برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


شازده کوچولو (قسمت دوم)

ادامه قسمت اول
....
همینجوری گریه کنان داشتم می رفتم که یهو دیدم از دور یه گرگ حمله کنان داره به من نزدیک میشه. بدجوری ترسیده بودم آخه از بچگی تا شلوغ می کردم، آدم بزرگ ها می گفتند، الان می گیم آقا گرگه بیاد تو رو بخوره. تا نفس داشتم، دویدم. ولی خوب مگه یه بچه چقدر می تونه بدووه. هی می دویدم و پشت سرمو نگاه می کردم که یهو با سر خوردم زمین. تا به خودم بیام، دیدم گرگه بالا سرم واستاده و داره واسه خوردن من له له می زنه. قلب کوچیکم داشت از جاش در می اومد و زبونم بند اومده بود. گرگه هی بهم نزدیکتر می شد ولی من خشکم زده بود. فقط یه لحظه داد زدم: شازده کوچولو... شازده کوچولو...
با اینکار یه دفعه گرگه هم خشکش زد. انگار که یاد چیزی افتاده باشه. چند لحظه تو چشمام زل زد. نزدیک بود قلبم بیاد تو دهنم. پشتشو به من کرد و زار زار شروع به گردن کرد. چند ساعت همینطور نشستم و به گریه های اون گوش کردم آخه جرات نداشتم ازش بپرسم چشه. تا اینکه خودش با صدای خشنی از من پرسید: اونو از کجا می شناسی؟ منم یه کم جرات پیدا کردمو گفتم که داستانشو خوندم.
ازش پرسیدم: تو هم مگه اونو می شناسی؟
ولی جواب نداد.
دوباره ازش پرسیدم: اونو از کجا می شناسی؟
گفت: مگه داستانشو نخوندی؟
گفتم: خوب آره.
گفت: خوب من همون روباهی هستم که اون منو اهلی کردش.
بدون اینکه خودم بخوام یه دفعه غش غش زدم زیر خنده. ولی گرگه همچین سرم داد زد که یه دفعه ساکت شدم.
گفتم: مگه میشه. اون روباه بود ولی تو یه گرگی.
با حسرت گفت: خوب آره خنده داره. ولی این آدما باعث شدن من گرگ بشم. تا چند سال پیش هیچ گرگی روی زمین نبود ولی این آدما با کاراشون ما رو کردن مثه گرگ. خیلی وقت بود که یادم رفته بود یه روزی روباه بودم. روزگار قشنگی بود.
پرسیدم: یعنی الان دیگه روباهی نیست؟
جواب داد: چرا . بچه های ما روباه به دنیا میان. اما اونا هم بعد از یه مدت یاد می گیرن که باید گرگ باشن تا بتونن زنده بمونن.
گفتم: گرگ ها هم می تونن اهلی بشن؟
گرگ یه ذره فکر کرد و گفت: اهلی کردن یعنی چی؟
گفتم: مگه یادت نمیاد. مگه شازده کوچولو تو رو اهلی نکرد؟
انگار که نمک رو زخمش پاشیده باشم، دوباره زد زیر گریه. رو کرد به طرف گندم زاری که تموم مساحت چند هکتاری اونو کمباین های بزرگ پر کرده بودن و مدت ها به گندم ها خیره موند. اما دیگه ساقه های طلایی گندم رو که اونو به یاد شازده کوچولو می انداخت نمی دید و به جاش بسته های طلایی رو می دید که از پشت کمباین ها رو هم دیگه می افتادن.
یه دفعه برگشت گفت: گرگ ها هم می تونن اهلی بشن اگه .....
تو چشاش می دیدم که پر از التماس و خواهشه تا اهلیش کنم اما می ترسیدم. می ترسیدم نکنه خودم هم پا بند بشم و وقت جدایی نتونم دل بکنم. اما بالاخره نتونستم به چشمای پر از التماس اون بی اعتنا باشم و اینجور بود که منم مثه شازده کوچولو یه بار دیگه اونو اهلی کردم.
اما بالاخره قبل از اینکه اونقدر پابند بشم که دیگه نتونم ازش دل بکنم، تصمیم گرفتم ازش خداحافظی کنم. نمی تونست جلوی اشکاشو بگیره.
بهش گفتم: تو که قبلا این کارو تجربه کردی!
گفت: واسه همین اینقدر ناراحتم. چون می ترسم دیگه اینبار نتونم تحمل کنم.
گفتم: خوب ایندفعه هم خودت خواستی که اهلی شی. مگه نه؟
با ناراحتی گفت: خوب این که کار من نبود. کار دلم بود. به دل که نمیشه گفت عاقل باش.
موقع خداحافظی بهش گفتم: نمی خوای به منم یه راز بگی؟
کمی فکر کرد و اشاره کرد که گوشمو ببرم نزدیک دهنش. یه دفعه پرید و یه گوشمو از جا کند. خون بود که از گوشم می اومد. بد جوری ترسیده بودم.
بهم گفت: نترس. این کارو کردم تا اولا یه تیکه از وجودت رو برای همیشه پیش خودم نگه دارم تا بلکه دوباره یه روزی برگردی. دیگه اینکه بفهمی بدون این گوش ظاهری هم میشه خیلی چیزا رو شنید. اگه از دلم می اومد هم اون یکی گوشتو و هم چشاتو از جا در می آوردم تا دلت برای همیشه آزاد بشه.
همیجور داشتم درد می کشیدم اما راضی بودم. یه جور لذت همراه با انزجار.

ادامه دارد....


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:12 PM تاریخ: Saturday, July 01, 2006



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb