برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


گوسفندان و گرگها

روزی روزگاری یک گله گوسفند در چراگاهی سرسبز گذران زندگی می کردند. دشتی که در آن می زیستند، ایرا نام داشت و در فلاتی به همین نام قرار گرفته بود. دشتی که بسیار سر سبز و زیبا بود و از شمال و جنوب به دریا ختم می شد. و اطراف آن را رشته کوه هایی عظیم در بر گرفته بود. این دشت به قدری زیبا بود که آرزوی همه ی حیوانات بدست آوردن آن بود.

گوسفندانی پشمالو و پرگوشت، گوسفندانی که یک طرف بدنشان سیاه و یک طرف سفید بود و زیبائی خاصی به آنها داده بود.

همه چیز خوب بود جز یک چیز. در آن منطقه همیشه و هر جا، گرگ هائی در کمین این گله زیبا و گوشتی بودند. هر گرگ مالک منطقه ای خاص بود و اجازه شکار در خارج از آن منطقه را به هیچ وجه نداشت چرا که در آنصورت با مواخذه شورای گرگ ها روبرو می شد.

با این روند، از جمعیت گوسفندان روز به روز کاسته شده و در معرض نابودی قرار داشت. هر چند آنها می دانستند که نسل آنها هیچ وقت منقرض نخواهد شد یعنی شورای گرگ ها این اجازه را نمی داد چون بدون حضور گوسفندان در منطقه، دیگر حضور گرگ ها نیز معنایی نداشت. اما گوسفندان بیچاره دیگر طاقت نداشتند و باید فکری می کردند. یکی می گفت، همگی خودکشی کنیم تا برای همیشه راحت شویم. دیگری می گفت، به جنگ گرگ ها برویم که فرقی با خودکشی نداشت. گوسفند دیگری می گفت، باید با آنها مذاکره کنیم. و از این دست پیشنهادات.....

در آخر، پیشنهاد عجیب یک گوسفند که بین دیگران به بلندپروازی معروف بود، تائید شد. این گوسفند پیشنهاد انقلابی خود را داد. او می گفت تنها راه این است که یکی بطور موقت خود را به شکل گرگ ها درآورد و این منطقه را از آن خود کند و دیگر گرگ ها او را به عنوان رئیس شورا بشناسند.

همین کار را کردند و از آنجائی که کسی داوطلب انجام این ماموریت نشد، خود او حاظر به انجام آن شد. خود را به شکل گرگ درآورد. بقدری این کار را با مهارت انجام داده بود که ابتدا دیگران گمان می کردند که یک گرگ واقعی است. با جرات و بلندپروازی ای که در وجودش داشت کم کم به گرگ های دیگر نزدیک شد. از هر چند مدت خبر می رسید که یکی دو تا از گرگ ها در مناطق مختلف مرده اند. از همین رو جلسه شورای گرگ ها تشکیل شد و در این بین او به علت همان جرات خود توانست به ریاست شورا دراید.

با زیرکی که در وجود خود داشت به آرامی تمامی گرگ ها را از میان برداشت و تقریبا دیگر رقیبی نبود. گوسفندان با شنیدن این اخبار کلی شادی می کردند و در پوست های پشمالوی خود نمی گنجیدند. روزها ی زیادی به خاطر این پیروزی جشن می گرفتند و سرود بع بع معروف خود را سر می دادند.

در همین روزها ناگهان خبر رسید که گرگ خطرناک جدیدی پیدا شده به طوری که تعداد بسیاری از گوسفندان را تکه و پاره کرده است. با این خبر ترس شدیدی در دل ها ایجاد شد. همه با خود می گفتند، مگر همه گرگ ها نابود نشدند؟ این گرگ ازکجا آمده است؟ چرا به این طرز وحشیانه گوسفندان را می درد؟

تقریبا نیمی از گله نابود شده بود. همه امیدشان به قهرمان گله بود تا بتواند این گرگ را نیز همچون دیگر گرگ ها نابود کند. او نیز هر روز این قول را به آنها می داد. اما هیچ اتقاقی نمی افتاد و هر روز بر تعداد گوسفندان دریده شده افزوده می شد.

پس از مدت ها که تنها تعداد انگشت شماری از گوسفندان مانده بودند، راز این گرگ برملا شد. این گرگ همان گوسفند معصومی بود که گوسفندان او را فرشته نجات خود می دانستند اما الان به فرشته مرگ آنها تبدیل شده بود. کسی گرگ ها را از بین می برد، حالا خود یک گرگ تمام عیار شده بود. گرگی که چیزی جز خون نمی شناخت.....

و به این ترتیب نسل آنها منقرض شد. نسلی که شاید با وجود گرگ ها لااقل کم می شد اما منقرض نمی گشت.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 7:30 AM تاریخ: Tuesday, July 25, 2006



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb