برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


می دیدیمت و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی که تو را گرفتند و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی پاهای تو را به هم بستند و در قفسی تنگ محبوست کردند و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی زبانت را بیرون کشیدند تا صدایت نیز در حنجره ات محبوس شود و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی با پاها و دهان بسته خود را به در و دیوار قفست می کوبیدی تا بلکه ما بدانیم تو از قوقولی قوقو کردن نیز منع شده ای و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی از به در و دیوار پریدن خسته شدی و دیگر نایی نداشتی و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی دیگر هیچ نمی خوردی، نه نانی، نه دانی، نه آبی تا بلکه دیگران قدری به خود آیند و بدانند هوا در زندان سرد است و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی پوست تنت از گرسنگی به استخوان چسبیده بود و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی بال و پر پروازت کم کم ریخته شد و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی نوبت سر بریدن تو رسید و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی آنها چاقوهایشان را برای بریدن سر تو تیز می کردند و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی چاقو به زیر گردنت رسید و تو دست و پا می زدی اما نه از روی هراس مرگ که آن را هر روز صدها بار آزموده بودی، بلکه از آن روی که در آخرین لحظه، دیگران بدانند حقیقت را، حقیقت زندگی را و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی خونت خاک کنار قفست را رنگین کرد، خونی به پاکی آینه که همگی، چهره های جلاد خود را در آن آینه دیدیم و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی گوشتت را به سیخ کشیدند و در آتش وجود خود پختند و با نیش خندی به دندان گرفتند و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی به دروغ گفتند که آنقدر خود را به در و دیوار کوبیدی تا جان دادی و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی همان نیرویی که تو را کشت ما را نیز کشت و چه ناجوانمردانه..... ولی هر چه خواستیم چیزی بگوئیم، دیگر دیر بود و تنها نظاره کردیم

و چه ناجوانمردانه..... دیگران نیز ما را دیدند و تنها نظاره کردند.... و تنها نظاره کردند و دیگر هیچ.



از این متن برداشت سیاسی نکنید ، این فقط داستان خروس بینوائی بود که قربانی شده بود. ((((


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:51 PM تاریخ: Wednesday, August 16, 2006



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb