شود. به نظر بسیاری از اساتید، دین هر چقدر هم که عقلانی باشد ، به دلیل وجود اعتقاد تسلیم بودن در دین، به عنوان یک شرط اساسی برای دیندار بودن، آنچه که بر مردم حاکم می شود ایمان و باور قلبی است و نه باور عقلی که شاید این مسئله مهمترین جایگاه برای آفت زده شدن یک دیندار باشد که در نتیجه یک دیندار هنگام مواجهه با مسائل جدید و اصلاحات حکمی، آنها را با معیار ایمان خود محک می زند و تصمیم به قبول یا رد آنها می کند و نه با معیار عقل خود.

در باره این موضوع بحثهای فراوانی می توان انجام داد اما بنده فقط خواستم به بهانه بحث امروزم با مادربزرگم طرح مسئله ای کرده باشم و نه بیش از آن.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 12:09 PM تاریخ: Friday, September 01, 2006



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb