برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


امتحان رانندگی و شب چهارشنبه سوری

آفتاب کاملا بیرون آمده بود. صبح دوشنبه بود. از خواب بیدار شدم و با عجله آماده شدم تا برم برای امتحان رانندگی. مادرم از پشت منو صدا کرد. من هم با اینکه دیرم شده بود برگشتم و نگاه کردم. دیدم، قرآن به دست منو صدا می کنه. مادرم طبق اعتقاد زیادی که داره منو از زیر قرآن رد کرد و بعد راهی شدم.

بعد از کلی معطل شدن بالاخره رفتم و پشت فرمون نشستم. کمی هل بودم ولی کم کم آرامش خودم را پیدا کردم. آخه بچه هایی که قبل از من امتحان دادند هی امواج منفی به طرف آدم روانه می کردند. همون سرهنگی بود که اون دفعه گفتم. هر چی گفت رفتم. آخرش هم یه پارک دوبله ازم خواست. پارک دوبله ای رفتم که هم کف خودم و هم کف سرهنگ بریده شد. دقیقا 30 سانت!!! سرهنگ کلی تشویق کرد و گفت قبولی، خاموش کن و پیاده شو. منم که دیگه با شنیدن واژه قبولی بی خیال شدم، سوئیچ را برعکس چرخوندم و یه پس گردنی از سرهنگ خوردم که چرا آخرشو اینطور خراب کردم. آخرشم باید بگم که از دوست عزیزم، صمد آقا، خیلی خیلی ممنونم که واقعا برای قبولی من تو امتحان بیشتر از خودم مشتاق بود و خیلی زحمت کشید.

دیشب هم که چهارشنبه سوری بود. خوش گذشت. این چند شب، رفته بودم با یکی از دوستای مشهدیم که تو خوابگاه هستش می خوابیدم. آخه اکثر بچه های غیر بومی دانشگاه به شهر شون برگشته بودن و فقط علی مونده بود. منم واسه اینکه اون تنها نمونه، می رفتم اونجا. واسه همین چهارشنبه سوری هم اونو با اصرار بردم خونه خودمون که شب به این خوبی تو شهر غریب تنها نمونه. به من که خوش گذشت. فکر می کنم به اون هم بد نگذشت. ( بابا فردین!!!! ) راستی بابام میگه قدیما شب چهارشنبه سوری رو پشت بامها آتیش روشن می کردند. چون هم بیشتر حال می داد و هم اینکه اون وقتها پشت بامها خاکی بود و آتیش خرابش نمی کرد.

امروز عصر هم با شاهرخ که اون هم تازه از تهران برگشته بود رفتیم و فیلم " حکم " ساخته مسعود کیمیایی رو دیدیم. فیلم بدی نبود. هر چند خوب نتونستم بفهمم چی به چی بود. بس که این پسرا با دوست دختراشون اومده بودن تو سینما و هی با هم حرف می زدن و قرتی بازی در می آوردن.

در آخر هم یک مطلب جالب:
دیشب خواب عجیبی دیدم.، داشتم با بی ام و رانندگی می کردم. نمی دونم چرا ولی اعصابم خورد بود. یک دفعه دیدم تو وسط اتوبانی. تا اومدم خودمو جمع کنم، با ماشین زدم بهت. اومدم پائین دیدم غرق خونی. گفتم تو رو خدا نمیر، ولی داشتی آهسته چیزی می گفتی: " انرژی هسته ای حق مسلم ماست."

مطلب دیگه اینکه: هر شب قبل از خواب با تمام وجودت رو به قبله بنشین و 34 بار بگو: " انرژی هسته ای حق مسلم ماست."


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 12:17 PM تاریخ: Wednesday, March 15, 2006



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb