برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


موش، گربه، انسان و مرگ

پسرک آرام از کنار خیابان در راه بود. چشم به آسمان دوخته و در اندیشه رصد آسمان شب بود. ناگهان حرکت چیزی روی زمین، نگاه از را از آسمان متوجه زمین ساخت. خواست بی اهمیت بگذرد و به آسمان باز گردد اما، چشمانش این اجازه را به او ندادند.

نگاه کرد و موش کوچکی را دید که از جوی آب بیرون می آمد. موش آن پاهای کوچک و ظریف خود را چنان سریع جلو و عقب می گذاشت و چنان موهای لطیفی داشت که پسرک را جذب خود کرد. موش از این طرف خیابان، با قدمهائی کوتاه اما تند به آن سوی خیابان حرکت کرد. پسرک خواست این موش را رها کند و برود اما نتوانست و دنبال او راه افتاد تا ببیند موش این موقع شب راهی کجا است.

اتومبیل ها همینطور پشت سر هم از خیابان رد می شدند و متعجب پسرک را نظاره می کردند که در نظر دیگران به طرز ابلهانه ای سرش را خم کرده و زمین را نگاه می کند و مدتی جائی می ایستد و دوباره به عقب بر می گردد و با قدمهائی کوتاه و بزرگ این سو و آن سو می رود. اما برای هیچ یک از آنها موضوع آنقدرها اهمیت نداشت تا اتومبیل خود را نگهدارد و ببیند پسرکی با این سن و سال در این موقع شب، با آن حرکات غیر عادی، کیست و چیست.

موش مدام به این ور و آن ور می رفت اما معلوم نبود به دنبال چیست. بعد از مدتی پسرک خسته شد و گفت حتما او به دنبال هدف خود می باشد، بهتر است من نیز به دنبال هدف خود روم. و برگشت که برود.

اما در همان لحظه موش به سوی آن طرف خیابانی که از آنجا آمده بود برگشت. پسرک که او را دید به موش گفت، آخر تو مرا کجا می کشی؟ چرا همینکه می خواهم بروم کاری می کنی که باز به دنبالت آیم. و ناچار دوباره او را تعقیب کرد.

همینکه موش در حال عبور از خیابان بود، ناگهان دو اتومبیل از دو طرف موش در حرکت بودند. یکی از آنها درست در حال عبور از روی موش بینوا بود. پسرک که شاهد این صحنه بود، انگار که ماشین در حال عبور از روی خود او باشد، دلش هری ریخت پائین. خواست فریاد بزند که مواظب باش... وای خدای من.... نه.... و چشمانش را بست تا شاهد این صحنه دلخراش نباشد.

وقتی چشمانش را باز کرد، موش را دید که با همان قدم های کوتاه، گیج از آن هیولاهای فولادین، در حرکت است. و آنگاه نفس راحتی کشید و با خود فکر کرد که چند موش در روز زیر تایرهای ماشین به قتل می رسند. و بعد با خود گفت قتل یک موش چه کم ازقتل یک انسان دارد؟ و با خود گفت البته انگار این قانون طبیعت است که کوچکتر ها زی پای بزرگترها له می شوند بی آنکه کسی بفهمد.

موش به سمت جوی فاضلاب حرکت کرد. دو تکه از جدول کنار جوی کنده شده بود. از همان جا داخل جوی رفت و جوی که تا نیمه پر از آب فاضلاب گندیده بود. پسرک تحمل آن بوی گند را نداشت اما از یک سو قدرت برخاستن و رها کردن ماجرای آن موش را نیز در خود نمی دید.

موش به داخل آب افتاد و از این سوی جوی به آن سوی جوی شنا کرد تا از آن سو خارج شود. اما جدول های آن سو که کنده نشده بود و موش هر چه سعی کرد نتوانست از آن جدول سر بالا که برای او در حکم صخره ای با شیب بسیار تند بود، بالا رود. ناچار دوباره در آب افتاد و شنا کرد. پسرک به جوی آب نگا کرد و دید او باید مسیر زیادی شنا کند تا به جایی برسد که بتواند راهی به بیرون یابد. در دل می گفت برگرد به همان جا که آمدی... برگرد... چرا خداوند آنقدر به تو هوش نداد که بفهمی باید برگردی....

اما موش به راه خود ادامه داد و مدام به کناره جوی می رفت تا راهی پیدا کند. همینطور شنا می کرد و پسرک او را تعقیب. اگر کمی دیگر می رفت به قسمتی از جوی می رسید که دیگر آبی نبود اما ناگهان بازگشت و به عقب شنا کرد. پسرک فریاد می زد: نه... برنگرد... کمی دیگر بیا...

اما او بازگشت و در برگشت مدام سر خود را به زیر آب می برد و بعد مدتی بالا می آورد. پسرک فکر کرد ، او خودش این کار را می کند. اما برای بار آخر سر خود را زیر آب برد و دیگر پسرک هر چه منتظر ماند او بالا نیامد. پسرک فهمید که احتمالا موش خسته شده و غرق شده است. خواست دستش را داخل آب ببرد و او را بیرون بکشد اما حالش داشت به هم می خورد از آن آب لجن و گندیده. این شهامت را در خود ندید ناچار تکه چوبی پیدا کرد و آن را در آب حرکت داد تا بلکه موش را نجات دهد اما هر چه گشت دیگر آن را نیافت.

محزون و اندوهگین بی آنکه بداند راهی کجاست، برخاست و راه افتاد. مدام خود را فحش می داد که چرا دست در آب نکرد و آن موش را به کشتن داد. با خود می گفت: من او را کشتم. خیلی راحت می توانستم همان اول بروم، اما وقتی ماندم و او را به نظاره نشستم، خواهی نخواهی مسئولیتی بر گردنم نهاده شد اما من نتوانستم ....

و با خود گفت الان می فهمم که خدا چه مسئولیت سنگینی در قبال مخلوقات خود داراست. او همیشه مراقب این همه موجودات مختلف است اما من از پس مسئولیت کوتاه آن موش برنیامدم. من حاضرم هر مجازاتی را در قبال آن کوتاهی بپذیرم حتی مجازات قصاص را.

و بعد از مدتی سکوت با خود گفت اما من چیزی دارم که آن موش شاید از آن محروم شد. من خدائی دارم که در هنگام غرق شدن در مجازات، بی آنکه از آن لجن گندیده اطراف من و خود من که شاید بارها و بارها پست تر و کثیف تر از آن موش باشم، حالش به هم بخورد، مرا بیرون خواهد کشید. نه تنها حالش به هم نمی خورد که عاشق من نیز هست.

اما باز نمی توانست خود را آرام کند و بسیار در فکر بود که ناگهان جلوی پای خود گربه ای را دید که بر کیسه های زباله چنگ می زد و از دیدن ناگهانی او به شدت ترسید. گربه میو میوهای مظلومانه ای می کرد . انگار می خواست توجه او را به خود جلب کند. پسرک برگشت و دوباره به او نگاهی کرد اما سریع برگشت و به راه خود ادامه داد در حالی که با خود می گفت، دیگر مسئولیت تو را نمی توانم قبول کنم چرا که می ترسم باز از عهده آن برنیایم. خدایا این گربه را چرا بر سر راه من قرار دادی؟ امشب چه می خواستی بگویی با این کارها؟

پسرک مدتها با این اندیشه قدم زد تا ناگهان رسید به آنچه خداوند می خواست او بداند و کمی آرام تر شد و دوباره نگاه خود را به آسمان شب دوخت......


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 9:39 AM تاریخ: Tuesday, August 22, 2006



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb