برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


شازده کوچولو

الان که فکر می کنم به خاطر می آورم که در کودکی کارتونی از تلویزیون از شبکه دو پخش می شد که همیشه نگاه می کردم: شازده کوچولو

بعد از این همه سال، امروز نشستم و کتاب شازده کوچولو را خواندم. کتابی با بیانی کودکانه، شیرین و با معنایی به ژرفای دوران کودکی. آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری این داستان فوق العاده زیبا را در 27 فصل نوشت و شاملو آن را به شایستگی انتخاب و به فارسی بر گرداند. اکنون من می خواهم فصل بعدی آن را بنویسم.

فصل 28

بعد از خوندن این داستان، هر شب و روز به آسمون خیره می شدم. می خواستم هر جور شده اخترک شازده کوچولو رو پیدا کنم. اما نتونستم. تصمیم گرفتم راه بیفتم برم همون جایی که اون اولین بار رو زمین پا گذاشته بود. رفتم تا اون مار رو پیدا کنم و ازش بپرسم تا چطور می تونم برم پیشش. آخه اون منو اهلی کرده بود و بدون او دیگه نمی تونستم.

تو اون کویر همین جور داشتم می رفتم. نه به فکر آب بودم نه چیز دیگه. رسیدم به یه خار سه برگی. سلام منو با آهی جواب داد.
پرسیدم: چرا آه می کشی؟
گفت : ای کاش منم مثل تو پای رفتن داشتم و می رفتم دنبال اون.
گفتم :کی؟
گفت: همونی که وقتی اومد، هنوز سه تا گلبرگ داشتم و می تونستم دلبری کنم. هیچی نگفتم و خداحافظی کردم.

از تپه کوچیکی بالا رفتم. جغرافیم بد نبود. می دونستم این همون کوه بلندی بود که اون ازش بالا رفته بود.
به تقلید از اون داد زدم:سلام.
جوابی نیومد.
بلندتر داد زدم: من دنبال شازده کوچولو اومدم. دیگه اینورا ندیدینیش؟؟
اما دیگه حتی اون پژواک صدایی هم که به اون پاسخ داده شده بود، ازش محروم بودم. اونوقت با خودم فکر کردم، کی باعث شده این کوه اینجوری بمیره و دیگه صدایی ازش در نیاد؟!

بعد از مدت ها راه رفتن به تعدادی گل سرخ که با فاصله های چند صد متری و کاملا پراکنده از هم قرار گرفته بودند، رسیدم. بعد از سلام کردن ازشون در مورد اون پرسیدم. با جواب هایی که دادند، فهمیدم همون گلستانی بود که اون ازش رد شده بود.
پرسیدم: پس اون همه گل چی شدن؟ چرا فقط شماها موندین؟
گفتن: همشون در نیومده از بین رفتن.
با بغض گفتم: آخه چرا؟؟
چیزی نگفتند و فقط به ساقه هاشون اشاره کردند. خوب که نگاه کردم دیدم هیچ کدوم از اونا دیگه هیچ خاری رو بدنشون ندارن. اونجا یه دفعه دلم هوری ریخت پائین. با خودم فکر کردم نکنه اون سه تا خار گل اونم ریخته شده باشه. و با این فکر همراه با گل های دیگه زدم زیر گریه.
.......
ادامه دارد


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 7:51 AM تاریخ: Friday, June 30, 2006


پروردگارا مرا فهم ده

پروردگارا مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند

جبران خلیل جبران

در حال خواندن شاهکار ادبی خلیل جبران هستم. کتاب پیامبر و دیوانه.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:15 PM تاریخ: Wednesday, June 28, 2006


استاد آنلاین

دیروز تو سایت دانشگاه یه مطلب نوشته بودم که از بد شانسی من سرعت اینترنت خیلی پائین بود و نتونستم اونو پست کنم.

در مورد وبلاگ دکتر یونس شکر خواه که حتما تا حالا اسمشو شنیدید، نوشته بودم. همون وبلاگ معروف استاد آنلاین یا همون دات. آخه یه چند روز پیش یه مصاحبه از اون تو ماهنامه شبکه خوندم که خیلی خوشم اومد. راستی از ویژگی های وبلاگ ایشون اینه که کامنت نداره به دلایلی که خودشون تو اون مصاحبه هم ذکر کردند و اینکه خیلی وبلاگ ساده ای داره، باز هم به اون دلیلی که خودش تو مصاحبه گفته. یه سری به این وبلاگ بزنید به خصوص اگه دانشجوی علوم ارتباطات، روزنامه نگاری یا یه همچین چیزائی هستید.

به این بهانه سری هم به وبلاگ رسمی خاتمی زدم و نگاهی به گالری عکس هاش کردم. جالب بود. آخه خاتمی در نامه ای تولد پنجاه سالگی دکتر شکر خواه رو بهش تبریک گفته بود.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 5:04 AM تاریخ: Tuesday, June 27, 2006


قربانی... عشق

عشق یا قربانی هوا و هوس می شود و یا واقعیت های تلخ زندگی….


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:03 AM تاریخ: Friday, June 23, 2006


پایان امتحانات

امروز بالاخره آخرین امتحان خودمو دادم و نفسی راحت کشیدم. واقعا راحت شدم. لذتی از درون مرا سخت در آغوش می کشد. لذتی همرا با انزجار.

لذت پایان این دوران و انزجار از اینکه چرا باید این دو امتحان آخر را به این طرز ناجور خراب کنم. در حالی که همه امتحانات خود را عالی داده بودم. البته حقم بود، در طول ترم چیزی نخواندم. اما این هم بگذرد...

در طول امتحانات، وقتی با بچه ها از کتابخانه خارج می شدیم تا سوار سرویس دانشگاه شویم و به خانه برگردیم، همیشه مناظری فوق العاده جذاب و دلکش از غروب آفتاب را می دیدم. وای که چقدر زیبا بود. به قدری که مرا محو خود می کرد اما افسوس می خوردم که وفت آن را ندارم تا بنشینم و ساعتی به آن منظره، سیر نگاه کنم. و امروز که راحت شدم دیگر آن صحنه نبود و من ....

الان دارم واسه تابستان خود برنامه ریزی می کنم. نمی خوام مثل سال های قبل تا چشم باز می کنم تمام شود. می ترسم. ترسی که گاهی تمام درون مرا فرا می گیره. ترس از اینکه چشم باز کنم و ببینم دیگر در این دنیا نیستم و افسوس لحظات عمر را با لذتی همراه با انزجار، بخورم.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 10:13 AM تاریخ: Thursday, June 22, 2006


روز تولد من

امروز یکی از دوستان این پی ام رو برام فرستاده بود:

emrooz tavalode pinokioe . be khatere inke yadi az in arosake chobie doroghgo karde bashi , ye dorogh dar morede man bego va vasam befrest . ino bara tamame listet befrest javabaye bahali mishnavi ( javab yadet nare )

منم یه دروغ در موردش واسش فرستادم و به سفارش اون اونو send to all کردم. یه دفعه یادم افتاد که امروز ، 27 خرداده. و اینکه 27 خرداد روز تولد منه. خیلی وقتا تولدم یادم نمیشه و یه ماه بعد یادم می افته. امسال هم که امتحانات بدجوری منو درگیر کرده و به مل از یادم رفته بود.

سالها پیش در چنین روزی، کودکی با گریه ای شیرین برای اطرافیان خود به این دنیا آمد. نه آمدنش با خود او بود و نه رفتن او. البته برخی می گن که من خودم انتخاب کردم که به این دنیا بیام. حالا کی این امظا رو از من گرفتن، نمی دونم.

راستی قبلا یه پست در مورد یه داستان زیبا در مورد به دنیا آمدن کودک نوشته بودم که حتما از اینجا بخونید.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 4:31 AM تاریخ: Saturday, June 17, 2006


امتحانات پایان ترم

امتحانات پایان ترم داره شروع میشه و احتمالا نتونم یه مدت پست داشته باشم. البته من تا حدودی قات دارم و شاید هر روز هم بنویسم ولی خوب واقع بینی میگه نمیشه چون از اول ترم هیچی نخوندم.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 8:46 AM تاریخ: Thursday, June 01, 2006


دل و عقل

فردی گفت: " با دل خود تصمیم بگیر اما به دلت بگو عاقل باش."
دل و دیوانگی با هم اند. من که هر چه سعی می کنم نمی توانم چنین چیزی از دل بخواهم.... شاید.....




استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb