برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


و باز شک کرد....

مدتی بود که در همه چیز دچار تشکیک شده بود. دیگر برای خود هیچ پیش فرضی قائل نبود و همه چیز را با نگاه شک آمیز می نگریست. دچار نوعی تضاد بود. تضادی که او را سخت درگیر کرده بود و هر لحظه سوالات و ابهاماتی برای او پدیدار می شد اما هر چه به دنبال پاسخ آنها می رفت، بیشتر غرق این ابهام می شد.

طبق یک عادت همیشگی، هر شب به مادربزرگ پیر خود که تنها در یک آپارتمان کوچک زندگی می کرد، زنگ می زد و بعد از کمی گپ زدن با او، خود را به آغوش خواب می سپرد. آن شب نیز گوشی تلفن را برداشت و همین کار را کرد اما هر چه زنگ زد کسی گوشی را برنداشت. بارها و بارها شماره را از سر گرفت اما نه. شماره درست بود ولی انگار یک چیز دیگر درست نبود.

- امکان ندارد که مادربزرگ الان منزل نباشد. اگر جایی می رفت حتما به من می گفت.
- یعنی چه اتفاقی افتاده؟ نکنه .... ؟ نه ....

یک لحظه به دلش بد افتاد. دیگر نتوانست بنشیند. سریع بلند شد و بی آنکه متوجه شود چه پوشیده، به سمت خانه مادربزرگ که تنها 600 ، 700 متری با خانه آنها فاصله داشت، روانه شد.

در راه سعی می کرد که خود را راضی کند که شاید مادربزرگ به حمام یا جایی رفته و بیخودی نگران شده است اما هر قدمی که بر می داشت، سست تر می شد و بر نگرانی اش افزوده. دیگر نتوانست خود را فریب دهد. افکار وحشت آوری بود که همینطور بر ذهن و فکر او جاری می گشت و او را مضطرب تر می ساخت.

- اگه حالش خراب شده باشه چی؟؟؟
- اگه ... اگه .... م...
- نه. آخه دیوونه این چه فکرائیه که می کنی.

مدام این افکار در ذهنش تداعی می شد. دیگر نمی توانست به تنهائی این بار را به دوش بکشد. به خدا پناه برد. به خدائی که در تمام این مدت درباره او دچار تشکیک شده بود. گفت خدایا، خودت رحم کن.خدایا.....

بغض گلویش را گرفته بود. هنگامی که در خیابان در حال دویدن بود، هیچ چیز حتی عابران دیگر هم در میدان دید او نبودند. او بود و مناظره ای فلسفی با خدای خود در این شرایط سخت.

- خدایا می دونم که بارها و بارها شک کردم اما خوب چه کنم، مگر شک جایز نیست؟
- خوب نمی دونم تو واقعا هستی یا نه؟
- نمی دونم اینکه الان دارم صدات می کنم، واقعا هستی یا نه؟ نمی دانم من یک چیز واقعی را ندا می دهم یا نه؟
- یا اینکه تو را صدا می کنم چون احساس نیاز به قدرتی ماوراء طبیعی می کنم؟ منی دانم تو واقعا هستی یا فقط باوری برای پوشش نقاط ضعف منی؟

و در همین حال می دوید. عقل او عاجز از قبول خداوند بود و هنوز به چیزی دست نیافته بود اما دل او گواهی از چیز دیگری می داد. ولی بعد از کشمکش های طولانی و نفس گیر به ندای قلب خود لبیک گفت. به خدا پناه برد و خود را به او سپرد و امیدوار بود که به خیر بگذرد هر چند در این بین مدام، بی اختیار بر مدار عقل می پرید ولی باز در این شرایط، ندای دل را ترجیح می داد.

با عجله به در خانه مادربزرگ رسید. در حالی که دستش به شدت می لرزید، زنگ را به صدا درآورد. بی آنکه جوابی از پشت اف اف بشنود، در باز شد. به سرعت از پله ها بالا رفت و مادربزرگ را دید که خود در آپارتمان را گشود. نفسی راحت کشید. اما قلبش همچنان به شدت می تپید و رنگش به شددت پریده بود. بعد از اینکه کمی آرام شد، مادربزرگش گفت که چند ساعتی است مخابرات، تلفن منطقه را قطع کرده است.

بعد از ساعتی شب نشینی، از مادربزرگ خداحافظی کرد و راهی خانه شد ولی اینبار خیلی آرام و راحت راه می رفت و به افکار چند ساعت قبل خود می اندیشید. و در راه بازگشت باز عقل او بر او مسلط گشت و باز شک کرد .

آیا آن چیزی که من با او در حال صحبت بودم واقعا خدا بود یا توهمی بود ناشی از ضعف روانی من؟

شک کرد ... و باز شک کرد.... شک...


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 11:51 AM تاریخ: Tuesday, August 01, 2006



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb