برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


این چیزها تو را پست است

فرهاد........
چشمانت را باز کن و نور را به درون دریچه آن رهنما شو
خوب ببین ...
نور را می گویم ... آن را با چشم عقل ببین ....
دیدی؟
حال با چشم جان ببین
نه.... تو را به نور قسم می دهم ... چشمانت را نبند
بگذار چشمانت پنجره ای باشد برای پیوند چشمه درونت با دریای نور
اکنون با نور درونت، نور را در آغوش بکش
نترس .... او را به سختی در آغوش بکش
تا می توانی او را ببوس ... بوسه هائی عاشقانه بر تن ظریف نور
آیا شیرین تر از لبان شیرین نور چیزی چشیده ای؟
واهمه ای نکن ... او معشوق توست... تنها برای تو
معشوق توست پیش از اینکه تو عاشق او بوده باشی
بر تن لطیف او دست بکش ....
لطافتی از جنس نور
باکره ای به پاکی نور

آه فرهاد.... آه ... آه از این لرزه شیرین ... آه...
نترس از لرزه هائی که بر اندام خاکی ات جاری است
این لرزش تمنای درونی توست... لرزه عشق است
تمنائی برای بیرون زدن از پوسته خاکی

پس سر از خاک بیرون بیار ...
تا اینبار نور تو را در آغوش بگیرد

می دانم سخت است
دل کندن از خاک سخت است
رایحه های خاکی تو را مست کرده است
اما دل سپردن به این چیزها تو را پست است.... پست است

نور تو را چشم به راه است....


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 8:13 AM تاریخ: Monday, July 31, 2006


رصد آسمان شب


دیشب یکی از دوستان زنگ زد و خبر داد که "امشب بچه ها برنامه رصد دارند". خلاصه من هم که همیشه از این برنامه ها استقبال می کنم با اینکه شدیدا کار داشتم بدون هیچ تعللی قبول کردم و گفتم الان میام. خلاصه از ساعت 8 شب تا خود صبح بیدار بودیم و جرم های مختلف رو رصد می کردیم.

واقعا جای خیلی از دوستان خالی بود. اصولا اینکه نگاه انسان، حتی برای چند ساعت، رو به آسمان باشد و از زمین برچیده شود، او را سبکبال تر خواهد کرد. خیره شدن در ستارگانی که اگر خوب فکر کنی، می بینی برای تو می درخشند. از کجا معلوم، شاید عده ی دیگری هم در آن ستاره ها نشستند و سیاره ما را رصد می کنند. بله، زمین را.

هر چه رصد کردیم از یافتن محل دقیق M9 عاجز شدیم و آخر سر هم نشد که نشد. از شانس ما با اینکه بارش شهابی خاصی وجود نداشت اما همچین خالی هم نبود. در ضمن یکی از ماهواره های موجود در مدار زمین را هم دیدیم که با سرعت ملایمی در حرکت بود اما ندونستیم کدوم ماهواره بود.البته آسمان شب زنجان از لحاظ رصدی چندان مناسب نیست و آلودگی نوری زیادی وجود دارد و به اصطلاح، آسمان شب زنجان به تاریکی جاهایی مثل قم و کرمان و مناطق کویری نیست.

یکی از بچه ها هم بود که همین امسال تو المپیاد نجوم دراومده بود و قراره که برای مسابقات جهانی به هند اعزام بشه. یه عده از بچه های 13 ، 15 ساله هم بودند که خیلی به نجوم علاقه نشون می دادند و اطلاعات خوبی هم داشتند و از دیدن اونا و شور و شوقشون لذت می بردم. من البته چون شدیدا خسته بودم تا صبح نتونستم بیدار بمونم. چند سال پیش یادم میاد که خیلی کار می کردم اما متاسفانه نشد ادامه بدم.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 12:15 PM تاریخ: Friday, July 28, 2006


نقدی بر فضای وبلاگنویسی

اولین بار بوسیله محسن با طرح RankHunt آشنا شدم:(به نقل از وبلاگ محسن) :

"من هم به حلقه رنک هانت پیوستم.رنک هانت مجموعه وبلاگ های با پیج رنک 4 به بالاست .سیستمش هم طوریه که همه ی این وبلاگ ها کد های بلاگرولینگ رو درون وبلاگشون می ذارن .به این ترتیب هیت همه بالا میره در ضمن احتمالا به اضافه شدن پیج رنک کمک می کنه .خلاصه بدین طریق دوست های جدید پیدا کردم. اگه خواستید بیشتر بدونید اینجا رو بخونید."

یکی از دوستان، بهزاد عبدی، مطلب جالبی به نام "Rank Hunt از واقعیت تا رویا" نوشته بود که منو بر آن داشت تا به این بهانه مطلبی در نقد فضای وبلاگنویسی حاکم بر وبلاگستان بنویسم.

وبلاگ های کنونی موجود در شبکه را از یک دیدگاه می توان به دو دسته تقسیم کرد. وبلاگ های روزنوشت و وبلاگ های تخصصی. و البته نوع سومی هم از ترکیب این دو نوع وبلاگ می توان متصور شد که فکر می کنم بیشترین نوع وبلاگ هم این نوع سوم باشد.

می خواهیم به یک سوال اساسی پاسخ دهیم. ما برای چه وبلاگ می نویسیم؟ اصولا وبلاگ چگونه رسانه ای است؟ از کجا می توان فهمید صفحه روبروی ما وبلاگ است یا وب سایت؟

برخی به وبلاگ از نظر شکل و قالب آن نگاه می کنند. اشتباهی که شاید بعدها تاثیرات آن بیشتر مشاهده شود. مثلا اگر توجه کنید در ادبیات ما نیز اشعار بر اساس قالب و شکل طبقه بندی شده اند و نه بر اساس محتوا که مشکلات عدیده ای بر سر راه ادبیات ما گذارده است. به نظر برخی، وبلاگ، یک صفحه اینترنتی است که تعدادی پست ( کم یا زیاد ) زیر هم ردیف شده اند و دو یا یک ستون در کنار آن قرار گرفته و فرم هایی کلیشه ای دیگر...

اما براستی وبلاگ همین است؟ آیا معیار ما برای یک وبلاگ همین ظواهر است؟ که البته در جای خود اهمیت دارد.

وبلاگ پدیده ای است که به مخاطبان شبکه عظیم اینترنت اجازه می دهد تا علاقمندی ها، توانائی ها، افکار و اندیشه های خود را در قالب یک رسانه شخصی عرضه بنمایند. این عرضه ی اندیشه های شخصی نه لزوما برای اشتراک آنها با دیگران، که شاید در وهله اول برای عرضه به خویشتن خویش می باشد. برای به چالش کشیدن و محک خود. مسئله ای که گویا نادیده گرفته شده است.

نکته دیگری که در وبلاگنویسی نقشی اساسی دارد مسئله عشق و علاقه است. یعنی شما در وهله اول وبلاگ می نویسید چون این کار را دوست می دارید، چون به آن علاقه دارید، آن را برای دل خود می نویسید و نه چون دیگران آن را دوست دارند و نه چون دیگران آن را می خواهند و در یک کلمه : برای خود می نویسید نه برای دیگران. و زمانی که این نکته فراموش شده و نادیده گرفته شود، حتی اگر تمام معیارهای وبلاگنویسی رعایت شود، دیگر نام آن وبلاگنویسی نیست.

شما را رجوع می دهم به تعداد وبلاگ های ثبت شده در مقابل تعداد وبلاگ های فعال موجود در اینترنت. آمارها را ببینید که چه تعداد از وبلاگ ها در همان اوایل آغاز کار خود و تنها پس از نوشتن یکی دو پست، آن را رها کرده اند؟؟! اینها افرادی بودند که شروع به وبلاگ نوشتن کردند تنها به این خاطر که : " دیدیم همه وبلاگ دارن، گفتیم ما هم یکی بزنیم" . اما به علت نبود کامنت و بازدید و اینجور چیزها خیلی زود دلسرد شدند.

البته ما می توانیم برای دیگران هم بنویسیم اما نه به قیمت قربانی کردن علایق خود. و بالاترین کاری که می توانیم بکنیم شاید به نوعی هم راستا کردن این دو باشد. و چه بسیارند وبلاگ هایی که مطابق میل دیگران می نویسند و نه آنچه باید بنویسند و از همین روست وبلاگ هایی که نویسنده آن خود را یک وبلاگنویس زن (دختر) معرفی می کند در حالی که .... تنها به این خاطر که مطابق میل بسیاری از بازدیدکنندگان باشد.

البته بسیاری از وبلاگنویسان عزیز که در کار خود استمرار دارند، به احتمال قریب به یقین با همین حسن نیت ذکر شده، قدم در وبلاگستان گذاشته اند اما تعداد کثیری از آنها این عهد را فراموش کرده اند. عهدی نانوشته که خود با خویشتن خود بسته اند اما وبلاگ نیز مانند هر پدیده دیگری دارای آفاتی است که شاید مهمترین آنها همین دور شدن از هدف اصلی و گرایش به سمت مسائلی مانند جذب بازدیدکننده بیشتر، پیج رنک بیشتر، شهرت بیشتر و حتی سوء استفاده های مالی از دیگران که نمونه های زیادی آن هم متاسفانه از وبلاگ های معروفی می توانم نام ببرم که بهتر می بینم نام وبلاگی را ذکر نکنم اما به قول یکی از دوستان حتی می توان گفت تشکیل مافیای وبلاگنویسی نیز بعید نیست.

البته همه این مسائل فی نفسه چیز خوبی است اما تا وقتی که اصل قرار نگیرند. در هر حال بر این مسئله نقدهای فراوان مترتب است که نمی خواهم مطلب بیش از حد طولانی گردد.

فقط در مورد طرح رنک هانت یک نکته بگویم. بهزاد عبدی، در قسمتی از مطلب خود آورده بود:
"  اگر در صفحه ای تعداد لینک زیادی وجود داشته باشد، page rank آن صفحه در تعداد لینک های موجود تقسیم می شود و به این ترتیب در پدیده RANK HUNT که تعداد لینکها همواره در تمام صفحات وبلاگ ها با هم افزایش می یابد، در نهایت page rank ها ثابت باقی می مانند و افزایشی در پیج رنک نمی بینیم."

که من چندان با آن موافق نیستم.حرف بهزاد در مورد کسانی که پیج رنک بالا دارند درست است یعنی چندان فرقی به حال آنها نمی کند اما طبق همان فرمولی که خود بهزاد آن را آورده ( درستی یا نا درستی آن را نمی دانم ) بنده می توانم اثبات کنم که تنها نکته مثبت این طرح شاید همین باشد که کمک می کند تا پیج رنک وبلاگ های با رتبه پائینتر، بالا برود. و فکر می کنم اینجاست که آنهائی که این طرح را راه انداخته اند ضرر می کنند چرا که می بینیم وبلاگ طراحان این طرح، دارای پیج رنک های بالای 5 است و آنها شرط پیج رنک بالای 4 را گذاشته اند تا بیشترین سود را خود ببرند چرا که زودتر از همه در این طرح شرکت کرده اند و در بیشترین وبلاگ ها به آنها لینک داده خواهد شد اما اینجای قضیه را در نظر نگرفته بودند که ممکن است کار برعکس شود.



به کجا چنین شتابان؟

همین الان یه کارت مجلس ترحیم تو خونمون دیدم. نگاه کردم دیدم نوشته مجلس ترحیمی به مناسبت سالگرد مرحوم مغفور شادروان حاج ....

وقتی اسم مرحوم رو دیدم شکه شدم. این حاجی پدر یکی از همسایه های ماست. این همسایه ی ما یه کمپرسی داره و جریان از این قراره که یه روز میره پدرش رو با این کمپرسی به یه جایی می رسونه و بعد که پدرش رو پیاده می کنه، می خواد دنده عقب بره تا دور بزنه غافل از اینکه پدرش پشت ماشین واستاده و از اونجائی که پیر بوده نتونسته خودشو سریع جابه جه کنه و رفته زیر ماشین پسرش و بعدش هم معلومه دیگه، انا لله و انا الیه راجعون. خیلی دردناکه که آدم خودش با ماشین خودش پدرش رو زیر بگیره. واقعا آدم تا آخر عمر خودش رو نمی بخشه.

حالا من چرا تعجب کردم؟ از اینکه نوشته بود مراسم سالگرد. واقعا نمی تونستم باور کنم که چه جوری یک سال از این اتفاق گذشته. باور کنید من فکر می کردم همین یک ماه پیش بوده. آخه این عمر چقدر شتاب داره؟ به کجا چنین شتابان؟

هر چی بزرگتر میشم و سن و سالم بالاتر میره، احساس می کنم زمان سریعتر از قبل جریان پیدا می کنه. اما نه!! زمان همون زمانه. شاید من بیشتر از قبل جا می مونم و نمی تونم پا به پای اون حرکت کنم.

یه موقعی یه نفر حرف خوبی می زد. می گفت این دنیا مثله جلسه امتحانی است که خدا معلم اونه. ما از اینکه تو جلسه امتحان هستیم استرس زیادی دارم و ناراحتیم. بعد ازش پرسیدن: پس دوست داریم هر چه زودتر این دنیا تموم بشه. آره؟ و جواب شنید که: نه. درسته واسه ما ناراحت کننده است اما می خواهیم تا میشه وقت امتحان رو بیشتر کنیم تا نمره بیشتری بگیریم.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:28 AM تاریخ: Wednesday, July 26, 2006


گوسفندان و گرگها

روزی روزگاری یک گله گوسفند در چراگاهی سرسبز گذران زندگی می کردند. دشتی که در آن می زیستند، ایرا نام داشت و در فلاتی به همین نام قرار گرفته بود. دشتی که بسیار سر سبز و زیبا بود و از شمال و جنوب به دریا ختم می شد. و اطراف آن را رشته کوه هایی عظیم در بر گرفته بود. این دشت به قدری زیبا بود که آرزوی همه ی حیوانات بدست آوردن آن بود.

گوسفندانی پشمالو و پرگوشت، گوسفندانی که یک طرف بدنشان سیاه و یک طرف سفید بود و زیبائی خاصی به آنها داده بود.

همه چیز خوب بود جز یک چیز. در آن منطقه همیشه و هر جا، گرگ هائی در کمین این گله زیبا و گوشتی بودند. هر گرگ مالک منطقه ای خاص بود و اجازه شکار در خارج از آن منطقه را به هیچ وجه نداشت چرا که در آنصورت با مواخذه شورای گرگ ها روبرو می شد.

با این روند، از جمعیت گوسفندان روز به روز کاسته شده و در معرض نابودی قرار داشت. هر چند آنها می دانستند که نسل آنها هیچ وقت منقرض نخواهد شد یعنی شورای گرگ ها این اجازه را نمی داد چون بدون حضور گوسفندان در منطقه، دیگر حضور گرگ ها نیز معنایی نداشت. اما گوسفندان بیچاره دیگر طاقت نداشتند و باید فکری می کردند. یکی می گفت، همگی خودکشی کنیم تا برای همیشه راحت شویم. دیگری می گفت، به جنگ گرگ ها برویم که فرقی با خودکشی نداشت. گوسفند دیگری می گفت، باید با آنها مذاکره کنیم. و از این دست پیشنهادات.....

در آخر، پیشنهاد عجیب یک گوسفند که بین دیگران به بلندپروازی معروف بود، تائید شد. این گوسفند پیشنهاد انقلابی خود را داد. او می گفت تنها راه این است که یکی بطور موقت خود را به شکل گرگ ها درآورد و این منطقه را از آن خود کند و دیگر گرگ ها او را به عنوان رئیس شورا بشناسند.

همین کار را کردند و از آنجائی که کسی داوطلب انجام این ماموریت نشد، خود او حاظر به انجام آن شد. خود را به شکل گرگ درآورد. بقدری این کار را با مهارت انجام داده بود که ابتدا دیگران گمان می کردند که یک گرگ واقعی است. با جرات و بلندپروازی ای که در وجودش داشت کم کم به گرگ های دیگر نزدیک شد. از هر چند مدت خبر می رسید که یکی دو تا از گرگ ها در مناطق مختلف مرده اند. از همین رو جلسه شورای گرگ ها تشکیل شد و در این بین او به علت همان جرات خود توانست به ریاست شورا دراید.

با زیرکی که در وجود خود داشت به آرامی تمامی گرگ ها را از میان برداشت و تقریبا دیگر رقیبی نبود. گوسفندان با شنیدن این اخبار کلی شادی می کردند و در پوست های پشمالوی خود نمی گنجیدند. روزها ی زیادی به خاطر این پیروزی جشن می گرفتند و سرود بع بع معروف خود را سر می دادند.

در همین روزها ناگهان خبر رسید که گرگ خطرناک جدیدی پیدا شده به طوری که تعداد بسیاری از گوسفندان را تکه و پاره کرده است. با این خبر ترس شدیدی در دل ها ایجاد شد. همه با خود می گفتند، مگر همه گرگ ها نابود نشدند؟ این گرگ ازکجا آمده است؟ چرا به این طرز وحشیانه گوسفندان را می درد؟

تقریبا نیمی از گله نابود شده بود. همه امیدشان به قهرمان گله بود تا بتواند این گرگ را نیز همچون دیگر گرگ ها نابود کند. او نیز هر روز این قول را به آنها می داد. اما هیچ اتقاقی نمی افتاد و هر روز بر تعداد گوسفندان دریده شده افزوده می شد.

پس از مدت ها که تنها تعداد انگشت شماری از گوسفندان مانده بودند، راز این گرگ برملا شد. این گرگ همان گوسفند معصومی بود که گوسفندان او را فرشته نجات خود می دانستند اما الان به فرشته مرگ آنها تبدیل شده بود. کسی گرگ ها را از بین می برد، حالا خود یک گرگ تمام عیار شده بود. گرگی که چیزی جز خون نمی شناخت.....

و به این ترتیب نسل آنها منقرض شد. نسلی که شاید با وجود گرگ ها لااقل کم می شد اما منقرض نمی گشت.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 7:30 AM تاریخ: Tuesday, July 25, 2006


شوی لباس اسلامی

حتما اطلاع دارید که در طول همین هفته ای که گذشت دو نمایشگاه مد لباس اسلامی برگزار شد. تا اونجائی که یادمه اسم اولیش "ریحانه" بود و دومی " زنان سرزمین من".

بد ندیدم چند نکته رو در اینباره توضیح بدم:( البته بیشتر در مورد نمایشگاه دوم)

1- بعضی از اون مدهائی که من دیدم، همچین بدم نبود و خیلی هم زیبا بود. حتی شنیدم بعضی از علما به این نمایشگاه دومی کلی هم اعتراض کردند که این لباسا کجاش اسلامی بوده؟! و حقیقتا از رنگ های شاد هم تا حدودی استفاده کرده بودند.

2- این نمایشگاه ها توسط ارگان هایی همچون نیروی انتظامی و وزارت کشور و شهرداری و اینجور جاها بر پا شد که ارتباط چندانی به مد و لباس نداشتند و جای اصلی ترین نهاد فرهنگی کشور یعنی وزارت فرهنگ خالی بود. من نمی دونم بعد چه جور ادعا می کنند که قصدشون فقط مسائل فرهنگی در حالی که نهادهای نظامی و سیاسی اونو برپا می کنند. بازم شهرداری مرتبط تره.

3- مسئولین می خوان با این کار جلوی فرهنگ غربی یا به اصطلاح غربزدگی رو بگیرن اما خود نفس " شوی لباس" یه چیز غربی است. البته بنده خودم معتقدم باید از چیزای خوب، واسه هر جا که باشه بهره برد اما آقایون شما از یه طرف غرب رو به باد فحش می گیرید و از طرف دیگه در عین اینکه می خواهید از اونا تبعیت نکنید، کاملا از اونا تقلید می کنید. تکلیف خودتونو مشخص کنید!!!

4- اگر شما با اینکار می خواهید مشکل مد لباس جامعه رو حل کنید، باید هر دو جنس رو در نظر بگیرید نه فقط مدهای لباس خانومها. چرا که وضعیت مد آقایون هم دست کمی از خانوما نداره.

5- مسئول نمایشگاه می گفت که از آقایون کسی تو این شوی لباس نبوده در حالی که در یکی از عکس های سایت بازتاب، در بین خانوما یک آقا هم نشسته بود. لابد خانوما اونو از خودشون حساب می کردن که همچین چیزی گفتن!!!! و تازه سوال اینجاست که مگر این لباس ها اسلامی و پوشیده و جهت پوشیدن در جامعه نبوده، پس چرا آقایون از حضور در اون منع شده بودند؟

در ضمن برترین زن جهان هم دقایقی پیش اعلام شد. Zuleyka Rivera Mendoza امسال لقب برترین زن جهان رو به خودش اختصاص داد. آرزوی خانوم اینه که از برترین ستاره های سینما بشه. می تونید از اینجا خبر مربوطه و از اینجا هم عکس های مربوطه رو نگاه کنید.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 11:56 AM تاریخ: Monday, July 24, 2006


آيا مي دانيد اصطلاح حقوق زنان از چه زماني بوجود آمد؟

به مناسبت سالروز حقوق زنان اين مقاله را گرداوري و ترجمه كردم كه مراجع را هم در قسمت كامنت ها ذكر كردم. البته از بسياري مطالب صرفنظر كردم و سعي كردم تا مطلب خلاصه باشد.

همایش Seneca Falls ، که در تاریخ 19 تا 20 جولای 1848 در دهکده Seneca Falls، واقع در New York، برگزار شد، اولین کنوانسیون حقوق زنان بود که در امریکا برپا گشت و در نتیجه اغلب از آن به عنوان زادگاه جنبش فمنیستی یاد می شود.

گروه های مختلفی در زمان های مختلف تمایل به قالب بندی اسناد مربوط به امریکا داشته اند تا احتیاجات آنها بر آورده شده و حقوق خود را نسبت به وعده های انقلاب 1776 اعلام کنند. در تابستان سال 1848 در Seneca Falls، نیویورک، یک گروه از مردان و زنان امریکائی همدیگر را ملاقات کردند تا در مورد محدودیت های قانونی تحمیل شده بر زنان در طول این مدت به بحث بنشینند. آگاهی این افراد نسبت به آن محدودیت ها، به علت شرکت در جنبش ضد برده داری افزایش یافته بود. این گروه سرانجام زبان و ساختار بیانیه استقلال (Declaration of Independence) را به کار بردند تا ادعای خود را نسبت به حقوقی بیان کنند که احساس می کردند زنان به عنوان شهروندان امریکائی در بیانیه سنتیمنتس (Declaration of Sentiments) مستحق آن حقوق بودند.

دورنما:

در دهه 1840 ایالات متحده در بحبوحه تغییرات فرهنگی و اقتصادی قرار داشت. در این سالها پس از انقلاب و کنوانسیون مطابق قانون اساسی، مرزهای جغرافیایی و جمعیت ملت بیش از دو برابر شده بود و جمعیت، بطور قابل توجهی، به سمت غرب تغییر مکان داده بود. مورخین بطور کلی این تغییر را نوعی شیفت از "تولید برای یک اقتصاد محلی بر اساس یک سری از روابط اشتراکی" به سمت "تولید برای یک بازار نامعلوم و دور" به عنوان یک انقلاب بازار می دانند. البته تمام امریکائی ها از این تغییرات استقبال نکردند و بلکه اغلب آنها را رها ساختند چرا که آنها را جدا و منقطع شدن از منابع سنتی اجتماع و آسایش و راحتی یافتند.

امریکائی ها، بخصوص زنان، در تلاشی برای بازیابی ادراک و مصداقی از جامعه و کنترل کامل بر آینده ملت خود اقدام به تشکیل اجتماعات اصلاحات طلبانه و پیوستن به آنها کردند. اصلاح طلبان به الهام از پیام جنبش Second Great Awakening (یک جنبش مذهبی که روی پتانسیل موجود در انسان و فراموشی گناه و معصیت تاکید می کرد) و پیام متعالی خوب بودن ذاتی انسان، در قالب سازمانهایی گرد هم آمدند که هدف آنها بهبود و اصلاح روش زندگی در کشور بود. این گروه ها به هر آنچه که آن را در جامعه خود ناحق در می یافتند می تاختند، از جمله فقدان آموزش عمومی رایگان برای هر دو جنس پسر و دختر، معالجه غیر انسانی بیماران و مجرمان دچار بیماری روحی، زشتی برده داری، استفاده گسترده از الکل، و " حقوق و ناحقوق" جایگاه قانونی زنان امریکا. کنوانسیون Seneca Falls یک قسمت از این دوره زمانی طولانی از جنبش های اصلاح طلبانه اجتماعی است، زمانی که نگرانی در مورد حقوق گروه های مختلف بر روی کاغذ خودنمایی کرد.

چه چیز 300 زن و مرد را در جولای 1848 به این دهکده کوچک واقع در نیویورک کشاند؟ زنان دوران انقلاب همچون Abigail Adams و Judith Sargent Murray پیش از آن سوالاتی در مورد آنچه منظور و هدف بیانیه استقلال بود، مطرح کرده بودند اما هرگز یک گردهمایی عمومی در مقیاس بزرگ برای بحث در مورد این موضوع تا زمان Seneca Falls وجود نداشته است. بر اساس تاریخ امریکا، بعد از انقلاب امریکائی، نقش های اجتماعی بسیاری برای زنان پدیدار شد. در کنار مردانی که گرفتار دغدغه جنگ بودند، این وظیفه بر عهده زنان بود که بسیاری از مسئولیت های خود را در خارج از خانه نیز به عهده بگیرند. در نتیجه، زنان قادر به گشایش فضا و مکانی در جامعه برای خود بودند. زنانی همچون Catherine Beecher و Harriet Beecher Stowe شروع به نوشتن در مورد برتری اخلاقی زنان و چاپ آثار خود کردند. بسیاری از زنان شروع به شرکت در سازمانهای اصلاح طلبی کردند که هدفشان بهبود زندگی دیگران و مبارزه برای حقوق آنهایی بود که نمی توانستند برای دفاع از خود حرفی بزنند همچون بچه های مدرسه ای و بیماران روحی-روانی. در سال 1834، New York Female Reform Society با مدیریت Lydia Finney تاسیس گشت. این موسسه در جهت تامین یک فضای کاری اخلاقی برای دور نگاه داشتن زنان از فحشاء، تلاش هایی انجام می داد. دیگر رهبران زن مانند Dorothea Dix تمام انرژی خود را روی اصلاح زندان ها در دهه 1830 متمرکز کردند. این دوره زمانی بود که نقش زنان به عنوان یک معلم و مربی نیز پدیدار شد. Catharine Beecher چندین آکادمی برای زنان تاسیس کرد و نوشته های او محتوی این پیشنهاد بود که زنان مناسبترین کاندیدا برای موقعیت های شغلی آموزشی می باشند. سرانجام جنبش abolitionist (مخالفت با بردگی) فرصت دیگری در اختیار زنان قرار داد تا درگیر مسائل بیرون از محیط خانه نیز بشوند. با ایجاد این تغییرات ساختاری، فضا برای آزمودن و بیان حقوق زنان کاملا آماده به نظر می رسید. البته برای چرخش اندیشه ها و افکار این زنان به سمت درک شرایط خود، یک تجربه ی همراه با افزایش آگاهی، لازم به نظر می رسید.

رویدادی که باعث راه اندازی این کار شد، مستقیما نتیجه شرکت در سازمان های ضد برده داری بوسیله افرادی همچون Elizabeth Cady Stanton و Lucretia Mott بود. انجمن های ضد برده داری در منطقه شمال شرقی امریکا و در قسمت هائی از منطقه ای که امروزه آن را باختر میانه می نامیم بسط و توسعه یافتند. اعضای بسیاری از این سازمان ها از زنان بودند. بر اساس مقاله ای از Cristine Stansell به نام The Road در Seneca Falls، جنبش ضد برده داری همان چیزی بود که به زنان این اجازه را داد تا بیش از پیش قدم در این راه بردارند. سپس آنها از این فرصت ها برای بالا بردن و ترفیع حقوق زنان بهره بردند. و همین موضوع موجب گشت تا این جنبش به دو گروه رادیکال ها و میانه رو ها تقسیم شود. واضح است که رادیکال ها مساوات برای همه از جمله زنان را ترویج می دادند در حالی که میانه رو ها به نقش های جنسیتی سنتی گرایش داشتند. به همین علت میانه رو ها سعی می کردند تا با سر باز زدن از دادن فرصت به رادیکال ها برای شرکت در جنبش ضد برده داری، آنها را در محیط خانه محصور کنند. در سال 1840 کنوانسیون جهانی ضد برده برداری در لندن برگزار شد، و بعضی از گروه های امریکائی زنان را به عنوان نمایندگان خود در این نشست انتخاب کردند. در لندن، پس از مباحثات طولانی، نمایندگان زن توسط میانه رو ها از جایگاه های قانونی و محق خود منع شده و به بالکون فرستاده شدند. در همین نشست بود که Elizabeth Cady Stanton و Lucretia Mott در حال نشستن در بالکن و قدم زدن در خیابان های لندن همدیگر را ملاقات کردند. هشت سال بعد Stanton و Mott همایشی برای بحث در مورد حقوق زنان ترتیب دادند.

دعوت عمومی برای حقوق زنان 1848:

در 14 جولای 1848، از طرف شهر کوچک Seneca اعلام شد که در روزهای چهارشنبه و پنجشنبه پیش رو "یک همایش برای بحث درباره شرایط اجتماعی، مدنی و دینی و حقوق زنان" برگزار خواهد شد. این همایش در کلیسای Wesleyan در Seneca Falls، نیویورک، برپا خواهد شد. به گفته National Reformer ، اولین جلسه از این نشست منحصرا توسط زنان اجرا شد. در همین زمان بود که این کنوانسیون سندی با عنوان Declaration of Sentiments منتشر ساخت که بیانیه ای بود به قلم Stanton و قالب آن از بر اساس Declaration of Independence ریخته شده بود. زنان می خواستند که پیش نویس این سند را بدون تاثیر هیچ مردی آماده کنند. بعد از ظهر روز چهارشنبه درها به روی تمام حضار گشوده شد که در این زمان Lucretia Mott، همکار Stanton، به ایراد یک سخنرانی در مورد بالا بردن تساوی جنسیتی پرداخت. روز پنجشنبه، Stanton بیانیه خود یعنی Declaration of Sentiments را ارائه داد.

،Stanton به عنوان وکیل و نماینده زنان ستمدیده، در اقتباسی که از بیانیه Declaration of Independence انجام داد، به جای " پادشاه جورج" از عبارت " همه مردان" استفاده کرد و لیست مناسب و کاملی از مظالم تحمیل شده بر زنان گردآوری کرد، درست همان کاری که مهاجرین در بیانیه Declaration of Independence انجام دادند. این مظالم، محدودیت های سختگیرانه ای را بر سر راه حقوق قانونی زنان در امریکا در این زمان قرار می داد: زنان حق رای نداشتند؛ آنها حق دخالت در ایجاد قوانینی که باید از آنها تبعیت می کردند، نداشتند؛ مالیات های سنگینی بر دارائی های آنها بسته می شد؛ و دارائی ها و دستمزد یک زن متاهل بطور قانونی به همسر او متعلق بود. بعلاوه، در یک مورد نسبتا غیر عادی از طلاق، مسئولیت نگه داری از بچه ها بطور خودکار به پدر سپرده می شود؛ راه دسترسی به مشاغل و آموزش عالی عموما برای زنان بسته است؛ و اغلب کلیساها زنان را از شرکت آشکارا در وزارت یا دیگر مناصب قدرت منع می کردند.

بیانیه استقلال Stanton اعلان کرد که "همه مردان و زنان مساوی خلق شده اند" و اینکه امضاکننده این بیانیه باید از تمام اختیارات و توانائی های خود برای اصلاح این حق کشی ها و ستم ها استفاده کند. به نقل از National Reformer، این بیانیه به مدت طولانی بوسیله رادیکال ها از جمله Stanton، Lucretia Mott و Frederick Douglass در بید دیگران مورد بحث قرار گرفت. سرانجام این سند پذیرفته شد و به سختی تقریبا بی هیچ تغییری به امضا رسید و قرار شد به عنوان رساله ای برای استفاده تمام جهان چاپ شود. David Walker، در تلاش های خود برای شناساندن حقوق قانونی امریکائی های سیاه پوست، به طرز مشابهی از بیانیه استقلال در فراخوانی مردم امریکا در مورد حقوق جمعیت ستمدیده سیاه پوست، استفاده کرد. در دهه 1840 و حتی امروزه، زبان توماس جفرسون از درون زندگی امریکائی طنین انداز می شود. بسیاری از امریکائی ها بر این باورند که آرمان های انقلاب، هم اکنون قابل اجرا در زندگی هستند همانگونه که این آرمان ها بودند که با زنان شرکت کننده در کنوانسیون 1848 Seneca Falls به صحبت نشستند.

Gerder Lerner، مورخ، به این نکته اشاره کرده است که علاوه بر دو نظریه قرارداد اجتماعی و حقوق طبیعی، نظریه های دینی نیز دومین منبع اساسی را برای بیانیه Declaration of Sentiments تامین کردند. اغلب زنان شرکت کننده در این کنوانسیون در فرقه کویکر (Quaker) یا جنبش های متدیست اوانجلیکال (انجیلی پروتستان) فعال بوده اند. بنابراین این سند از نوشته های Sarah Grimke، یک کویکر اوانجلیکال، استخراج شده است که درنتیجه ادعاهای مطرح شده در آن بر اساس کتاب مقدس بوده است که خداوند زنان را برابر با مردان خلق کرد و مردان بوسیله تاسیس " حکومت جابرانه استبدادی" بر سر زنان، این قدرت را غصب کردند. به گفته Jami Carlacio ، نوشته های Grimke چشمان مردم را به روی مسائلی همچون حقوق زنان باز کرد و برای اولین بار آنها خواهان برگزاری یک کنوانسیون بودند.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 9:48 AM تاریخ: Saturday, July 22, 2006


نمایشگاه صنایع دستی و سوغات سنتی در زنجان

دیشب با دوستان برای بازدید از نمایشگاه صنایع دستی و سوغات استان های مختلف که در زنجان برگزار می شد، رفته بودیم. البته بنده چندان خوشم نیومد. چون تنها اسم نمایشگاه مربوط به صنایع دستی می شد وگرنه یک سری چیزهای کلیشه ای و ساده بود که به طرز ناشیانه ای سعی شده بود تا رنگ و لعاب سنتی و دستی به خود بگیرد.

اصولا هدف مسئولین فرهنگی کشور از برپایی این نوع نمایشگاه ها مشخص نیست و نوعی بی برنامگی مشاهده می شود. آیا هدف شناساندن صنایع دستی استان هاست؟ آیا هدف ایجاد تعامل فرهنگی است؟ یا هدف ایجاد رونق اقتصادی در این صنایع است؟ و یا صرفا هدف گردآوری یک سری غرفه ها در راستای هم می باشد؟

بعد از بازدید سری به روابط عمومی نمایشگاه زدم تا نسبت به مجری نمایشگاه انتقادی داشته باشم که با لحنی نامتعارف (البته نه توهین آمیز) که مناسب این نمایشگاه نبود و انسان با شنیدن حرف های او به یاد مجری های سیرک یا جنگ های شادی می افتاد. وقتی جلو رفتم و جویای مسئول روابط عمومی شدم با صحنه ای روبرو شدم که انصافا به زور خودم رو کنترل کردم تا چیزی نگم و جلوی خندم رو بگیرم. با زنی که به گفته خود اهل فارس بود و در هیبت یک زن جنوبی (عرب) با روبندی به صورت بود که تنها چشمان او دیده می شد و تنها راه برقراری ارتباط غیر کلامی و حسی با او بود. هر چند شاید با این کار قصد نمایش لباس و فرهنگ سنتی خود را داشت اما به هیچ وجه مناسب مدیر روابط عمومی نمایشگاه نبود و فردی که به روابط عمومی مراجعه می کرد با دیدن این زن به عنوان مدیر جا می خورد و شکه می شد و این روبند امکان برقراری ارتباط کاملی را نمی داد ختی اگر نمادی فرهنگی محسوب شود.

به هر حال مدتی نیز با مجری تریبونی این نمایشگاه بحث کردم و سعی کردم که او را متوجه رفتار خود کنم که درست نیست مثلا هنگام پخش موسیقی شما ناگهان در میکروفون داد بزنید: " مهدی کجایی؟ بیا..." اما بعد از کلی صحبت با جمله ای روبرو شدم که واقعا متاسف شدم اما خوب این چیزها اونقدر تکرار شده که شنیدنش برام عادی بود. گفت: " ببین... ما اگه تا صبح هم با هم بحث کنیم نه من کم میارم نه تو، پس بی خیال" فهمیدم او اصلا به حرف های من توجهی نکرده و از اول با یک موضع گیری سخت تنها در فکر این بوده که کم نیاورد و بارها در بین صحبت های خود دم از سابقه خود می زد. البته این یکی اشکالات ما ایرانی هاست که با کوچکترین انتقادی زود موضع گیری می کنیم.

و بعد در هنگام برگشت به این فکر می کردم که آیا در زنجان کسی نبود که توانایی مجری گری داشته باشد؟ آیا کسی نبود که بتواند مدیر روابط عمومی باشد؟ مگر مدیریت این نمایشگاه با زنجان نبود؟.....
چرا این توانایی بود اما ....
اما عوامل متعددی چه در این مورد و چه در موارد دیگر باعث عقب ماندگی زنجان شده اند که در این پست مجال توضیح آنها نیست.

در ضمن دهمین نمایشگاه الکامپ چند روزی است که شروع شده و از اونجایی که احتمالا نتونم برم، از دوستانی که رفتند یا خواهند رفت التماس دعا دارم. اینجاست که میگه: یاران چه غریبانه رفتند به جشنواره..... هم سوخته قلب ما، هم سوخته رایانه


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 11:07 AM تاریخ: Wednesday, July 19, 2006


خاور میانه در جنگ و آتش

و اما مسئله ای که این روزها سر و صدای زیادی در جهان به پا کرده و هر جا که می نشینی حرف آن است. جنگی که شاید شعله های آتش آن به یکباره افروخته شد و وسعت گرفت اما مدتها بود که به شکل خاکستر زیر کاه این پتانسیل را در خود داشت.

می دونید که لبنان فاقد ارتش حرفه ای است و تنها ده هزار سرباز داره و در واقع حماس به نوعی حکم یک ارتش غیر رسمی رو بازی می کنه. اسرائیل با انتظار یک پیروزی کوتاه مدت به لبنان حمله کرد اما انتظار حملات موشکی حزب الله او را نداشت. موشک هایی که به ادعای آنها، چین و سوریه و ایران بطور مستقیم و غیر مستقیم در اختیار حزب الله قرار داده اند.

الان تقریبا بسیاری از تاسیسات زیر بنایی لبنان از بین رفته و ویرانی های زیادی بوجود اومده و فقط مونده که تاسیسات بر این کشور نابود بشه، هر چند خود حزب الله مدعی است که هنوز برگ برنده هایی داره.

البته فکر می کنم مثله همیشه با پا در میانی کشورهای دیگه به زودی آتش بس اعلام بشه البته اگه دو طرف شرایط همدیگر رو قبول کنند.

تو عراق هم که کلی کشته و زخمی در اثر انفجارهای اخیر رو دست مردم مونده که اوضاع منطقه رو بدجور بهم ریخته.

از یه چیز هم نباید غافل شد و اون اینکه الان تلویزیون ایران کلی رو کشته های لبنان و فلسطین مانور میده و از مظلومیت اونا حرف می زنه که انصافا هم درسته و مردم این مناطق واقعا دچار ظلم شدند اما مردم و کودکان اسرائیل هم همچون مردم فلسطین و لبنان و عراق گناهی ندارند که باید حملات موشکی حزب الله رو تحمل کنند. می دونید این نشون میده که تو صحنه جنگ و سیاست، تنها چیزی که اثری از آن نیست پایبندی به اصول انسانی است. حال می خواهد اسرائیل باشد یا حزب الله.

از اینجا می تونید وبلاگ یک وبلاگنویس فلسطینی رو بخونید و از اینجا هم یک وبلاگنویس اسرائیلی. اگه انگلیسی بلدید حتما یه نگاه بندازید.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:35 PM تاریخ: Tuesday, July 18, 2006


روز زن و روز مادر مبارک

رسیدن روز زن و روز مادر رو به همه زنان و مادران عزیزی که احتمالا این وبلاگ رو می خونند و حتی اونایی که نمی خونند تبریک می گم.

یه تبریک کاملا ویژه هم به مادر خودم، مادر عزیز خودم، می گم که تو این سالهایی که منو بزرگ کرده، جز عشق و مهربونی از اون ندیدم. این داستان خیلی قشنگ هم قبلا ترجمه کرده بودم که اونو تقدیم به مادر عزیزتر از جان خود می کنم.

البته تو این یه هفته چندان در جریان فعالیت ها نبودم اما احتمالا سازمان ها و انجمن های حمایت از حقوق زنان بیش از پیش فعال بودند که به اونها هم خدا قوت و دست مریزاد می گم.

به گفته روزنامه شرق هم امروز در دفتر جبهه مشارکت جلسه ای برای بحث در مورد زنان و پیگیری بند مربوط به تخصیص 30 درصد از پست های سیاسی این حزب به زنان و مشکلات پیش روی اجرائی شدن آن، برگزار شده بود. که البته حال ندارم برم لینکش رو پیدا کنم اگه خودتون یه نگاه بندازید پیدا می کنید.

و موضوع دوم باید بگم که واقعا از انتخاب قلعه نوعی به عنوان سرمربی تیم ملی فوتبال تعجب کردم و اصلا انتظارش رو نداشتم.

در مورد مسئله فلسطین و لبنان و سوریه و حتی ایران هم نگرانم و متاسف. این مسائل اخیر دلایل زیادی داره که اگه این مسئله طی روزهای اخیر حل نشه حتما در مورد اون می نویسم. فقط باید گفت این تنها مردم هستند که در این جنگ ها متضرر می شوند چه مسلمانان و چه یهودیان اسرائیلی.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:35 PM تاریخ: Monday, July 17, 2006


دانشگاه علم و صنعت

الان تازه یکی دو ساعتی میشه که از تهران بر گشتم و به همین علت هم این چند روزه چیزی ننوشتم.

رفته بودم پیش یکی از دوستام تو خوابگاه دانشگاه علم و صنعت. یکی دو روز اول یه کم دلم گرفته بود آخه به این جور محیط های خوابگاهی عادت ندارم. اما بعدش تقریبا کمی راحت تر شدم. می دونید خوابگاه هر چند بعضی چیزاش خوبه اما خیلی چیزاش هم مزخرفه مثله خواب زیاد و بی نظم و فضای پر از دود سیگار و قلیان و صبح تا شب پاسور بازی کردن بچه ها و بدتر از همه تحمل کردن همه این چیزها به علاوه گشادبازی ها و حرف ها و رفتار های خیلی از بچه ها، در عین انزجار از آنها.

قبلا تو یه پستی فضای خوابگاه رو توضیح دادم که البته باید اونو صد برابر کنید تا به معنای واقعی برسید. البته امکانات خوابگاه اونا خیلی بهتر از خوابگاه زنجان بود.

در ضمن باخبر شدم که انجمن اسلامی دانشگاه علم و صنعت منحل شده و دو سه ماه آخر این ترم تعطیل بوده که یه سری علل سیاسی داشته و یک سری علل اختلاف سلیقه ای بین اعضا و برخی زد و بندها. در انجمن علمی دانشکده ها هم تعدادی مبلغ 20 میلیون تومان از بودجه انجمن رو بالا کشیدند.

در مورد بودجه باید بگم که در مقابل 20 میلیون بودجه ای که انجمن علمی برق علم و صنعت داره، انجمن علمی برق زنجان رو هم داریم که فقط 160 هزار تومان بودجه داره یا بودجه انجمن اسلامی علم و صنعت و زنجان به ترتیب 8 و 3 میلیون است. خوب دیگه معلومه چرا علم و صنعت باید بالاتر باشه دیگه. البته فقط عامل بودجه دخیل نیست اما یکی از مهمترین عوامل است. در ضمن دقت کنید که با اینکه علم و صنعت از لحاظ سیاسی فعال و قوی است اما بودجه انجمن اسلامی آن بسیار کمتر از بودجه انجمن علمی آن است اما متاسفانه یا خوشبختانه در زنجان برعکس است.

ضمنا اگه فرصت کنم حتما تو یه پست در مورد شخصیت های سیاسی دانشگاه علم و صنعت مطلبی می نویسم که تعدادشون کم هم نیست و در حال حاضر بزرگترین آنها از نظر پست و مقام محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور، است که استاد دانشکده عمران دانشگاه علم و صنعت بوده است.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 3:07 PM تاریخ: Sunday, July 16, 2006


افشای زندگی عشقی انیشتین توسط نامه های او

امروز که داشتم اخبار CNN رو از تو سایتش نگاه می کردم یه خبر جالب در مورد زندگی عشقی اینشتین دیدم که بد ندیدم اینجا بنویسم.

به گزارش رویترز از اوشلیم، یه تعداد از نامه های اینشتین که با خانواده خود نامه نگاری کرده بود، توسط دانشگاه هبرو (Hebrew) به تازگی منتشر شده که این نامه ها رو دختر اینشتین، Margot (دختر Elsa) در اختیار آنها قرار داده بود اما گفته بود که تا 20 سال بعد از مرگ اینشتین حق انتشار اونا رو ندارن. و حالا که 20 سال از مرگ او می گذره، اونا منتشر شدند.

طبق این نامه ها اینشتین همزمان با زندگی زناشویی خود، شش دوست دختر دیگه هم داشته. ازدواج اول او در سال 1903 با زنی به نام Mileva Maric بوده که اون موقع احساس بدبختی می کرده. که دو پسر از او داشته و در سال 1919 از هم طلاق گرفتند.

بعد خیلی زود با Elsa ، که دختر عموش بوده ازدواج کرده اما بعد توسط Betty Neumann ، منشی خود، سر Elsa هم کلاه رفته.

اسم این شش تا دوست دخترش هم Estella, Ethel, Toni و Margarita ( یه جاسوس روسی) و دو دختر دیگه به نامهای اختصاری M و L بودند.

در ضمن باید بگم که انیشتین یه یهودی بوده و به خاطر همون به خصوص در زمان جنگ جهانی و واقعه هولوکاست و حکومت نازیسم هیچ وقت نتونسته به آلمان بره و بیشتر تو امریکا و اروپا بوده و به خاطر نظریه نسبیت خودش برنده جایزه نوبل شده.

به نظر من اینکه این دانشمند بزرگ حالا به گفته رویترز دارای دوست دختر بوده در حالی که همسر داشته، از ارزش های او چیزی کم نمی کنه و فکر می کنم اونقدر بزرگ بوده که هیچ وقت به فکر خیانت به همسرش نباشه. و اگه اینکارو هم کرده حتما دلیل موجهی داشته.

راستی به این عکس هم یه نگاه کنید تا بفهمید دانشگاه های ایران واقعا بویی از سواد نبرده اند و این بی سوادی رو تو سر در خودشون فریاد می زنند. این عکس رو کاملا باور می کنم چرا که سر در دانشگاه خود ما هم همچین اشتباه بزرگ و خنده داری رو هم کرده و با اینکه بارها تذکر دادیم، آقایون ککشون هم نگزیده و تو کنفرانس برق پارسال کلی جلوی خارجی ها آبروی ما رو بردند.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 7:25 AM تاریخ: Tuesday, July 11, 2006


مطلب

مطلب

کسی می دونه چطور میشه تو برنامه Matlab زمان انجام محاسبات رو بدست آورد؟ مثلا وقتی می خواهیم دترمینان یه ماتریس رو بدست بیاریم، می خوام علاوه بر جواب دترمینان، مدت زمان انجام محاسبات رو هم بطور دقیق بده. سوال بعدی اینکه این کار رو تو C++ چطور میشه کرد، منظورم همون زمان انجام محاسباته. دیگه اینکه چه جور میشه Matlab رو تو C++ فراخوانی کرد؟؟ اگه کسی می دونه حتما کامنت بذاره و کمک کنه.

دیگه باید بگم هر چه زودتر سعی می کنم قسمت های بعدی داستان "شازده کوچولو کجایی؟" رو نوشته و آماده کنم. البته شما هم در مورد داستان ها نظر بدید تا کار بهتر از آب دربیاد. احتمالا با مذاکراتی که در حال انجام شدنه، بتونم این کتاب رو به چاپ برسونم.

این مدت درگیر انجام پروژه هستم و واسه همین نمیشه که چندان به نوشتن داستان برسم. البته این بیشتر یه کار حسی یه و هر موقع که احساس کنم باید بنویسم، حتما می نویسم.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 4:38 AM تاریخ: Monday, July 10, 2006


کوهنوردی،پیاده روی،فوتبال،فوتبال

دیروز من واقعا رکورد بیرون دراومدن از خونه رو شکستم و سه بار از خونه زدم بیرون. صبح ساعت 5 از خواب پاشدم. برای ورزش صبحگاهی رفتم و یه ساعت دویدم. از اونجا با یکی از دوستان کلی به سمت گاوازنگ پیاده روی کردیم و اونجا هم کلی کوهنوردی و بعد اون راه طولانی رو تا خود خونه پیاده برگشتم. دیگه پاهام داشت می شکست.

یه مدت استراحت کردم و یه نهاری خوردم و یه دوست دیگه برای صحبت در مورد یه پروژه درسی منو به بیرون دعوت کرد. کلی هم با اون پیاده روی کردم و رفتیم به یاد قدیم یه بشقاب پخله (باقالی) زدیم تو رگ. از اونجا هم خسته و کوفته برگشتم خونه.

و ساعت 11 شب هم یکی دیگه از دوستان زنگ زد و گفت که حال داری بریم شهر بازی؟ منم قبول کردم و رفتیم یه کشتی سباء سوار شدیم و یه حالی کردیم که البته از شانس ما اونجا بین یه تعداد یه دعوای درست حسابی درگرفت و مثله همیشه پلیس 110 در اسرع وقت خودش رو رسوند.(آره جون عمه شون، دو ساعت بعد با آرامش کامل و متانت انگار واسه تفریح اومده باشن)

امروز صبح زود هم پا شدم سالن فوتبال، یه دو ساعت فوتبال کردیم که چون تیمش ضعیف بود چندان حال نداد. تازه احتمالا امشب ساعت 11 شب هم بریم زمین چمن مصنوعی فوتبال بزنیم.

یکی نیست بگه بچه، آخه ورزش هم حدی داره؟!!!

احتمالا واسه مسابقات پینگ پونگ دانشجویان هم که مرداد ماه در کرمان برگزار میشه، اعزام بشم. یا علی....


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 3:45 AM تاریخ: Saturday, July 08, 2006


یک تکه نان

دیروز عصر با بچه ها رفتیم فیلم "یک تکه نان" رو دیدیم. تو سینما قدس. اوضاع سینما دیدنی بود. نمی دونم دارن چه بلایی سر سینما میارن اما عرض کنم خدمتون یکی داشت یه گوشه گچکاری می کیرد، یکی رنگ می کرد... خلاصه اوضاع قاراشمیش بود.

فیلم خوبی بود. البته باید بگم که از کمال تبریزی بیشتر از این انتظار داشتم. موضوع فیلم خوب بود اما از دید یه مخاطب عادی و نه یک منتقد باید بگم که خیلی بهتر می تونست از آب دربیاد، بعضی جاها ریتم فیلم کند بود و برای بعضی از اتفاقات زمینه سازی خوبی برای باورپذیری اون توسط بیننده انجام نشده بود.

در باب موضوع این فیلم و حرفی که می خواست بگه باید این بیت معروف از سعدی رو بگم:

این مدعیان در طلبش بی خبران اند // کان را که خبر شد خبری باز نیامد
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز // کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

و اونجا که در فیلم میگه: "مردم خیلی وقته راه رو گم کردند و دیگه کسی از اینور به امامزاده نمیره و همه از اون یکی راه میرن"
که اشاره به این داشت که مردم به جای اینکه سراغ خود خدا برن، سراغ بنده خدا میرن.

در آخر باید گفت: "لا اله الا الله، به تعداد تمام موجودات جهان"
اشاره به " همه تسبیح تو گویند" داشت.

از لحاظ داستان پردازی خیلی بهتر از این می تونست باشه. ولی توصیه می کنم برید ببینید.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 5:01 AM تاریخ: Friday, July 07, 2006


شازده کوچولو (قسمت چهارم)

قسمت اول -- قسمت دوم -- قسمت سوم

ادامه قسمت سوم

همینجوری زیر گرمای شدید آفتاب داشتم راه می رفتم. آفتاب شدیدا پوست نازک منو می سوزوند. اما چون خورشید هم یه ستاره بود ازش لذت می بردم. سرمو پائین انداخته بودم و تو فکر شازده کوچولو بودم که یه دفعه محکم با سر خوردم به یه چیز آهنی بزرگ. خوردم زمین و تا چند دقیقه همینطور دستمو گذاشته بودم رو سرم و داشتم اونو می مالوندم. آخه بدجوری درد داشت. انگار همه بدی های دنیا رو یه چماق کرده باشند و بکوبند رو سر آدم.

پا شدم و نگاه کردم ببینم چی بود اون؟! یه موجود آهنی چهار پا که اون پاهای فولادی و زمخت خودشو محکم تو زمین فرو کرده بود و هیچی نمی تونست تکونش بده. همینجوری سرمو بالا می بردم تا ببینم قدش چقدره. اونقدر سرم به طرف بالا خم شد که از پشت افتادم. آره درست حدس زدید. یه دکل برق بود که تا می تونست قد کشیده بود و انگار که سینه اش رو با افتخار داده باشه جلو، داشت به آدم بزرگ ها می خندید.

وقتی به پنج تا سیم کلفتی که ازش بیرون اومده بود، نگاه کردم، یاد آفتاب پرست افتادم با اون زبون درازش که یه جا وا می ایسته و با یه حرکت سریع زبونش، طعمه خودش رو شکار می کنه. می دونید یه دفعه وقتی به آسمون نگاه کردم دلم بدجور گرفت. انگار اون چماقی که گفتم دوباره رو سرم فرود اومده باشه. همه آسمون، هر جا که چشم می دید، پر بود از این سیم ها که همه جا کشیده شده بودند و این دکل ها خیلی ساکت و آروم با اون زبون های درازشون همه آدما رو شکار کرده بودن. دیگه نمی شد آسمون آبی پر ستاره رو بدون این سیم ها تصور کرد.

با سرعت از اونجا دور شدم. تا می تونستم دویدم تا بلکه بالاخره یه جایی این سیم ها تموم بشن. روز ها و شب ها مدام در حرکت بودم فقط به امید اینکه یه شب آسمون پر ستاره بدون سیمی رو ببینم. اما انگار اونا تموم شدنی نبودند. یه شب دیگه طاقتم تموم شد و تا جایی که حنجره کوچیکم بهم اجازه می داد، داد می زدم: خدایا... پس کی این سیم ها تموم میشه؟... کجایی شازده کوچولو؟..... می خوام اخترکت رو ببینم...می خوام ببینمت....
یه دفعه یکی صدا زد: می خوای ببینیش؟
اینور اونورم رو نگاه کردم اما چیزی ندیدم.
صدا گفت: اینجام.... درست پشت سرت.
برگشتم و پشتمو نگاه کردم. یهو بدنم بی حس شد و بی حال افتادم رو زمین. بد جور ترسیده بودم. یه مار زرد رنگ بود که با اون چشای وحشتناکش زل زده بود تو چشام.

مار گفت: تا موقعی که رو زمین هستی و تا موقعی که این آدم بزرگ ها هستن، این سیم ها هم هستن و هر روز هم بیشتر می شن. پس بیخود اینور اونور نرو.
با ترس و لرز گفتم: خوب که چی؟
- خوب همین، من می تونم بهت کمک کنم تا از اینجا بری جایی که می خوای. جایی که هیچ سیمی پیدا نمیشه.
- چه جوری؟
- همونجوری که شازده کوچولو رو فرستادم.
با شنیدن این حرف انگار که دلم آتیش گرفته باشه، نتونستم خودمو نگه دارم. نفرت خیلی زیادی تو خودم احساس کردم. می خواستم پا شم و اون مار رو با دستای خودم خفه کنم. می خواستم تیکه تیکه اش کنم. اما پاهام جرات بلند شدن نداشت. انگار که محکم به زمین چسبیده باشن. ناچار از بس ناراحت بودم، فقط زدم زیر گریه. اونقدر گریه کردم که دیگه یه قطره اشک هم تو چشام نمونده بود.
- آخه چرا؟ چرا اون بلا رو سر اون آوردی؟
- من فقط اونو راحتش کردم. اون باید برمی گشت به جایی که از اونجا اومده بود و به اونجا متعلق بود.
- اما اون حقش نبود اونجوری عذاب بکشه. حقش نبود.
- ولی اگه اینجا می موند بیشتر عذاب می کشید.
- وانمود نکنی که به فکر اون بودی. تو فقط می خواستی زهر خودتو خالی کنی. از اینکه کسی رو بکشی، لذت می بری.
- خوب آره. تو این معامله ما هر دومون راضی بودیم.
باز زدم زیر گریه. شازده کوچولوی معصوم به خاطر گلش، راضی شد اونجوری عذاب بکشه بدون اینکه حتی یه آخ بگه.
ماره گفت: حالا زود باش تصمیمتو بگیر. می خوای از دست این دنیای سیمی راحت بشی و بری پیش شازده کوچولو یا نه؟
گفتم: نه. من جرات این کارو ندارم.
یه دفعه یاد حرف دوست گرگم افتادم که گفته بود، آدم باید چشما و گوشاشو بگذاره کنار تا دلش آزاد بشه. با خودم گفتم خوب چی میشه اگه جونمو بدم تا دلم واسه همیشه آزاد بشه و برم پیش شازده کوچولو.
به ماره گفتم: باشه من حاضرم اما به شرطی که قول بدی درد نکشم.
گفت باشه. خیلی آروم داشت به طرف من می خزید. چشاش واقعا ترسناک شده بود. قلبم به شدت داشت می تپید. نمی دونم یه دفعه چی شد که نتونستم تحمل کنم و پا به فرار گذاشتم. به سرعت داشت دنبالم می کرد. اصلا پشت سرمو نگاه نمی کردم و فقط داشتم می دویدم. دیگه نای دویدن نداشتم اما از ترس نمی تونستم واستم. بالاخره بعد از یه مدت که مطمئن شدم دیگه دنبالم نیست واستادم و از شدت خستگی همونجوری روی زمین افتادم و دراز کشیدم.

داشتم به آسمون نگاه می کردم که یه لحظه سوزش وحشتناکی تو پام احساس کردم. بالاخره کار خودشو کرد. دنیا داشت دور سرم می چرخید. پاشدم زیر پا مو نگاه کردم اما یه عقرب رو دیدم که داره از کنار پام رد میشه. هیچی بهش نگفتم. یعنی حال حرف زدن رو نداشتم.

آروم دراز کشیدم. به هیچی فکر نمی کردم. می خواستم با آرامش این دنیا رو ترک کنم. باد ملایمی داشت موهامو نوازش می کرد. دستمو به هم قفل کردم و گذاشتم زیر سرم. و با خودم تکرار می کردم: آخرش دلت آزاد شد... آزاد....آزاد.....آزاد......  آزا.......  آ ........  .............


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 12:10 PM تاریخ: Thursday, July 06, 2006


تدریس

می خواستم یه پست درست و حسابی بزنم اما حال نداشتم.
فعلا باید بگم که احتمالا به پیشنهاد تعدادی از دوستان بعد از مدتی برم و تو یه موسسه تدریس کنم. البته باید بیشتر روش فکر کنم. هنوز معلوم نیست. ولی خوب خودم هم چندان بدم نمیاد چون می تونه تجربه خوبی بهم بده.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 12:10 PM تاریخ: Wednesday, July 05, 2006


مار

الان می خواستم یه مطلب بنویسم که یه دفعه برادرم داد زد. داداش... بیا... یه مار گرفتیم. منم با عجله رفتم و دیدم که یه مار نازک اما خیلی دراز رو از کوچه گرفتند و انداختن تو شیشه تا تو الکل خشکش کنند.

یه کم دلم برای ماره سوخت. اما خدائیش مگه این ماره از رو می رفت!!! معلوم نیست چند تا جون داشت. کلی واستادم، آخر ماره منو از رو برد و دیدم هر چی واستم بازم جون داره. بی خیال شدم اومدم خونه تا این پست رو بنویسم.

اصولا مار حیوان بسیار زیبائی است. با اون خال های رنگارنگی که رو بدنش داره و اون حرکات و خزیدن های زیبائی که علی الخصوص روی شن از خودش نشون میده. در ضمن بچه ها می گفتن یکی دو روز پیش تو تلویزیون یه مار رو نشون داده بود که شش تا پا داشته. البته چندان تعجب نکردم چون قبلا شنیده بودم که مارها قبلا پا داشته اند و در طول زمان تغییر شکل داده اند و در حال حاضر هم در اسکلت بندی اونها چنین چیزی مشهود است.

با دیدن این مار، بی اختیار یاد مار بوای بزرگ داستان شازده کوچولو افتادم که یه فیل بزرگ رو خورده بود اما همه اونو یه کلاه می دونستند.

راستی منتظر ادامه داستان های شازده کوچولو باشید و حتما در مورد اونا نظرتون رو بنویسید.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 11:17 AM تاریخ: Tuesday, July 04, 2006


شازده کوچولو (قسمت سوم)

قسمت اول
قسمت دوم

ادامه قسمت دوم

اونقدر رفتم تا رسیدم به یه ریل قطار شهری. قطارها بودند که پشت سر هم به اینور اونور می رفتند. هر چی نگاه کردم کسی رو که قطار رو می روند ندیدم.
با خودم گفتم: این دیگه چه وضعشه. مگه قطار بدون راننده می تونه خودش حرکت کنه؟
یه نفر رو دیدم که اونجا منتظر قطار واستاده.
گفتم: سلام.
گفت: سلام.
ازش پرسیدم: این قطار راننده نداره؟
گفت: نه. این قطار رو یه سیستم خودکار هدایت می کنه؟
گفتم: یعنی چی یه سیستم خودکار؟
گفت: یه سیستمی که آدم بزرگ ها اونو درست کردند و خیال می کنند در خدمت اوناست ولی نمی دونن که خودشون در خدمت این سیستم اند.
یه ذره فکر کردم و گفتم: آخه مگه این سیستم می دونه آدم ها کجا می خوان برن؟
اونم خندید و گفت: وقتی خود آدم ها نمی دونن کجا می خوان برن، دیگه چه اهمیتی داره!
بهش گفتم: من که نمی فهمم شما چی میگین.
گفت: چون هنوز بزرگ نشدی. سعی کن هیچ وقت بزرگ نشی.

در حالی که با خودم تکرار می کردم من هیچ وقت بزرگ نمیشم، از اونجا رفتم. تا اینکه رسیدم به همون پیله وری که شازده کوچولو اونو دیده بود.

گفتم: سلام.
جواب داد: سلام.
گفتم: تو هنوز داری حب های ضد تشنگی می فروشی.
گفت: هنوزم می فروشم ولی خیلی چیزای دیگه هم می فروشم.
گفتم: مثلا چی؟؟
گفت: حب های لذت.
گفتم: چی هستن؟
گفت: الان دیگه خوردن لذیذترین غذاها هم واسه آدما لذتی نداره، واسه همین با این حب ها می تونن یه کم از خوردن غذا لذت ببرن.
خندیدم.
گفت: تازه اینکه چیزی نیست. الان من حب های ضد محبت هم می فروشم.
گفتم: ضد محبت؟
جواب داد: آره، چون آدم بزرگ ها فکر می کنن که محبت پیدا کردن به کسی مخصوصا اگه از یه بیشتر بشه اونا رو از کارای دیگه ای که دارن عقب می ندازه.
گفتم: از چه کارایی؟
هیچی نگفت و ساکت شد.
گفتم: تازه این آدم بزرگ ها که محبتی توشون نمونده که حب ضد محبت هم بخوان.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:06 PM تاریخ: Monday, July 03, 2006


مرکز تحصیلات تکمیلی علوم پایه

دیروز در مورد یه پروژه تحقیقاتی با یکی از دوستان رفته بودیم مرکز تحصیلات تکمیلی علوم پایه زنجان. برای اون دوستایی که تا حالا اسم اونو نشنیدند باید بگم که این مرکز مقام اول تولید علم رو در بین تموم مراکز علمی و تحقیقاتی و دانشگاه ها داره. رشته فیزیک این دانشگاه، در مقطع تحصیلات تکمیلی یکه.

بچه ها به شوخی میگن که این مرکز جزء زنجان حساب نمیشه. خدائیش هم خیلی بالاتره. اولین چیزی که هنگام ورود، نظر آدم رو جلب می کنه میله های قرمز رنگ اونه که اسکلت اصلی ساختمون رو تشکیل میده و بعد محیط سرسبز داخلی اونه از جمله اون کاکتوس های کوچیک و بزرگ که همه جاش پیدا میشن و به گفته یکی از بچه ها این کاکتوس ها ماله دکتر ثبوتی، رئیس دانشگاه و از چهره های برتر نجوم ایران، هستش.

تا حالا زیاد به این مرکز رفته بودم اما یه چیزی برای اولین بار نظرم رو جلب کرد. تو این مرکز تمام اتاق هایی که مربوط به امور دانشجویان و کارهای اداری و غیر اداری اونا میشه، درب نداشت. درست بر عکس دانشگاه خودمون که اکثر اوقات وقتی می خوای وارد یه اتاق بشی با در بسته روبرو میشی.

با دوستم برای استفاده از کتابخونه به روز این مرکز رفته بودیم اونجا. تنها با دادن کارت دانشجویی می تونی از منبع بزرگ و البته به روز اونا استفاده کنی. اکثر مجلات معتبر دنیا هم خریداری میشه. کتابخانه هم بصورت کاملا open اداره میشه. اما واقعا متاسفم که تو دانشگاه ما و اکثر دانشگاه های کشور اجازه استفاده open رو به دانشجو نمی دن و واقعا امکانات مناسبی در اختیار دانشجویان قرار نمی گیره و بعد انتظار ابداع و ابتکار توسط دانشجو رو هم دارن.

مدتیه داریم با بچه ها می ریم تو سالن فوتبال بازی می کنیم. مدتها می شد که بازی نمی کردم. مثله یه مرد 50 ساله شده بودم که اصلا نفس دویدن نداشتم. اما الان کم کم نفسم داره مثه یه جوون میشه.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 4:22 AM تاریخ: Sunday, July 02, 2006


شازده کوچولو (قسمت دوم)

ادامه قسمت اول
....
همینجوری گریه کنان داشتم می رفتم که یهو دیدم از دور یه گرگ حمله کنان داره به من نزدیک میشه. بدجوری ترسیده بودم آخه از بچگی تا شلوغ می کردم، آدم بزرگ ها می گفتند، الان می گیم آقا گرگه بیاد تو رو بخوره. تا نفس داشتم، دویدم. ولی خوب مگه یه بچه چقدر می تونه بدووه. هی می دویدم و پشت سرمو نگاه می کردم که یهو با سر خوردم زمین. تا به خودم بیام، دیدم گرگه بالا سرم واستاده و داره واسه خوردن من له له می زنه. قلب کوچیکم داشت از جاش در می اومد و زبونم بند اومده بود. گرگه هی بهم نزدیکتر می شد ولی من خشکم زده بود. فقط یه لحظه داد زدم: شازده کوچولو... شازده کوچولو...
با اینکار یه دفعه گرگه هم خشکش زد. انگار که یاد چیزی افتاده باشه. چند لحظه تو چشمام زل زد. نزدیک بود قلبم بیاد تو دهنم. پشتشو به من کرد و زار زار شروع به گردن کرد. چند ساعت همینطور نشستم و به گریه های اون گوش کردم آخه جرات نداشتم ازش بپرسم چشه. تا اینکه خودش با صدای خشنی از من پرسید: اونو از کجا می شناسی؟ منم یه کم جرات پیدا کردمو گفتم که داستانشو خوندم.
ازش پرسیدم: تو هم مگه اونو می شناسی؟
ولی جواب نداد.
دوباره ازش پرسیدم: اونو از کجا می شناسی؟
گفت: مگه داستانشو نخوندی؟
گفتم: خوب آره.
گفت: خوب من همون روباهی هستم که اون منو اهلی کردش.
بدون اینکه خودم بخوام یه دفعه غش غش زدم زیر خنده. ولی گرگه همچین سرم داد زد که یه دفعه ساکت شدم.
گفتم: مگه میشه. اون روباه بود ولی تو یه گرگی.
با حسرت گفت: خوب آره خنده داره. ولی این آدما باعث شدن من گرگ بشم. تا چند سال پیش هیچ گرگی روی زمین نبود ولی این آدما با کاراشون ما رو کردن مثه گرگ. خیلی وقت بود که یادم رفته بود یه روزی روباه بودم. روزگار قشنگی بود.
پرسیدم: یعنی الان دیگه روباهی نیست؟
جواب داد: چرا . بچه های ما روباه به دنیا میان. اما اونا هم بعد از یه مدت یاد می گیرن که باید گرگ باشن تا بتونن زنده بمونن.
گفتم: گرگ ها هم می تونن اهلی بشن؟
گرگ یه ذره فکر کرد و گفت: اهلی کردن یعنی چی؟
گفتم: مگه یادت نمیاد. مگه شازده کوچولو تو رو اهلی نکرد؟
انگار که نمک رو زخمش پاشیده باشم، دوباره زد زیر گریه. رو کرد به طرف گندم زاری که تموم مساحت چند هکتاری اونو کمباین های بزرگ پر کرده بودن و مدت ها به گندم ها خیره موند. اما دیگه ساقه های طلایی گندم رو که اونو به یاد شازده کوچولو می انداخت نمی دید و به جاش بسته های طلایی رو می دید که از پشت کمباین ها رو هم دیگه می افتادن.
یه دفعه برگشت گفت: گرگ ها هم می تونن اهلی بشن اگه .....
تو چشاش می دیدم که پر از التماس و خواهشه تا اهلیش کنم اما می ترسیدم. می ترسیدم نکنه خودم هم پا بند بشم و وقت جدایی نتونم دل بکنم. اما بالاخره نتونستم به چشمای پر از التماس اون بی اعتنا باشم و اینجور بود که منم مثه شازده کوچولو یه بار دیگه اونو اهلی کردم.
اما بالاخره قبل از اینکه اونقدر پابند بشم که دیگه نتونم ازش دل بکنم، تصمیم گرفتم ازش خداحافظی کنم. نمی تونست جلوی اشکاشو بگیره.
بهش گفتم: تو که قبلا این کارو تجربه کردی!
گفت: واسه همین اینقدر ناراحتم. چون می ترسم دیگه اینبار نتونم تحمل کنم.
گفتم: خوب ایندفعه هم خودت خواستی که اهلی شی. مگه نه؟
با ناراحتی گفت: خوب این که کار من نبود. کار دلم بود. به دل که نمیشه گفت عاقل باش.
موقع خداحافظی بهش گفتم: نمی خوای به منم یه راز بگی؟
کمی فکر کرد و اشاره کرد که گوشمو ببرم نزدیک دهنش. یه دفعه پرید و یه گوشمو از جا کند. خون بود که از گوشم می اومد. بد جوری ترسیده بودم.
بهم گفت: نترس. این کارو کردم تا اولا یه تیکه از وجودت رو برای همیشه پیش خودم نگه دارم تا بلکه دوباره یه روزی برگردی. دیگه اینکه بفهمی بدون این گوش ظاهری هم میشه خیلی چیزا رو شنید. اگه از دلم می اومد هم اون یکی گوشتو و هم چشاتو از جا در می آوردم تا دلت برای همیشه آزاد بشه.
همیجور داشتم درد می کشیدم اما راضی بودم. یه جور لذت همراه با انزجار.

ادامه دارد....


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:12 PM تاریخ: Saturday, July 01, 2006



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb