برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


مگس کش و مگس

هوا بس گرم بود و او در خواب ناز. هر از گاهی مگسی بر سر و صورت او می نشست و او را وادار می ساخت، به سختی دست خود را بالا بیاورد و مگس را بپراند.

یک روز این مگس ها را تحمل کرد. دو روز تحمل کرد. سه روز تحمل کرد...... اما دیگر کلافه شده بود بس که مگس ها او را از آن خواب ناز منع می کردند.

یک روز مگس ها دیدند که او همراه یک هیولای پلاستیکی که دشمن قسم خورده ی آنان است، وارد منزل شد. هیولایی به نام مگس کش. او نمی خواست مگس ها را بکشد اما دیگر چاره ای نبود جز اینکار چون مگس ها به حریم خصوصی او تجاوز کرده بودند.

با خود عهد کرد که تنها مگس هائی را بکشد که مزاحم خواب او می شوند و با بقیه کاری نداشته باشد. روز اول یکی دو تا مگس را با فرود آوردن مگس کش بر ملاج آنها کشت و بعد در دل احساس گناه کرد اما خود را قانع کرد که کارش درست بوده است.

روز دوم دو سه تا مگس مشت. روز سوم سه چهار تا.... و همینطور بر تعداد قربانیان مگس ها افزوده می شد. مگس ها که دیدند نسلشان در حال انقراض است، با خود قرار بستند که دیگر هیچ کس مزاحم خواب او نشود.

فردا که او خوابیده بود، با تعجب دید که دیگر مگسی دور و بر او نیست. اهمیتی نداد و با خود گفت بالاخره راحت شدم. خوابید اما دیگر آن خواب ناز همیشگی را تجربه نکرد.

روز بعد دیگر نتوانست تحمل کند. از خدا می خواست مگسی مزاحم خواب او شود تا او را بکشد. اما مگسی پیدا نمی شد. بالاخره طاقت نیاورد و عهد خود را شکست و از خواب بر خاست و تمام خانه را به قصد یافتن مگسی زیر پا گذاشت. در گوشه های از آن خانه، تعدادی مگس یافت و به طرز وحشیانه ای آنها را کشت و نیمه جان در چاه فاضلاب ریخت. این کار را هر روز می کرد تا کمی آرام شود.

دیگر مگس کش نبود که مگس ها را می کشت، او خود یک مگس کش شده بود.

روزها و روزها این کار را کرد تا دیگر مگسی برای کشتن نماند. دیگر تحمل بی مگسی را نداشت.

سال ها گذشت تا اینکه خبر آمد، مگس کش خود را کشت. خبر آمد، مگس کش، مگس را کشت. آری، مگس خود او بود و مگس کش خود او.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:22 PM تاریخ: Saturday, August 26, 2006



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb