برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


اما صد افسوس

و من آموختم که بی تو بودن را بیشتر بیاموزم، اما صد افسوس که هیچگاه نیاموختم، با تو بودن را قدر بدانم.

دیشب با دیدن صحنه های آخر فیلم "نرگس" ، دیگر طاقت نیاوردم و اشک من نیز جاری شد اما نه به خاطر حس درونی فیلم، بلکه به خاطر بازآفرینی آن صحنه در فیلم. صحنه ای که دیروز به وضوح در کوچه ما نقش بست.

پسری که دو سه روز بعد قرار بود داماد شود، پسر دیگری که تازه از سربازی برای مرخصی برگشته بود، و پسر کوچک خانه که تازه از بیرون برگشته بود. و صحنه ای مقابل چشمان همه اینها نقش بسته بود. همه سیاه پوش و گریان بر سر کوچه به این پسران  که هر یک بعد از دیگری از راه می رسیدند، خیره می شدند اما هیچ کس جرات دادن خبر مرگ پدر را به آنها نداشت. هر چند پرچم سیاهی که بر دیوار خانه بسته شده بود، خود گویای واقعه بود. صدای ضجه بود که فضای کوچه را پر کرده بود، ضجه هایی که تا چند کوچه آن طرف تر هم به گوش می رسید.

اگر به یاد داشته باشید پستی با عنوان " به کجا چنین شتابان؟" نوشته بودم که یکی از همسایه ها ناخودآگاه، پدر خود را زیر گرفته بود و اکنون نوبت خود او بود که با همان کمپرسی ،از این دنیا وداع کند.

خدایش رحمت کند…. با خواندن این پست، فاتحه ای نثار او و تمام عزیزان از دست رفته خود بکنید.

در ضمن خبرهایی از دوستان شنیدم مبنی بر اینکه مسعود هاشمی، عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زنجان، دیروز به همراه تعدادی از اعضای دفتر تحکیم وحدت و ادوار تحکیم وحدت دستگیر شده است. البته هنوز از کل ماجرا خبری ندارم اما خوب تقریبا اتهام وارده مثل همیشه تشویش اذهان عمومی است لابد.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:48 PM تاریخ: Saturday, August 05, 2006



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb