برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران به نرگس نیز رحم نکرد

در یکی از پستهای قبلی در مورد ماهیت وابسته برنامه کوله پشتی مطلبی نوشتم و اینکه چگونه صدا و سیما از این برنامه به زیرکی سوء استفاده کرد.

امشب که اتفاقی شاهد برنامه پر بیننده "نرگس" بودم، دیدم همان بلائی که سر کوله پشتی آمد، صدها بار بدتر بر سر نرگس نیز آوردند. در سکانسی از این قسمت، بدون هیچ گونه پیش زمینه ای، ناگهان یکی از شخصیت های سریال را می بینیم که به دعوت دوست خود به سازمان انرژی اتمی ایران می رود و از راکتور هسته ای آن بازدید می کند و طی جلسه ای در مورد مزایای انرژی اتمی توجیه می شود و سپس بیان می شود که این انرژی که توسط دانشمندان بومی بدست آمده است مایه افتخار ایرانیان می باشد. در پایان این سکانس جمله ای گفته می شود که اگر در آن تامل کافی شود، مایه ی شگفتی بسیار هر انسان عاقلی می شود. این جمله اینگونه است: حالا وقت آن است که مشرق زمین به پا خیزد.

بله، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران به نرگس نیز رحم نکرد و حاضر است از هر ابزاری استفاده کند و هر چیزی را به مسخره ترین حالت ممکن به گند بکشد تا به اهداف خود دست یابد. صدا و سیما با اینکار بیش از پیش این واقعیت را آشکار ساخت که اصلا احترامی برای شعور میلیونها آدمی که به تماشای سریال محبوب شبهای خود نشسته اند، قائل نیست و اصولا فکر می کند که مردم ایران هم مثل خود آنها بی شعور هستند که ندانند این سکانس نه در زمان فیلمبرداری که بعدها به سبب جا باز کردن این سریال در بین مردم، گرفته شده و تدوین شده است.

در مورد جمله آخر که گفته شد، حالا وقت آن است که مشرق زمین به پا خیزد، نیز چند کلامی باید عرض کنم. باور کنید هیچ تناسبی بین فرهنگ ایران و فرهنگ مشرق زمین دیده نمی شود یعنی اگر هم تناسبی باشد، بیشتر با فرهنگ غرب است تا مشرق زمین. به آراء نظری و ایدئولوژیکی و فلسفی اندیشمندان ایران زمین نظر کنید. سپس اندیشه های مطرح در غرب را نیز مطالعه کنید و تفکرات شرقی را نیز همچنین. باور کنید هر متفکر منصفی، رای به این خواهد داد که اندیشه و ایدوئولوژی های غرب و ایران زمین نه تنها متناسب تر بلکه از یک آبشخور است و این آبشخور چیزی نیست جز تمدن یونان باستان و اندیشه ها و ایدئولوژی های مطرح در آن دیار. نه تنها ایران زمین که آراء و اندیشه های اسلامی نیز از چنین آبشخوری سیراب شده است چرا که در زمان نهضت ترجمه، آثار یونانی به عنوان مرجع دانشمندان مسلمانی بوده است. علاوه بر اینها، مگر قسمتی از نژاد ایرانی هم تبار با بخشی از نژاد اروپائی نیست.

خوب همه اینها را که جمع می کنیم، این سوال پیش می آید که چرا در ایران این همه اصرار برای شرقی نشان دادن خود وجود دارد، شرقی که چندان تناسبی با آن دیده نمی شود؟ برای پاسخ دادن به این سوال به یک مثال کاملا به روز برمی گردم. مسئله انرژی هسته ایران در شرایط کنونی مثال خوبی است و با موضوع مطرح شده در این قسمت از سریال هم متناسب است. چین و روسیه در مسئله انرژی هسته ای ایران، تا حدودی از حامیان ایران محسوب می شوند. این دو کشور چه سودی از این مسئه می برند؟ منافع بسیاری را می توان برشمرد اما نکته ای که بنده می خواهم بیان کنم این است که، آنها از ایران طرفداری نمی کنند که از ایران طرفداری کرده باشند بلکه طرفداری می کنند که در مقابل امریکا و سالار بودن او مخالفت کرده باشند. همین مساله را می توان در این موضوع دید که ایران نیز خود را شرقی نمی داند که شرقی باشد، شرقی می داند تا در مقابل غرب ایستاده باشد. اما اشتباه او در این است که امریکا را مصداق اصلی غرب دانسته و از این رهگذر خود را از دایره غرب بیرون انداخته است.

بیش از حد حرف زدم و شاید از موضوع پرت شدم. به هر حال صدا و سیما بدجور مردم را احمق فرض کرده و سوار آنها شده است. هر چند به این موضوع هم معتقدم که بر هر مردمی همانگونه حکومت می شود که خود آن مردم همانگونه اند.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:09 PM تاریخ: Thursday, August 31, 2006


روز جهانی وبلاگ، 31 آگوست

چرا دست روی دست گذاشته اید و نشسته اید. فردا روز شماست. روز رسانه ی شخصی شما. با شما هستم وبلاگنویسان عزیز. فردا روز جهانی وبلاگ است. روز 31 آگوست هر سال با نام روز وبلاگ (Blogday) نامگذاری شده است. این روز مبارک برای اولین بار از سال گذشته یعنی سال 2005 بدعت گذاشته شد و امسال دومین سالگرد خود را تجربه می کند.

پایه گذار چنین حرکتی فردی به نام Nir Ofir از کشور اسرائیل است. خود او درباره جرقه این فکر چنین می گوید که : "وقتی در اولین کنفرانس وبلاگ که در اسرائیل برگزار شد، بودم در مقاله ای به شباهت موجود بین عدد 3108 (31 ام آگوست) با کلمه بلاگ پی بردم و همان موقع ایده ی blogday در ذهنم نقش بست."

Nir Ofir موسس اولین سرویس تجاری وبلاگ اسرائیل و نیز موسس BlogTV می باشد.

آمار خلاصه ای از روز وبلاگ 2005 نشاندهنده این است که در این روز 30800 صفحه جدید در گوگل تولید شد. تکنوراتی 1329 پست وبلاگی در این مورد لیست کرد و وبلاگنویسان بسیاری از کشورهای مختلف در آن جشن شرکت کردند. روز وبلاگ در ویکی پدیا به 15 زبان مختلف ترجمه شد و این صفحات در روز 31 آگوست بیش از 25000 بازدید داشت.

حالا اعمال و تشریفات این روز خاص برای وبلاگنویسان:

1- 5 تا وبلاگ که به نظرتان جالب است پیدا کنید که البته سعی کنید این وبلاگ ها از زبان ها و فرهنگ های متفاوت نسبت به ولاگ شما باشند چون هدف برقراری ارتباط بین وبلاگنویسان کل دنیا است.

2- به نویسندگان آن 5 وبلاگ خبر دهید که شما در روز وبلاگ آنها را معرفی خواهید کرد.

3- توضیح کوچیکی در مورد آن وبلاگ ها بنویسید و به آنها لینک بدهید.

4- پست مخصوص روز وبلاگ را روز 31 ام پست کنید.

5- تگ مربوط به Blogday را با استفاده از لینک http://technorati.com/tag/BlogDay2006 اضافه کنید و اگر خواستید به سایت Blogday لینک دهید.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 9:02 AM تاریخ: Wednesday, August 30, 2006


آیا تمدن امروز چیزی بیش از تمدن یونان دارد؟

اگر از ابزارهای ماشینی چشم بپوشیم، تقریبا همه مظاهر تمدن دنیوی ما از یونان باستان نشئت گرفته است. کلمات انگلیسی معادل مدرسه، ورزشگاه،حساب، هندسه، تاریخ، فن بلاغت، فیزیک، زیست شناسی، کالبد شناسی، بهداشت، درمان، آرایشگری، شعر، موسیقی، تراژدی، کمدی، فلسفه، الاهیات، فلسفه ی لاادری، فلسفه ی رواقی، فلسفه ی اپیکوری، اخلاق، سیاست، انساندوستی، فلسفه ی کلبی، استبداد، توانگرسالاری، و دموکراسی، همه ، ریشه های یونانی دارند.
به نقل از "تاریخ تمدن"، جلد دوم، ویل دورانت

علاوه بر این مفاهیم ذکر شده بسیاری دیگر از اصطلاحات رایج در تمدن امروزی ریشه در یونان دارد، حتی ریشه های موضوعاتی مثل آزادی زنان، سکولاریسم و غیره را می توان در اندیشه های مطرح در آن زمان جستجو کرد. بله براستی جامعه امروز هیچ چیز جدیدی جز انقلاب صنعتی را ندارد.

---------------------------------
راستی در مورد سایت اسرائیلی هاگانا که شنیده اید؟ اگر نشنیدید به این خبر مراجعه کنید.
حالا می توانید از سایت خود هاگانا (از لینکهای زیر) لیست سایتهای فارسی که توسط او خطرناک شناسائی شده و در قصد از بین بردن هاست آنهاسا ببینید.
http://www.haganah.us/harchives/005705.html
http://www.haganah.us/haganah/index.html
از لینک زیر هم می توانید به whois کامل این سایت دست یابید و تمام مشخصات صاحبان را ببینید.
http://zbuzz.blogspot.com/2006/08/haganah-yahoo-groups-information.html

پی نوشت: سایت هاگانا به طرز مشکوکی غیر فابل دسترس شده است و لینکهای فوق قابل دسترس نیست.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:14 PM تاریخ: Tuesday, August 29, 2006


فیلترینگ تا کی؟

سایت محبوب وبلاگستان، doxdo ، هم فیلتر شد.
فروم محبوب وبستان، persiantools ، هم دوباره فیلتر شد.

ما تو ترکی یه جمله ی معروفی داریم که میگه: " ساپ توشوپ اشک اوشک الین’ ". یعنی رشته کار افتاده دست خر و الاغ. حالا حکایت این فیلتر شدن سایت هاست. معلوم نیست اونائی که نشستند اون بالا و دارند سایت ها رو یکی بعد از دیگری فیلتر می کنند، واقعا قد یه خر حالیشون هست یا نه؟؟ آخه این دو تا سایت سیاسی بودند؟ آخه سکسی بودند؟ ضد نظام بودند؟ ضد شرع بودند؟

البته به احتمال زیاد بازم طبق معمول اشتباهی در فیلتر شده و به مهدی حکیمی و احسان تنها غصه چند روز یا هفته ای فیلتر شدن می مونه و بعد از مدتی رفع فیلتر میشه ولی اون وقت دیگه معلوم میشه واقعا یه عده خر فیلترچی هستند که بدون هیچ مسئولیت و تعهدی و با سهل انگاری سایتها را فیلتر می کنند و اصلا هم به این فکر نمی کنند که فیلتر کردن چه خسارتهائی می تواند به یک سایت بزند. هر چند من نمی دونم که این پرشین تولز بینوا چیکار کرده که هر بار باید قربانی اشتباهات فیلترینگ آقایون بشه.

اصولا شاید بتوان گفت می توان سایتهای اینترنتی را به چهار نوع علمی، تجاری، سیاسی و سکسی تقسیم کرد. حال اگر دقت کنیم می بینیم ما ایرانی ها خیلی بدبخت هستیم. سایتهای علمی و تجاری معتبر و بدرد بخور را آن وری ها به علت تحریم از ما منع می کنند و سایتهای سیاسی و سکسی هم که توسط اینها فیلتر می شود ( باز فیلتر سکسی یک چیزی ولی سیاسی قابل قبول نیست.) خوب با این اوصاف مگر دیگر اینترنتی هم باقی می ماند؟؟!

خوب اما بنده واقعا سوالی از دوستان دارم که تا کی باید با فیلترشکن وارد سایتهائی که می خواهیم شویم؟ هر چند می دانم که استفاده از فیلترشکن از ناچاری است اما خود نفس استفاده از فیلترشکن و هر روز به دنبال یک فیلترشکن جدید بودن، جدای از مشکلات خاص و سرعت پائین، در واقع رسمی دانستن فیلترینگ و تسلیم شدن در برابر آن است. باید فکر دیگری کرد که من در ذیل چند پیشنهاد در این مورد بیان می کنم، هر چند شاید این موارد نتواند فیلترینگ را ریشه کن کند اما حداقل از گستاخی و تاختن این فیلترچی ها جلوگیری می کند و از شما دوستان هم می خوام اگر پیشنهاد خوبی دارند بگویند.

1- به نظر بنده باید دوستان هکر و گروه های هک ایرانی که خوشبختانه کم هم نیستند، می توانند با همکاری هم سایتهای مهم دولتی و ارگانها را هک کرده و انزجار کاربران اینترنتی را در صفحه اول آنها اعلام کنند. اینکار اولا باعث بازتاب خبری گسترده می شود و ثانیا می توانند آنها را تهدید به هک دوباره و تخریب در صورت ادامه روند نادرست فیلترینگ کنند.

2- چند حرکت تبلیغاتی و نمادین هم می توان انجام داد. یکی اینکه به نظر بنده همین هفته یا در هفته بعدی، یک روز معین و در یک ساعت مشخص همه دوستان با مرکز امور دیتای مخابرات تماس گرفته و اعتراض نمادین خود را با عنوان "فیلترینگ سایتهای اینترنتی را پایان دهید." نشان دهند.

3- با توجه به اینکه وبلاگ احمدی نژاد هم اکنون یک سوژه خبری سیاسی مناسب برای رسانه های جهان شده است می توان از آن برای این حرکت تبلیغاتی بهره برد. به اینصورت که تمامی دوستان با همان عنوان بالا و نه چیز دیگر در وبلاگ احمدی نژاد کامنت (نظر) بگذارند و اعتراض خود را نشان دهند. باور کنید تاثیر تبلیغاتی بالائی خواهد داشت اگر همه دوستان و وبلاگنویسان شرکت کنند.

4- البته یک کار نمادین دیگر هم می توان انجام داد و آن پاک کردن کل صفحه ایندکس وبلاگ خود توسط تمامی وبلاگنویسان و قرار دادن تصویر نوشته ی " مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکانپذیر نمی باشد" به جای آن به مدت دو روز تا به این ترتیب تمامی بازدیدکنندگان به هنگام مراجعه به هر وبلاگ یا سایتی با این تصویر روبرو شوند.

البته کارهای بسیار زیادی می توان انجام داد برای فشار آوردن به دولت. اما حیف که اتحاد لازم بین کاربران وجود ندارد و به همین دلیل از گفتن آنها صرفنظر کردم ولی باور کنید با انجام کارهای بالا هم می توان لااقل تکانی به خود داد. لطفا به این مطلب لینک دهید و آن را send to all کنید تا همه در جریان کارها باشند.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:21 PM تاریخ: Sunday, August 27, 2006


مگس کش و مگس

هوا بس گرم بود و او در خواب ناز. هر از گاهی مگسی بر سر و صورت او می نشست و او را وادار می ساخت، به سختی دست خود را بالا بیاورد و مگس را بپراند.

یک روز این مگس ها را تحمل کرد. دو روز تحمل کرد. سه روز تحمل کرد...... اما دیگر کلافه شده بود بس که مگس ها او را از آن خواب ناز منع می کردند.

یک روز مگس ها دیدند که او همراه یک هیولای پلاستیکی که دشمن قسم خورده ی آنان است، وارد منزل شد. هیولایی به نام مگس کش. او نمی خواست مگس ها را بکشد اما دیگر چاره ای نبود جز اینکار چون مگس ها به حریم خصوصی او تجاوز کرده بودند.

با خود عهد کرد که تنها مگس هائی را بکشد که مزاحم خواب او می شوند و با بقیه کاری نداشته باشد. روز اول یکی دو تا مگس را با فرود آوردن مگس کش بر ملاج آنها کشت و بعد در دل احساس گناه کرد اما خود را قانع کرد که کارش درست بوده است.

روز دوم دو سه تا مگس مشت. روز سوم سه چهار تا.... و همینطور بر تعداد قربانیان مگس ها افزوده می شد. مگس ها که دیدند نسلشان در حال انقراض است، با خود قرار بستند که دیگر هیچ کس مزاحم خواب او نشود.

فردا که او خوابیده بود، با تعجب دید که دیگر مگسی دور و بر او نیست. اهمیتی نداد و با خود گفت بالاخره راحت شدم. خوابید اما دیگر آن خواب ناز همیشگی را تجربه نکرد.

روز بعد دیگر نتوانست تحمل کند. از خدا می خواست مگسی مزاحم خواب او شود تا او را بکشد. اما مگسی پیدا نمی شد. بالاخره طاقت نیاورد و عهد خود را شکست و از خواب بر خاست و تمام خانه را به قصد یافتن مگسی زیر پا گذاشت. در گوشه های از آن خانه، تعدادی مگس یافت و به طرز وحشیانه ای آنها را کشت و نیمه جان در چاه فاضلاب ریخت. این کار را هر روز می کرد تا کمی آرام شود.

دیگر مگس کش نبود که مگس ها را می کشت، او خود یک مگس کش شده بود.

روزها و روزها این کار را کرد تا دیگر مگسی برای کشتن نماند. دیگر تحمل بی مگسی را نداشت.

سال ها گذشت تا اینکه خبر آمد، مگس کش خود را کشت. خبر آمد، مگس کش، مگس را کشت. آری، مگس خود او بود و مگس کش خود او.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:22 PM تاریخ: Saturday, August 26, 2006


سفرهای استانی هیئت دولت از دیدگاه فلسفی

می دانید که در هفته دولت قرار داریم. به نظر شما چه باید در این باب بگوئیم؟
من در این مجال می خواهم در مورد سفرهای استانی هیئت دولت صحبت کنم. اما اشتباه نکنید! از زاویه ای جدید در مورد این سفرها نگاهی می اندازم که گمان نمی کنم تا به حال از این دید مورد نقد قرار گرفته باشد.

می دانید که در فلسفه، سوفسطائیان از متقدمین محسوب می شوند و در فن سخنوری بسیار زبردست بوده اند و با استفاده از همین توانائی در فن سخنوری بسیاری از فلایفه را مغلوب کرده و بر آنها فائق می آمدند. در واقع واژه سفسطه به معنای مغالطه کردن هم از نام آنها یعنی سوفیست ها یا سوفسطائیان به عاریت گرفته شده است.

پروتاگوراس – یکی از سوفسطائیان معروف - اعتقاد جالبی داشت مبنی بر اینکه شناسائی حقیقی همان شناختی است که ما با حواس خود بدست می آوریم بنابراین آنچه حواس هر کسی گواهی می دهد برای او عین حقیقت است و نتیجه می گیرد که حقیقت نسبی است و هیچ دانش پایدار و مطلقی وجود ندارد.

در مقابل فیلسوفانی مانند سقراط و افلاطون و دیگران، عقیده او را نفی کرده و عقیده دارند که حقیقت چیزی جدای از حواس آدمی است و آن را خطا پذیر و ناپایدار معرفی می کنند و میزانی به نام عقل را برای دستیابی به شناخت حقیقت و شناسائی معرفی می کنند که البته حواس آدمی مانند دیدن و شنیدن و امثالها به کمک این عقل آمده و او را در شناسائی حقیقت همراهی می کنند.

خوب حال با توجه به این دو دیدگاه فلسفی، به موضوع مورد بررسی یعنی سفرهای هیئت دولت بازمی گردیم.

وقتی از خود رئیس جمهور و وزرا و همراهان او در مورد هدف و لزوم این سفرها سوال می شود، بیشترین و مورد تاکیدترین مطلبی که ذکر می شود، از نزدیک آشنا شدن هیئت دولت با مشکلات هر شهر و استان، لمس کردن و حس کردن مشکلات مردم، در تماس رو در رو و نفس به نفس و حسی و درکی بودن با ملت و مانند آن ذکر می شود.

حال به قسمت اول عرائض بنده در مورد سوفسطائیان نظری بیفکنید و ببینید که آیا تشابهی بین نظرات آنها و نظرات هیئت دولت در مورد اهداف سفر وجود دارد یا نه؟

می بینید که هر دو از چیزی به عنوان شناسائی حسی و لمسی سخن به میا می آورند. البته در مورد هیئت دولت، مراد شناسائی حسی مشکلات مردم است. پس مشاهده می کنید که دولت عزیز ما، به نوعی مرید فلسفه سوفسطائی است حال آنکه به نظر خود آنان قطعا در مکتب اسلامی و اصولگرائی نباید چنین دریافت حسی جائی داشته باشد.

هیئت دولت نباید به عنوان چشم و گوش و دست و پا و این چیزها عمل کند. هیئت دولت در حکم مغز و عقل بدنه اجرائی کشور است و باید همان کار را انجام دهد که عقل و مغز انسان انجام می دهد. مغز انسان برای تشخیص گرم یا سرد بودن چیزی، خود عمل نمی کند بلکه از حسی به نام لامسه بهره برده و از داده های آن برای تحلیل و تعقل در این زمینه استفاده می کند و با استفاده از نتایج آن به شناخت و معرفتی عقلانی دست یافته و سپس دستور واکنش های لازم را می دهد.

هیئت دولت برای شناخت و معرفت در مورد مشکلات جاری مردم نیازی به سفرهای حسی ندارد. آنچه امروز برای هیئت دولت از نان شب هم واجب تر است، عقلانیت است. عقلانیتی که بتواند بر پایه داده های رسیده از حواس خود، به خوبی بیندیشد و تصمیم بگیرد و بدنه اجتماع را مدیریت کند. عقلانیتی که متاسفانه با حس خطا پذیر اشتباه گرفته شده و خطا های ناشی از این اعمال حسی و غیر علمی و غیر عقلانی تاوان سنگینی در بر خواهد داشت.

پس آقایان هیئت دولت، برای شناسائی مشکلات مردمی تنها کافی است در همان جای خود بندیشید و به عقل خود رجوع کنید. و این همان فلسفه دومی است که ابتدا به آن اشاره کردم.

عاقل باشید، همین و بس.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:40 PM تاریخ: Friday, August 25, 2006


عروسی و تصادف

چه لذتی می توان برد در عروسی، هر چقدر هم که خوش بگذرد، وقتی درست چند ساعت قبل از عروسی با ماشینی که حسابی بهش رسیدی، تصادف شدیدی بکنی و مقصر هم بشی با نهایت ناجوانمردی و تازه تو عروسی هم یکی بگیره روت.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 4:03 PM تاریخ: Thursday, August 24, 2006


ماهیت وابسته برنامه کوله پشتی

هر روز که می گذرد برنامه کوله پشتی ماهیت وابسته خود را بیش از پیش به نمایش می گذارد. در مورد برنامه کوله پشتی و فرزاد حسنی خیلی از وبلاگنویسان اظهار نظر کرده اند. من هم گفتم گوشه دیگری از این برنامه را آشکار سازم.

بعد از یکی دو سالی که این برنامه در بین جوانان جایی برای خود باز کرد، مسئولین صدا و سیما به طرز زیرکانه ای از این مخاطب گسترده برای رسیدن به اهداف خود استفاده یا بهتر بگویم سوء استفاده کردند.

حتما به یاد دارید آن برنامه ای که در ماه رمضان سال گذشته که در ادامه برنامه کوله پشتی تابستان آن سال بود، پخش می شد. مهمانان آن برنامه اکثرا آقایان و خانم های محجب و مومن و بسیجی ای بودند که به ظاهر و بر حسب اتفاق عقد همه آنها توسط رهبری خوانده شده بود. برنامه ای که شدیدا سعی داشت الگوی یک ازدواج موفق را کسانی معرفی کند که بسیجی و محجب هستند و مهریه ای 14 سکه ای دارند و به قول فرزاد حسنی ، آقا صیغه عقد آنها را جاری کرده است. این نکته را داشته باشید تا برسیم به نکته بعدی.

حالا در سری جدید این برنامه، نگاه کنید به تیپ مهمانان. نه تیپ ظاهری که تیپ فکری آنان. خواهش می کنم بیشتر دقت کنید و خود ببینید چه تیپ هائی دعوت شدند هر چند گاهی اوقات البته استثنائا، از دستشان در رفته و افرادی خارج از آن تیپ نیز دعوت شدند و البته بلافاصله اولتیماتوم هائی به برنامه داده شده است از جمله دعوت آن دکترای فلسفه و صحبت هائی که در مورد راسل و نیچه کرد.

به راحتی دیده می شود که این فرزاد حسنی چقدر خود را مخلص و نوکر آقا می بیند و مدام و البته به طرزی زیرکانه و غیر مستقیم توانسته محبت جوانان را نسبت به رهبری و مسائلی از این دست بیش از پیش کند البته باور کنید خیلی زیرکانه که شاید حتی به چشم خیلی از تیزبینان نیز نیامده باشد. البته مطمئنم که همه اینها از طریق ضرغامی یا به قول بچه ها لاریغامی به برنامه توصیه می شود.

دیشب نیز بدجور حقیقت وابسته خود را نشان دادند. دیشب دکتر علی اکبر ولایتی مهمان برنامه بود که بطور اتفاقی برنامه را دیدم. ولایتی که مشاور ارشد رهبری و وزیر اسبق خارجه ایران بود. می دانید که ولایتی یک پزشک است و به قول یکی از بچه ها هر کاری کرده است جز پزشکی البته حتما تا حالا نسخه هائی برای دیگر مسئولین نوشته است.

به هر حال او را به بهانه نوشتن کتاب "تاریخ و فرهنگ تمدن اسلامی" و تحقیقاتی در این باب دعوت کرده بودند. کتابی که حتما بسیاری از دانشجویان دانشگاه های ایران با آن آشنا هستند و آن را پاس کرده اند. کتابی که مجبوری بسیاری از مطالب آن را برای امتحان بخوانی و زجر ببری چرا که می دانی چقدر از این کتاب دروغ است و تو مجبوری یک مشت دروغ را حفظ کنی.

به هر حال، دعوت از چنین فردی و آن هم در چنین موضوعی و باز با توجه به اینکه ولایتی در هر برنامه ای حاضر نمی شود، بیش از هر زمان دیگری ماهیت برنامه روشن گشت. هر چند باز هم بسیاری از جوانان، ناآگاه مشتاق برنامه و مجری آن شده اند.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:11 PM تاریخ: Wednesday, August 23, 2006


موش، گربه، انسان و مرگ

پسرک آرام از کنار خیابان در راه بود. چشم به آسمان دوخته و در اندیشه رصد آسمان شب بود. ناگهان حرکت چیزی روی زمین، نگاه از را از آسمان متوجه زمین ساخت. خواست بی اهمیت بگذرد و به آسمان باز گردد اما، چشمانش این اجازه را به او ندادند.

نگاه کرد و موش کوچکی را دید که از جوی آب بیرون می آمد. موش آن پاهای کوچک و ظریف خود را چنان سریع جلو و عقب می گذاشت و چنان موهای لطیفی داشت که پسرک را جذب خود کرد. موش از این طرف خیابان، با قدمهائی کوتاه اما تند به آن سوی خیابان حرکت کرد. پسرک خواست این موش را رها کند و برود اما نتوانست و دنبال او راه افتاد تا ببیند موش این موقع شب راهی کجا است.

اتومبیل ها همینطور پشت سر هم از خیابان رد می شدند و متعجب پسرک را نظاره می کردند که در نظر دیگران به طرز ابلهانه ای سرش را خم کرده و زمین را نگاه می کند و مدتی جائی می ایستد و دوباره به عقب بر می گردد و با قدمهائی کوتاه و بزرگ این سو و آن سو می رود. اما برای هیچ یک از آنها موضوع آنقدرها اهمیت نداشت تا اتومبیل خود را نگهدارد و ببیند پسرکی با این سن و سال در این موقع شب، با آن حرکات غیر عادی، کیست و چیست.

موش مدام به این ور و آن ور می رفت اما معلوم نبود به دنبال چیست. بعد از مدتی پسرک خسته شد و گفت حتما او به دنبال هدف خود می باشد، بهتر است من نیز به دنبال هدف خود روم. و برگشت که برود.

اما در همان لحظه موش به سوی آن طرف خیابانی که از آنجا آمده بود برگشت. پسرک که او را دید به موش گفت، آخر تو مرا کجا می کشی؟ چرا همینکه می خواهم بروم کاری می کنی که باز به دنبالت آیم. و ناچار دوباره او را تعقیب کرد.

همینکه موش در حال عبور از خیابان بود، ناگهان دو اتومبیل از دو طرف موش در حرکت بودند. یکی از آنها درست در حال عبور از روی موش بینوا بود. پسرک که شاهد این صحنه بود، انگار که ماشین در حال عبور از روی خود او باشد، دلش هری ریخت پائین. خواست فریاد بزند که مواظب باش... وای خدای من.... نه.... و چشمانش را بست تا شاهد این صحنه دلخراش نباشد.

وقتی چشمانش را باز کرد، موش را دید که با همان قدم های کوتاه، گیج از آن هیولاهای فولادین، در حرکت است. و آنگاه نفس راحتی کشید و با خود فکر کرد که چند موش در روز زیر تایرهای ماشین به قتل می رسند. و بعد با خود گفت قتل یک موش چه کم ازقتل یک انسان دارد؟ و با خود گفت البته انگار این قانون طبیعت است که کوچکتر ها زی پای بزرگترها له می شوند بی آنکه کسی بفهمد.

موش به سمت جوی فاضلاب حرکت کرد. دو تکه از جدول کنار جوی کنده شده بود. از همان جا داخل جوی رفت و جوی که تا نیمه پر از آب فاضلاب گندیده بود. پسرک تحمل آن بوی گند را نداشت اما از یک سو قدرت برخاستن و رها کردن ماجرای آن موش را نیز در خود نمی دید.

موش به داخل آب افتاد و از این سوی جوی به آن سوی جوی شنا کرد تا از آن سو خارج شود. اما جدول های آن سو که کنده نشده بود و موش هر چه سعی کرد نتوانست از آن جدول سر بالا که برای او در حکم صخره ای با شیب بسیار تند بود، بالا رود. ناچار دوباره در آب افتاد و شنا کرد. پسرک به جوی آب نگا کرد و دید او باید مسیر زیادی شنا کند تا به جایی برسد که بتواند راهی به بیرون یابد. در دل می گفت برگرد به همان جا که آمدی... برگرد... چرا خداوند آنقدر به تو هوش نداد که بفهمی باید برگردی....

اما موش به راه خود ادامه داد و مدام به کناره جوی می رفت تا راهی پیدا کند. همینطور شنا می کرد و پسرک او را تعقیب. اگر کمی دیگر می رفت به قسمتی از جوی می رسید که دیگر آبی نبود اما ناگهان بازگشت و به عقب شنا کرد. پسرک فریاد می زد: نه... برنگرد... کمی دیگر بیا...

اما او بازگشت و در برگشت مدام سر خود را به زیر آب می برد و بعد مدتی بالا می آورد. پسرک فکر کرد ، او خودش این کار را می کند. اما برای بار آخر سر خود را زیر آب برد و دیگر پسرک هر چه منتظر ماند او بالا نیامد. پسرک فهمید که احتمالا موش خسته شده و غرق شده است. خواست دستش را داخل آب ببرد و او را بیرون بکشد اما حالش داشت به هم می خورد از آن آب لجن و گندیده. این شهامت را در خود ندید ناچار تکه چوبی پیدا کرد و آن را در آب حرکت داد تا بلکه موش را نجات دهد اما هر چه گشت دیگر آن را نیافت.

محزون و اندوهگین بی آنکه بداند راهی کجاست، برخاست و راه افتاد. مدام خود را فحش می داد که چرا دست در آب نکرد و آن موش را به کشتن داد. با خود می گفت: من او را کشتم. خیلی راحت می توانستم همان اول بروم، اما وقتی ماندم و او را به نظاره نشستم، خواهی نخواهی مسئولیتی بر گردنم نهاده شد اما من نتوانستم ....

و با خود گفت الان می فهمم که خدا چه مسئولیت سنگینی در قبال مخلوقات خود داراست. او همیشه مراقب این همه موجودات مختلف است اما من از پس مسئولیت کوتاه آن موش برنیامدم. من حاضرم هر مجازاتی را در قبال آن کوتاهی بپذیرم حتی مجازات قصاص را.

و بعد از مدتی سکوت با خود گفت اما من چیزی دارم که آن موش شاید از آن محروم شد. من خدائی دارم که در هنگام غرق شدن در مجازات، بی آنکه از آن لجن گندیده اطراف من و خود من که شاید بارها و بارها پست تر و کثیف تر از آن موش باشم، حالش به هم بخورد، مرا بیرون خواهد کشید. نه تنها حالش به هم نمی خورد که عاشق من نیز هست.

اما باز نمی توانست خود را آرام کند و بسیار در فکر بود که ناگهان جلوی پای خود گربه ای را دید که بر کیسه های زباله چنگ می زد و از دیدن ناگهانی او به شدت ترسید. گربه میو میوهای مظلومانه ای می کرد . انگار می خواست توجه او را به خود جلب کند. پسرک برگشت و دوباره به او نگاهی کرد اما سریع برگشت و به راه خود ادامه داد در حالی که با خود می گفت، دیگر مسئولیت تو را نمی توانم قبول کنم چرا که می ترسم باز از عهده آن برنیایم. خدایا این گربه را چرا بر سر راه من قرار دادی؟ امشب چه می خواستی بگویی با این کارها؟

پسرک مدتها با این اندیشه قدم زد تا ناگهان رسید به آنچه خداوند می خواست او بداند و کمی آرام تر شد و دوباره نگاه خود را به آسمان شب دوخت......


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 9:39 AM تاریخ: Tuesday, August 22, 2006


خدایان پرواز

آه ... ای پرندگان ، بازگردید و پرهای پروازم را باز پس دهید. من دیگر جایی در این زمین ندارم و زمین نیز جایی در قلب من ندارد.

ای خدایان پرواز، باز آئید و بالهای زمین را نیز با خود به ارمغان آورید. زمین نیز دیگر، طاقت خاکی بودن ندارد و من نیز دیگر طاقت پا بند بودن ندارم.

چقدر قربانی می باید برای شما خدایان پرواز، چقدر بال و پر باید ریخت بر خاک و چقدر خاک بر پرها ؟!

اگر شما خدای پروازید و ما بنده پرواز، پس کجاست رسم خدائی، کجاست آن بلند پروازی؟

ای مردمان خاکی، بنگرید بر آسمان آبی. نیست خدائی در آسمان هستی. گر هست هستی، پرواز است در دیار نیستی.

گر بندگی باید، بنده ی پرواز شاید. گرچه پرواز را خدائی، ناید.



فوت شعبان جعفری در 28 مرداد

در چند وبلاگی خبر فوت شعبان جعفری که یکی از عوامل دست چندم کودتای 28 مرداد 1332 بود را دیدم. شعبان جعفری، درست در سالروز کودتا، یعنی 28 مرداد درگذشت اما نه در میدان بهارستان تهران که در دیاری غریب در امریکا.

مطلب علیرضا مجیدی در این مورد
یک مطلب هم از فرزانه ابراهیم زاده در مورد شعبان

او هم مرد و نام او به عنوان یک نام ننگین در برابر جنبش ضد استبدادی ایران حک شد. چماق به دستی که بدون چماق از این دنیا رفت. اما افسوس که چماق به دستان امروز، نمی بینند امثال شعبان را که رفتند و چماقشان بر سر خود فرو آمد.

از لینک زیر هم می توانید لینک مربوط به فصلی از کتاب خاطرات شعبان را که مربوط به کودتا است، دانلود کنید. ( مجید زحمت اونو کشیده)
لینک دانلود
------------------------
در ضمن این روزها انگار تب ایجاد سایت و وبلاگ شخصی بالا گرفته است. چند روز پیش وبلاگ احمدی نژاد و حالا هم سایت شخصی حسین مرعشی، سخنگوی حزب کارگزاران سازندگی. او در قسمتی از زندگینامه خود، هدف از ایجاد این سایت را اینطور بیان می کند:
"با تأكيد بر اين كه ايران بايد به شكوه گذشته خود باز گردد و اين بازگشت جز با سياست هاي صحيح ميسر نخواهد بود بر آن هستم تا تجربيات خود را در اختيار مديران و فعالان و سياستگذاران كشور قرار دهم تا از اين طريق بخشي از بدهي خود به ملت ايران و به انقلاب اسلامي و امام راحل عظيم الشأن (ره) را پرداخت نمايم."

سایت او شامل قسمتهائی مثل ورای نظر، در رسانه ها، فعالیتها و سوابق سیاسی و زندگینامه می باشد که البته قسمت سوابق سیاسی غیر فعال بود.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:19 PM تاریخ: Sunday, August 20, 2006


دینداری و مدرنیته از دیدگاه ملکیان

مصاحبه ای از مصطفی ملکیان را که چند روز پیش در شرق چاپ شده بود، خواندم. مصاحبه ای در باب دینداری و مدرنیته. به نظر ملکیان دینداری و مدرنتیه به صورت آرمانی خود و با معنایی که خود او از دینداری و مدرنیته ارائه داده است، قابل جمع با هم نیستند.

از اینرو به عقیده وی روشنفکر یا متجدد دینی قابل فهم یا به قول خود او قابل قبول نیست. به نظر وی معنویت از درون عقلانیت بیرون می آید و معنویت بدون عقلانیت معنایی ندارد.

به لحاظ همان عقلانیتی که خود او از آن گفته است، بنده نیز با همان عقلانیت خود بنیاد، نقدهائی بر قسمتی از سخنان او دارم اما از ذکر آنها امتناع می کنم و آنها را تنها بای خود بیان می کنم به دلایلی...

مصاحبه خوبی است، بخوانیدش.

حتما می دونید که تو این مدت بعد از جنگ اسرائیل و حزب الله، هر یک از طرفین و طرفداراشون خواستند که پیروزی را به خودشون نسبت دهند و با انواع ترفندها این کار را کردند. آق بهمن، تو وبلاگش تحلیل جالبی از هفته نامه اکونومیست در این مورد آورده:
تحلیل خوبی از جنگ لبنان


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 3:20 PM تاریخ: Saturday, August 19, 2006


اصول اقلیدسی و اصول غیر اقلیدسی

در یک کلاس ریاضی تعدادی دانش آموز حضور داشتند. آنها در تمام مدت تحصیل خود معلمانی داشتند که همه آن معلمان به اصول اقلیدسی پایبند بودند و به دانش آموزان خود نیز تنها همین اصول را می آموختند و غیر آن را موجب انحراف از ریاضی می دانستند و همیشه از اینکه این دانش آموزان با اصول دیگری آشنا شوند ، ترس داشتند.

تا اینکه کم کم تعدادی از دانش آموزان با مفاهیم جدیدی در ریاضیات آشنا گشتند و فهمیدند، چه بر سرشان آمده است و این مطالبه ی فضا و اصول جدید، جایی برای خود باز کرد. تا اینکه با افزایش این آگاهی ها ، معلم جدیدی پیدا شد که در راستای این فضای جدید بود. هر چند این معلم در تمام دوران حضور خود، نخواست و یا نتوانست یک معلم باشد و بیشتر دوستی بود با فکری جدید برای دانش آموزان.

این معلم جدید، دانش آموزان را با نظریات جدیدی آشنا کرد و فضای جدیدی به نام اصول غیر اقلیدسی به آنها معرفی کرد. او شروع به پایه ریزی و بیان اصول غیر اقلیدسی نمود تا دانش آموزان آرام آرام از آن فضای اقلیدسی به سمت فضای غیر اقلیدسی حرکت کنند.

بسیاری از دانش آموزان از همان ابتدا بدون هیچ پشتوانه علمی و عقلی و تنها به علت متفاوت بودن و جذابیت های ظاهری این فضای جدید، عاشق و دیوانه این فضا شدند و بسیاری نیز بدون آنکه مفهوم این اصول جدید را بدانند تنها به این علت که این غیر اقلیدسی بود و آن اقلیدسی و به ظاهر این مخالف و متضاد اصول اولیه بود، به شدت به مخالفت پرداختند. بسیاری از معلمان اقلیدسی که دیگر جایی در سیستم جدید نداشتند و مقام خود را در خطر می دیدند نیز شروع به کارشکنی هائی کردند هر چند تعدادی از آن معلمان، برای حفظ جایگاه خود اکنون به در هیبت لباس غیر اقلیدسی در آمده بودند.

آری ، این معلم بزرگترین اشتباه را کرده بود. دانش آموزانی که سالها با اصول اقلیدسی بار آمده بودند، نمی توانستند یا دیگران نمی گذاشتند به این زودیها از اصول اقلیدسی خود دست بردارند. نباید نام غیر اقلیدسی در مقابل نام اقلیدسی قرار می گرفت لااقل به خاطر آن دانش آموزان، اما قرار گرفت یا بهتر بگویم قرار دادند.

با همه این چیزها چه انتظار دیگری باید داشت؟ جز اینکه آن دانش آموزان در آن فضای بی فضا، باز به فضای اقلیدسی پناه برند، آن هم نه به اصول اقلیدسی که به بنیادی ترین اصول اقلیدسی. و این اصول را راه نجات خود از این سردرگمی بدانند؟

بله، معلم جدید خیلی ساده کنار رفت و یک معلم اقلیدسی به همراه تعداد کثیری از اقلیدس گرایان تندرو که از مناصب خود دور مانده بودند، بر سر کلاس درس آمدند و دانش آمزوان هم لا اقل فعلا آنها را منجی خود می دانند هر چند هنوز هم تعدادی در حسرت اصول غیر اقلیدسی در کلاس درس حضور دارند و امید آینده برای فضاهایی جدید در علم ریاضیات هستند.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:32 PM تاریخ: Friday, August 18, 2006


می دیدیمت و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی که تو را گرفتند و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی پاهای تو را به هم بستند و در قفسی تنگ محبوست کردند و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی زبانت را بیرون کشیدند تا صدایت نیز در حنجره ات محبوس شود و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی با پاها و دهان بسته خود را به در و دیوار قفست می کوبیدی تا بلکه ما بدانیم تو از قوقولی قوقو کردن نیز منع شده ای و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی از به در و دیوار پریدن خسته شدی و دیگر نایی نداشتی و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی دیگر هیچ نمی خوردی، نه نانی، نه دانی، نه آبی تا بلکه دیگران قدری به خود آیند و بدانند هوا در زندان سرد است و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی پوست تنت از گرسنگی به استخوان چسبیده بود و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی بال و پر پروازت کم کم ریخته شد و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی نوبت سر بریدن تو رسید و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی آنها چاقوهایشان را برای بریدن سر تو تیز می کردند و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی چاقو به زیر گردنت رسید و تو دست و پا می زدی اما نه از روی هراس مرگ که آن را هر روز صدها بار آزموده بودی، بلکه از آن روی که در آخرین لحظه، دیگران بدانند حقیقت را، حقیقت زندگی را و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی خونت خاک کنار قفست را رنگین کرد، خونی به پاکی آینه که همگی، چهره های جلاد خود را در آن آینه دیدیم و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی گوشتت را به سیخ کشیدند و در آتش وجود خود پختند و با نیش خندی به دندان گرفتند و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی به دروغ گفتند که آنقدر خود را به در و دیوار کوبیدی تا جان دادی و چه ناجوانمردانه..... ولی هیچ نگفتیم و تنها نظاره کردیم

می دیدیمت، وقتی همان نیرویی که تو را کشت ما را نیز کشت و چه ناجوانمردانه..... ولی هر چه خواستیم چیزی بگوئیم، دیگر دیر بود و تنها نظاره کردیم

و چه ناجوانمردانه..... دیگران نیز ما را دیدند و تنها نظاره کردند.... و تنها نظاره کردند و دیگر هیچ.



از این متن برداشت سیاسی نکنید ، این فقط داستان خروس بینوائی بود که قربانی شده بود. ((((


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:51 PM تاریخ: Wednesday, August 16, 2006


دفاع از حقوق زن

خوب دفاع از حقوق زن یعنی همین.
به این میگن یک فمنیست واقعی.
یعنی وقتی نشه با دیالوگ و گفتمان ، حقوقت رو بگیری، خوب باید دست به این کارها زد.





این فیلم خیلی کوتاه رو هم ببینید تا بفهمید که زنان برای دفاع از حقوق خودشون حاضرند، هر تکنیکی به خرج بدهند.

البته، مدافعین حقوق زنان اینارو جدی نگیرند. اگر هم خواستند بگیرند، خوب بگیرند ولی محکم نگیرند.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 3:18 PM تاریخ: Monday, August 14, 2006


عسگریان، خداحافظ

بعد از به روی کار رسیدن دولت جدید و منصوب شدن وزیر علوم جدید، کم کم سر و صدای انتصاب روسای جدید برای دانشگاه ها بلند شد و بیشتر از همه، ماجرای انتصاب عمید زنجانی به عنوان ریاست دانشگاه تهران بلوا به پا کرد.

و امروز بعد از حدود یک سال از عمر این وزیر جدید، نوبت به دانشگاه زنجان رسید. امروز سری به دانشگاه زدم چرا که مراسم تودیع ریاست قبلی دانشگاه، دکتر حسین عسگریان و معرفی سرپرست جدید دانشگاه بود.

این کار از مدتها قبل پیش بینی می شد. دکتر کبکانیان، معاون وزیر علوم، و نیز دکتر ثبوتی، از افتخارات جامعه علمی زنجان، و جمعی از کارکنان و دانشجویان و البته جمعی از مگسان گرد شیرینی در این مراسم حضور داشتند. سیستم ریاست دانشگاه ها هم به این شکل است که ابتدا فردی به عنوان سرپرست انتخاب می شود و به احتمال زیاد بعد از مدتی خود او حکم ریاست را دریافت می کند.

ریاست جدید، دکتر علیرضا نداف هستند که دکترای مکانیک از یکی از دانشگاه های مصر و اهل تبریز هستند. والا من که نمی دانم آیا براستی دانشگاه های مصر بالاتر از ایران است ؟! آن هم در رشته مکانیک!!! ریاست قبلی دکترای برق بوده و استاد تمام بودند و هر چه باشد از روسای دوران خاتمی بود اما این یکی که فکر نمی کنم استاد تمام باشد.

خوب بنده از آینده فعالیتهای سیاسی و فرهنگی و کار تشکل های دانشگاه سخت نگران هستم. به احتمال زیاد کل معاونان برکنار خواهند شد مگر اینکه مانند آن آصفی دورو که هم با خاتمی کار کرد و هم با احمدی نژاد، با این سیستم جدید نیز هماهنگ شوند و انسان چقدر باید پست باشد تا به نرخ روز نان بخورد. البته معاونان عسگریان چندان هم هماهنگ با سیستم قبلی نبودند. ولی بیش از همه مسوولین بسیج را می دیدم که در جلسه جست و خیز می کردند و شاید بیش از همه خوشحال باشند.

یکی از نمایندگان دانشجویان هم صحبتی کرد که واقعا متاسف شدم از حرف های او. من نمی دانم چه کسی گفته او باید نماینده دانشجویان باشد. آن حرف هایی که من از او شنیدم، بیشتر نماینده سیستم بود تا صنف دانشجویان. حیف که کمی دیر به مراسم رسیدم و هر چه اصرار کردم اجازه ندادند تا صحبت کنم و البته نمی خواستم با بزرگانی که در مراسم حضور داشتند، جلسه را شلوغ کنم و به همین دلیل فقط صبر کردم.

از همه دانشجویان دانشگاه زنجان می خواهم که برای هماهنگی بیشتر و بررسی راهکارها و مواضع هر چه زودتر قبل از شروع ترم جدید جلسه ای در دانشگاه ترتیب دهیم.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 4:46 AM تاریخ: Sunday, August 13, 2006


یک لیست کامل از کتابهای مفید

در حال تهیه یک لیست کامل از کتابهای مفید در حوزه ادبیات و فلسفه جهان هستم. نحوه اولویت بندی این کتابها هم بر این اساس است که هر کدام واجبتر، بالاتر. یعنی فرض کنید تنها یک روز از عمر شما باقی مانده است و شما می خواهید به روش آن مرد بزرگوار، ابوریحان بیرونی، عمل کنید و مهمترین چیز را بدانید و بعد بمیرید. البته این شرط انتخاب را بسیار سخت می کند که در کدام کتاب، حیاتی ترین حقیقت نهفته است که شخص در آخرین روز عمر خود هم شده، آن مطلب را بداند و بعد بمیرد.

به همین دلیل از همه شما دوستان دعوت می کنم که نظرات خود را نه فقط در این پست که هر زمانی بدهید تا این لیست را کامل نمائیم. شاید با نظر شما دوستی به حقیقتی در آخرین روز دست یابد.

در ضمن بنده در این مورد می خواهم که با اساتید بزرگ ادبیات و فلسفه ایران و حتی جهان مکاتبه ای داشته باشم تا بتوانم با یک نظر خواهی گسترده از اساتید خبره ، بر غنای این لیست بیفزایم. منتها نمی دانم از چه کانال و مسیری می توانم با این اساتید تماس بگیرم. اگر کسی از دوستان می تواند در این زمینه کمکی نماید، حتما به بنده لطف کند و اطلاع دهد.

البته شاید پیش از این لیست هائی هم بیرون آمده باشد اما فکر نمی کنم با آن معیاری که عرض کردم باشد. در هر حال اگر از وجود چنین لیستی یا نمونه های آن اطلاع دارید، مرا از آن محروم نکنید.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:55 PM تاریخ: Saturday, August 12, 2006


رتیل، موجودی ناشناخته

دیشب با خانواده چند ساعتی به باغ یکی از آشنایان رفتیم که خدا وکیلی آب و هوای بسیار عالی و خنکی در این گرمای تابستان داشت و بسیار خوش گذشت. در این بین یک رتیل بزرگی رو هم گرفتیم که خدا به جوانیمون رحم کرد. رتیل ها استیل بدنی بسیار خوش دستی دارند و من از این استیل خوشم میاد.

همین ماجرا باعث شد الان یک جستجویی انجام دادم و چند تا لینک خوب در این مورد گیر آوردم. رتیل ها بزرگترین نوع عنکبوت ها هستند و هشت پای معمولا پر مو و دو نیش تفریبا بزرگ دارند و می توانند خیلی هم سریع بدوند. از حشرات و برخی جوندگان و پرندگان کوچک تغذیه می کنند. البته بر خلاف دیدگاه عمومی که رتیل را بسیار خطرناک می داند، اما نیش رتیل انسانی را نمی کشد مگر اینکه در معدود مواردی، فرد نسبت به آن آلرژی داشته باشد همانگونه که برخی به نیش زنبور حساسیت دارند و اگر زنبوری او را نیش بزند و دیر به پزشک برسد می میرد. یعنی خطر نیش رتیل چیزی مثل خطر نیش زنبور است البته به جز برخی از رتیل های خاص. شاید چون رتیل بزرگ و پشمالو است خطرناکتر به نظر می رسد.

از اینجا می توانید مطلبی در مورد گزش حشرات از جمله رتیل بخوانید.
مطلبی در مورد طرز تهیه شیر موز رتیل به زبان انگلیسی
آناتومی بدن رتیل ها
مطلب جالبی در مورد رتیل و حقایق مربوط به آن و نام آن در مناطق مختلف و زادگاه آن به زبان انگلیسی
مجموعه عکس های زیبائی از انواع مختلف رتیل

این رتیل به قدری مهم است که در جهان تعداد زیادی موسسات مردمی برای تحقیق و شناخت و حمایت از رتیل بوجود آمده است:

انجمن رتیل امریکا
انجمن رتیل بریتانیا

اگر می خواهید مطالب بیشتری در مورد این موجود بدانید کافی است کلمه "Tarantula" را در گوگل جستجو کنید.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:59 PM تاریخ: Thursday, August 10, 2006


جوجه تیغی

در دوران بلوغ نوجوانی که بودم، برخی اوقات در داخل خانه تندی هائی می کردم و هر از گاهی اهل خانواده را می آزردم هر چند چند باری بیشتر نبود و هر بار بلافاصله عذرخواهی می کردم اما هنگام تندی، مادرم جوابی می داد که مرا به سکوت وادار می کرد. می گفت، اگر داد و فریاد و تندی بلدی، آن را بر سر مخالفانت در بیرون خالی کن نه بر سر ما که تو را دوست می داریم.

ای کاش این دولت هم هارت و پورت های خود را بر سر غیر خودی ها خالی می کرد. نه بر سر جوانان و خودی های این مملکت در گوشه ی زندان ها. نه با شکنجه های ناجوانمردانه. آیا همه اینها جز نشانه ضعف اوست؟

هارت و پورت های او را مبنی بر نترسیدن از دیگر کشورها و قدرت ها نبین. او می ترسد همچون یک جوجه تیغی که خود را جمع می کند و تیغ های خود را آماده می کند و تو فکر می کنی که قصد حمله دارد اما در واقع ترسیده است. ترسوئی که تنها می تواند تیغ های خود را به سوی خودی ها روانه کند. هر چند برای این جوجه تیغی، همه چیز جز تیغ هایش، غیر خودی محسوب می شوند.

سر ورقی : پروانه دوباره با یک وبلاگ جدید کار خود را شروع کرد که از این جهت به او تبریک می گویم. همیشه از نوشته های او خوشم می آمد هر چند همیشه به آنها انتقاد داشتم که یک جانبه می نویسد و می شود کمی از دیدی دیگر هم آنها را ببیند. اما نوشته هایش به دل می نشیند.

از این مطلب پروانه در مورد مشروطه و نسیم شمال بسیار خوشم آمد.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 12:47 PM تاریخ: Tuesday, August 08, 2006


تبریک روز پدر و روز خبرنگار

روز خبرنگار را به همه خبرنگاران عزیز تبریک میگویم و همچنین روز پدر و تولد حضرت علی (ع).

امروز چقدر موضوع برای تبریک گفتن و صحبت کردن در آن موارد وجود دارد.

در مورد حضرت علی یک داستان می گویم:

"روزی مردی بر روی تپه ای تشسته بود و بسیار در فکر فرو رفته بود و با خود کلنجار می رفت تا بدین برسد که چگونه نام علی (ع) را بنویسد. مدتها در این مورد به فکر رفته بود تا بتواند به بهترین وجه عظمت این نام را بیان کند. در همین حال بود که ناگهان صداهای بلندی شنید که چند نفر می گفتند: "یا علی... یا علی ... یا علی ..."
کنجکاو شد که چه موضوعی در میان است که مردمی با این صدای بلند و محکم علی (ع) را صدا می کنند، از تپه بالا رفت تا ببیند صدا از کجاست. وقتی به بالا رسید، دید عده ای که گاری اسب آنها در شن گیر کرده است، برای بلند کردن آن مدام یا علی می گویند. و با خود به این اندیشه فرو رفت که من تنها برای نوشتن نام او مدتهاست در فکر فرو رفته ام در حالی که این مردم برای چنین کار سهلی ، چه راحت نام علی (ع) را می برند."

در مورد روز خبرنگار هم باید بگویم که اولین چیزی که امروز به یادم آمد، واقعه C130 بود که بسیاری از خبرنگاران به سادگی از بین رفتند و آقایان ککشون هم نگزید و بعد از این همه مدت باز طبق معمول تنها عده ای از افراد رده پائین و یا گشته شده در حادثه را مقصر معرفی کرده و چه خون ها که پایمال نشد. آن وقت یک پست در این مورد نوشته بودم که حتما توصیه می کنم بخونیدش.

روز پدر رو هم به همه پدران و پدر خودم تبریک می گویم.

الان هم بدجور خسته هستم وگرنه کلی حرف داشتم در مورد مشکلات خبرنگاران که می سپرم به دوستان خبرنگار دیگه.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 11:45 AM تاریخ: Monday, August 07, 2006


حق را خوب ببین





حق را به کدام یک از طرفین جنگ می دهید؟
آیا حق جز آن بدن های پاره پاره است که روی هم انباشته شده است؟
آیا حق جز آن اشک ها و بغض هائی است که در چشمان و گلوی آن دو زن فلسطینی و اسرائیلی حلقه بسته است؟
در کدام یک از جنگ های این عصر، یک طرف حق بوده و یک طرف باطل؟
آیا حق همیشه بین دو طرف باطل، پایمال نشده است؟
آیا حق را وسط گربه، نکرده اند که گه با این کرده اند و گه با آن؟
و آنان که بالاتر ایستاده اند نه به واسطه ی توانائیشان است بلکه بر تپه بلندتری از کشتگان ایستاده اند.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 3:17 PM تاریخ: Saturday, August 05, 2006


اما صد افسوس

و من آموختم که بی تو بودن را بیشتر بیاموزم، اما صد افسوس که هیچگاه نیاموختم، با تو بودن را قدر بدانم.

دیشب با دیدن صحنه های آخر فیلم "نرگس" ، دیگر طاقت نیاوردم و اشک من نیز جاری شد اما نه به خاطر حس درونی فیلم، بلکه به خاطر بازآفرینی آن صحنه در فیلم. صحنه ای که دیروز به وضوح در کوچه ما نقش بست.

پسری که دو سه روز بعد قرار بود داماد شود، پسر دیگری که تازه از سربازی برای مرخصی برگشته بود، و پسر کوچک خانه که تازه از بیرون برگشته بود. و صحنه ای مقابل چشمان همه اینها نقش بسته بود. همه سیاه پوش و گریان بر سر کوچه به این پسران  که هر یک بعد از دیگری از راه می رسیدند، خیره می شدند اما هیچ کس جرات دادن خبر مرگ پدر را به آنها نداشت. هر چند پرچم سیاهی که بر دیوار خانه بسته شده بود، خود گویای واقعه بود. صدای ضجه بود که فضای کوچه را پر کرده بود، ضجه هایی که تا چند کوچه آن طرف تر هم به گوش می رسید.

اگر به یاد داشته باشید پستی با عنوان " به کجا چنین شتابان؟" نوشته بودم که یکی از همسایه ها ناخودآگاه، پدر خود را زیر گرفته بود و اکنون نوبت خود او بود که با همان کمپرسی ،از این دنیا وداع کند.

خدایش رحمت کند…. با خواندن این پست، فاتحه ای نثار او و تمام عزیزان از دست رفته خود بکنید.

در ضمن خبرهایی از دوستان شنیدم مبنی بر اینکه مسعود هاشمی، عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زنجان، دیروز به همراه تعدادی از اعضای دفتر تحکیم وحدت و ادوار تحکیم وحدت دستگیر شده است. البته هنوز از کل ماجرا خبری ندارم اما خوب تقریبا اتهام وارده مثل همیشه تشویش اذهان عمومی است لابد.



یک restart بی موقع

در نظر داشتم تو این پست مطلبی در مورد عقاید شاملو در مورد فردوسی و شاهنامه و ایران باستان و موسیقی سنتی و از این دست مسائلی که شاملو در مورد آنها نقد هایی گفته و نوشته و نیز نقدی بر خود عقاید او بنویسم. اما متاسفانه، رایانه بنده طبق معمول با ما نساخت و با یک restart بی موقع ، تمام مطالب درون الکترونهای قطبیده هارد گم شد. اگر شد در پست بعدی چند لینکی در این مورد پیدا می کنم و میارم رو وبلاگ چون خودم دیگه حال ندارم یه چیز تکراری بنویسم چون چند ساعتی وقت گذاشته بودم.

اما فعلا در مورد جنگ عراق و کویت که گفته بودم یه مطلب پیدا کردم که انصافا بد توضیح نداده و بطور کلی اشاراتی به دلایل بروز اون جنگ و پس زمینه های اون داشته است. البته شاید یک بدی داشته باشد و آن اینکه متاسفانه به زبان انگلیسی است. از دوستانی که انگلیسیشون ضعیفه شرمنده ام و البته یک توصیه هم دارم که این دوستان هر جوریه خودشونو تقویت کنند. در هر حال می توانید اون مطلب رو از اینجا بخونید.

در ضمن در مورد آنفلوانزای مرغی هم خانم رقیه جعفری گفتند جای نگرانی نیست. اگر کسی احساس نگرانی می کنه، من بی تقصیرم. البته پیشنهاد ایشون این بود که فوقش مرغ نمی خوریم ولی خوب ایشون نمی دونن که خیلی  ها اگه مرغ نخورن، زودتر می میرن.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:47 PM تاریخ: Friday, August 04, 2006


سالروز آغاز جنگ عراق

در این بحبوحه جنگی که در خاورمیانه وجود داره امروز که داشتم وقایع تاریخی دیروز رو چک می کردم دیدم دیروز سالروز آغاز جنگ عراق ( صدام ) با کویت یا به عبارتی با یک دنیا بود. جنگی که از مهمترین جنگهایی است که به نام جنگ های خلیج فارس ( Persian Gulf War ) شهرت پیدا کرد.

ماه بعد هم که سالروز جنگ ایران با عراق خواهد بود. تاریخ خلیج فارس آبستن جنگ های بسیاری بوده است که دلایل مشهودی برای آنها می توان یافت.

و حالا هم فجایعی که هر روزه در عراق و فلسطین و لبنان در حال وقوع است. اما افسوس که هیچکدام از سیاستمداران و جلادان امروز حتی نیم نگاهی به سرنوشت صدام ندارند و شاید هم دارند ولی خود را بالاتر و والاتر از این چیزها می پندارند. روی سخنم نه فقط با جلادان اسرائیلی و امریکائی که با همه سردمداران سبعیت در جهان است حتی در ایران خودمان.

اگر فرصت کردم در مورد دلایل آغاز جنگ عراق و کویت و نیز ایران حرف های جدیدی خواهم نوشت ولی فعلا اصلا نه وقت و نه حوصله درست و حسابی ندارم.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 4:59 PM تاریخ: Thursday, August 03, 2006


نامه ای محرمانه

کلی با خودم سبک سنگین کردم که این مطلبو بگم یا نه؟ آخر سر به این نتیجه رسیدم که مردم حق دارند بدونند که خطری داره تهدیدشون می کنه هر چند شاید یه عده ضرر کنند.

امروز از طریق یکی از آشنایان با یک واسطه شنیدم که همین دیروز نامه ی محرمانه ای به فرمانداری زنجان رسیده مبنی بر دیدن مواردی از آنفلوانزای مرغی در شهر زنجان و در این مورد هشدار داده شده. این فردی که من خبر رو ازش شنیدم، فرد قابل اعتمادی است و خود او خبر را از طریق شوهر خاله خود که یکی از معاونان فرماندار است، شنیده است. البته از ذکر نام او معذورم.

البته نمی خوام بی خودی جو ترس رو حاکم کنم چرا که این بیماری مدت کمی نیست که وارد ایران شده و تا حالا کنترل شده و امیدوارم بعد این هم همینطور بشه.

زنجانی ها حتما نظر بدن. در ضمن از رقیه جعفری که هم وبلاگنویس هستند و هم در شورای شهر میشن، می خوام که اگه اطلاع دارند یه توضیحی بدن.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:32 PM تاریخ: Wednesday, August 02, 2006


و باز شک کرد....

مدتی بود که در همه چیز دچار تشکیک شده بود. دیگر برای خود هیچ پیش فرضی قائل نبود و همه چیز را با نگاه شک آمیز می نگریست. دچار نوعی تضاد بود. تضادی که او را سخت درگیر کرده بود و هر لحظه سوالات و ابهاماتی برای او پدیدار می شد اما هر چه به دنبال پاسخ آنها می رفت، بیشتر غرق این ابهام می شد.

طبق یک عادت همیشگی، هر شب به مادربزرگ پیر خود که تنها در یک آپارتمان کوچک زندگی می کرد، زنگ می زد و بعد از کمی گپ زدن با او، خود را به آغوش خواب می سپرد. آن شب نیز گوشی تلفن را برداشت و همین کار را کرد اما هر چه زنگ زد کسی گوشی را برنداشت. بارها و بارها شماره را از سر گرفت اما نه. شماره درست بود ولی انگار یک چیز دیگر درست نبود.

- امکان ندارد که مادربزرگ الان منزل نباشد. اگر جایی می رفت حتما به من می گفت.
- یعنی چه اتفاقی افتاده؟ نکنه .... ؟ نه ....

یک لحظه به دلش بد افتاد. دیگر نتوانست بنشیند. سریع بلند شد و بی آنکه متوجه شود چه پوشیده، به سمت خانه مادربزرگ که تنها 600 ، 700 متری با خانه آنها فاصله داشت، روانه شد.

در راه سعی می کرد که خود را راضی کند که شاید مادربزرگ به حمام یا جایی رفته و بیخودی نگران شده است اما هر قدمی که بر می داشت، سست تر می شد و بر نگرانی اش افزوده. دیگر نتوانست خود را فریب دهد. افکار وحشت آوری بود که همینطور بر ذهن و فکر او جاری می گشت و او را مضطرب تر می ساخت.

- اگه حالش خراب شده باشه چی؟؟؟
- اگه ... اگه .... م...
- نه. آخه دیوونه این چه فکرائیه که می کنی.

مدام این افکار در ذهنش تداعی می شد. دیگر نمی توانست به تنهائی این بار را به دوش بکشد. به خدا پناه برد. به خدائی که در تمام این مدت درباره او دچار تشکیک شده بود. گفت خدایا، خودت رحم کن.خدایا.....

بغض گلویش را گرفته بود. هنگامی که در خیابان در حال دویدن بود، هیچ چیز حتی عابران دیگر هم در میدان دید او نبودند. او بود و مناظره ای فلسفی با خدای خود در این شرایط سخت.

- خدایا می دونم که بارها و بارها شک کردم اما خوب چه کنم، مگر شک جایز نیست؟
- خوب نمی دونم تو واقعا هستی یا نه؟
- نمی دونم اینکه الان دارم صدات می کنم، واقعا هستی یا نه؟ نمی دانم من یک چیز واقعی را ندا می دهم یا نه؟
- یا اینکه تو را صدا می کنم چون احساس نیاز به قدرتی ماوراء طبیعی می کنم؟ منی دانم تو واقعا هستی یا فقط باوری برای پوشش نقاط ضعف منی؟

و در همین حال می دوید. عقل او عاجز از قبول خداوند بود و هنوز به چیزی دست نیافته بود اما دل او گواهی از چیز دیگری می داد. ولی بعد از کشمکش های طولانی و نفس گیر به ندای قلب خود لبیک گفت. به خدا پناه برد و خود را به او سپرد و امیدوار بود که به خیر بگذرد هر چند در این بین مدام، بی اختیار بر مدار عقل می پرید ولی باز در این شرایط، ندای دل را ترجیح می داد.

با عجله به در خانه مادربزرگ رسید. در حالی که دستش به شدت می لرزید، زنگ را به صدا درآورد. بی آنکه جوابی از پشت اف اف بشنود، در باز شد. به سرعت از پله ها بالا رفت و مادربزرگ را دید که خود در آپارتمان را گشود. نفسی راحت کشید. اما قلبش همچنان به شدت می تپید و رنگش به شددت پریده بود. بعد از اینکه کمی آرام شد، مادربزرگش گفت که چند ساعتی است مخابرات، تلفن منطقه را قطع کرده است.

بعد از ساعتی شب نشینی، از مادربزرگ خداحافظی کرد و راهی خانه شد ولی اینبار خیلی آرام و راحت راه می رفت و به افکار چند ساعت قبل خود می اندیشید. و در راه بازگشت باز عقل او بر او مسلط گشت و باز شک کرد .

آیا آن چیزی که من با او در حال صحبت بودم واقعا خدا بود یا توهمی بود ناشی از ضعف روانی من؟

شک کرد ... و باز شک کرد.... شک...


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 11:51 AM تاریخ: Tuesday, August 01, 2006



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb