برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


شازده کوچولو (قسمت چهارم)

قسمت اول -- قسمت دوم -- قسمت سوم

ادامه قسمت سوم

همینجوری زیر گرمای شدید آفتاب داشتم راه می رفتم. آفتاب شدیدا پوست نازک منو می سوزوند. اما چون خورشید هم یه ستاره بود ازش لذت می بردم. سرمو پائین انداخته بودم و تو فکر شازده کوچولو بودم که یه دفعه محکم با سر خوردم به یه چیز آهنی بزرگ. خوردم زمین و تا چند دقیقه همینطور دستمو گذاشته بودم رو سرم و داشتم اونو می مالوندم. آخه بدجوری درد داشت. انگار همه بدی های دنیا رو یه چماق کرده باشند و بکوبند رو سر آدم.

پا شدم و نگاه کردم ببینم چی بود اون؟! یه موجود آهنی چهار پا که اون پاهای فولادی و زمخت خودشو محکم تو زمین فرو کرده بود و هیچی نمی تونست تکونش بده. همینجوری سرمو بالا می بردم تا ببینم قدش چقدره. اونقدر سرم به طرف بالا خم شد که از پشت افتادم. آره درست حدس زدید. یه دکل برق بود که تا می تونست قد کشیده بود و انگار که سینه اش رو با افتخار داده باشه جلو، داشت به آدم بزرگ ها می خندید.

وقتی به پنج تا سیم کلفتی که ازش بیرون اومده بود، نگاه کردم، یاد آفتاب پرست افتادم با اون زبون درازش که یه جا وا می ایسته و با یه حرکت سریع زبونش، طعمه خودش رو شکار می کنه. می دونید یه دفعه وقتی به آسمون نگاه کردم دلم بدجور گرفت. انگار اون چماقی که گفتم دوباره رو سرم فرود اومده باشه. همه آسمون، هر جا که چشم می دید، پر بود از این سیم ها که همه جا کشیده شده بودند و این دکل ها خیلی ساکت و آروم با اون زبون های درازشون همه آدما رو شکار کرده بودن. دیگه نمی شد آسمون آبی پر ستاره رو بدون این سیم ها تصور کرد.

با سرعت از اونجا دور شدم. تا می تونستم دویدم تا بلکه بالاخره یه جایی این سیم ها تموم بشن. روز ها و شب ها مدام در حرکت بودم فقط به امید اینکه یه شب آسمون پر ستاره بدون سیمی رو ببینم. اما انگار اونا تموم شدنی نبودند. یه شب دیگه طاقتم تموم شد و تا جایی که حنجره کوچیکم بهم اجازه می داد، داد می زدم: خدایا... پس کی این سیم ها تموم میشه؟... کجایی شازده کوچولو؟..... می خوام اخترکت رو ببینم...می خوام ببینمت....
یه دفعه یکی صدا زد: می خوای ببینیش؟
اینور اونورم رو نگاه کردم اما چیزی ندیدم.
صدا گفت: اینجام.... درست پشت سرت.
برگشتم و پشتمو نگاه کردم. یهو بدنم بی حس شد و بی حال افتادم رو زمین. بد جور ترسیده بودم. یه مار زرد رنگ بود که با اون چشای وحشتناکش زل زده بود تو چشام.

مار گفت: تا موقعی که رو زمین هستی و تا موقعی که این آدم بزرگ ها هستن، این سیم ها هم هستن و هر روز هم بیشتر می شن. پس بیخود اینور اونور نرو.
با ترس و لرز گفتم: خوب که چی؟
- خوب همین، من می تونم بهت کمک کنم تا از اینجا بری جایی که می خوای. جایی که هیچ سیمی پیدا نمیشه.
- چه جوری؟
- همونجوری که شازده کوچولو رو فرستادم.
با شنیدن این حرف انگار که دلم آتیش گرفته باشه، نتونستم خودمو نگه دارم. نفرت خیلی زیادی تو خودم احساس کردم. می خواستم پا شم و اون مار رو با دستای خودم خفه کنم. می خواستم تیکه تیکه اش کنم. اما پاهام جرات بلند شدن نداشت. انگار که محکم به زمین چسبیده باشن. ناچار از بس ناراحت بودم، فقط زدم زیر گریه. اونقدر گریه کردم که دیگه یه قطره اشک هم تو چشام نمونده بود.
- آخه چرا؟ چرا اون بلا رو سر اون آوردی؟
- من فقط اونو راحتش کردم. اون باید برمی گشت به جایی که از اونجا اومده بود و به اونجا متعلق بود.
- اما اون حقش نبود اونجوری عذاب بکشه. حقش نبود.
- ولی اگه اینجا می موند بیشتر عذاب می کشید.
- وانمود نکنی که به فکر اون بودی. تو فقط می خواستی زهر خودتو خالی کنی. از اینکه کسی رو بکشی، لذت می بری.
- خوب آره. تو این معامله ما هر دومون راضی بودیم.
باز زدم زیر گریه. شازده کوچولوی معصوم به خاطر گلش، راضی شد اونجوری عذاب بکشه بدون اینکه حتی یه آخ بگه.
ماره گفت: حالا زود باش تصمیمتو بگیر. می خوای از دست این دنیای سیمی راحت بشی و بری پیش شازده کوچولو یا نه؟
گفتم: نه. من جرات این کارو ندارم.
یه دفعه یاد حرف دوست گرگم افتادم که گفته بود، آدم باید چشما و گوشاشو بگذاره کنار تا دلش آزاد بشه. با خودم گفتم خوب چی میشه اگه جونمو بدم تا دلم واسه همیشه آزاد بشه و برم پیش شازده کوچولو.
به ماره گفتم: باشه من حاضرم اما به شرطی که قول بدی درد نکشم.
گفت باشه. خیلی آروم داشت به طرف من می خزید. چشاش واقعا ترسناک شده بود. قلبم به شدت داشت می تپید. نمی دونم یه دفعه چی شد که نتونستم تحمل کنم و پا به فرار گذاشتم. به سرعت داشت دنبالم می کرد. اصلا پشت سرمو نگاه نمی کردم و فقط داشتم می دویدم. دیگه نای دویدن نداشتم اما از ترس نمی تونستم واستم. بالاخره بعد از یه مدت که مطمئن شدم دیگه دنبالم نیست واستادم و از شدت خستگی همونجوری روی زمین افتادم و دراز کشیدم.

داشتم به آسمون نگاه می کردم که یه لحظه سوزش وحشتناکی تو پام احساس کردم. بالاخره کار خودشو کرد. دنیا داشت دور سرم می چرخید. پاشدم زیر پا مو نگاه کردم اما یه عقرب رو دیدم که داره از کنار پام رد میشه. هیچی بهش نگفتم. یعنی حال حرف زدن رو نداشتم.

آروم دراز کشیدم. به هیچی فکر نمی کردم. می خواستم با آرامش این دنیا رو ترک کنم. باد ملایمی داشت موهامو نوازش می کرد. دستمو به هم قفل کردم و گذاشتم زیر سرم. و با خودم تکرار می کردم: آخرش دلت آزاد شد... آزاد....آزاد.....آزاد......  آزا.......  آ ........  .............


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 12:10 PM تاریخ: Thursday, July 06, 2006



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb