برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


شازده کوچولو (قسمت سوم)

قسمت اول
قسمت دوم

ادامه قسمت دوم

اونقدر رفتم تا رسیدم به یه ریل قطار شهری. قطارها بودند که پشت سر هم به اینور اونور می رفتند. هر چی نگاه کردم کسی رو که قطار رو می روند ندیدم.
با خودم گفتم: این دیگه چه وضعشه. مگه قطار بدون راننده می تونه خودش حرکت کنه؟
یه نفر رو دیدم که اونجا منتظر قطار واستاده.
گفتم: سلام.
گفت: سلام.
ازش پرسیدم: این قطار راننده نداره؟
گفت: نه. این قطار رو یه سیستم خودکار هدایت می کنه؟
گفتم: یعنی چی یه سیستم خودکار؟
گفت: یه سیستمی که آدم بزرگ ها اونو درست کردند و خیال می کنند در خدمت اوناست ولی نمی دونن که خودشون در خدمت این سیستم اند.
یه ذره فکر کردم و گفتم: آخه مگه این سیستم می دونه آدم ها کجا می خوان برن؟
اونم خندید و گفت: وقتی خود آدم ها نمی دونن کجا می خوان برن، دیگه چه اهمیتی داره!
بهش گفتم: من که نمی فهمم شما چی میگین.
گفت: چون هنوز بزرگ نشدی. سعی کن هیچ وقت بزرگ نشی.

در حالی که با خودم تکرار می کردم من هیچ وقت بزرگ نمیشم، از اونجا رفتم. تا اینکه رسیدم به همون پیله وری که شازده کوچولو اونو دیده بود.

گفتم: سلام.
جواب داد: سلام.
گفتم: تو هنوز داری حب های ضد تشنگی می فروشی.
گفت: هنوزم می فروشم ولی خیلی چیزای دیگه هم می فروشم.
گفتم: مثلا چی؟؟
گفت: حب های لذت.
گفتم: چی هستن؟
گفت: الان دیگه خوردن لذیذترین غذاها هم واسه آدما لذتی نداره، واسه همین با این حب ها می تونن یه کم از خوردن غذا لذت ببرن.
خندیدم.
گفت: تازه اینکه چیزی نیست. الان من حب های ضد محبت هم می فروشم.
گفتم: ضد محبت؟
جواب داد: آره، چون آدم بزرگ ها فکر می کنن که محبت پیدا کردن به کسی مخصوصا اگه از یه بیشتر بشه اونا رو از کارای دیگه ای که دارن عقب می ندازه.
گفتم: از چه کارایی؟
هیچی نگفت و ساکت شد.
گفتم: تازه این آدم بزرگ ها که محبتی توشون نمونده که حب ضد محبت هم بخوان.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:06 PM تاریخ: Monday, July 03, 2006



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb