برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


کجا بودی این مدت؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا این چند مدت چیزی نمی نوشتی؟
دستم میل به نوشتن ندارد انگار. الان هم که این مطلب را می نویسم با هزار خواهش و تمنا خود را راضی کردم تا این قفل سکوت و غل و زنجیر خاموشی را از لب و دستان خود باز کنم.

خوب مگه چی شده بود؟
خود نیز نمی دانم. اما فقط باید گفت که آدمی یکی از خصلت های خود را همیشه همراه دارد و البته ذاتا چیز خوبی است اما می توان از آن بد استفاده کرد و آن خصلت، خصلت عادت است. برخی ها آن را وفق دادن خود با شرایط می نامند. مثل من که در این دو هفته ننوشتن، به آن عادت کردم. به راستی ترک عادت چه سخت است. ببین این داش مشتی ها چه می کشند!!!

حالا نمی خوای بگی تو این دو هفته چی کارها می کردی؟
سخت درگیر خود بودم. همان سردرگمی که در پست های قبلی نوشتم. البته عروسی کوچکترین عمویم هم بود. چه مسائلی که در این مسئله پیش نیامد!! ناراحتی کوچکی که بین من و عمو اتفاق افتاده بود و مرا از رفتن به عروسی بازمی داشت و مسائل دیگر. اما آن هم ختم به خیر شد و با معذرت خواهی سربسته عمو و کوتاه آمدن من قضیه تمام شد. هر چند من هیچ گاه آن ناراحتی های پیش آمده را فراموش نخواهم کرد. اما نمی دانم چرا از همان ابتدا نیز هیچ کدورت و ناراحتی ای در دل من نبود و نیست با اینکه خیلی بد کردند.

خوب تو همیشه میگی که هیچ وقت یادم نمیره ولی بازم مثل همیشه یادت میره؟
خوب آره. فراموش کردن نعمتی الهی است که احتمالا من در این مورد جلوی صف آفرینش بودم و بهره بیشتری بردم. به خصوص بدی های دیگران را خیلی زود فراموش می کنم. البته شاید بعضی وقتها، بعضی خوبی ها هم از یادم برود ولی سعی می کنم آنطور نباشد.

امتحانات پایان ترم شروع شده یا نه؟
آره. دیروز اولین امتحان دوران دانشجویی را دادم و با اینکه چندان خوب نبود ولی خوشحال بودم. این استاد فیزیک اعصاب مرا واقعا با آن کارایش در سر جلسه، در هم ریخت.

چرا؟مگه چی کار کرد؟
اولا یک سوال خارج از کتاب داده بود که ما نخوانده بودیم و تازه در سر امتحان داشت برای ما تدریس می کرد. هر چند بسیاری از بچه ها از روی حل المسائل جواب ها را کپی کردند.
دوما 5 سوال داده بود تا عده ای که قبلا امتحان میان ترم نداده بودند هر 5 سوال را و بقیه دو سوال آخرا جواب دهند. اما به هر دو گروه به یک اندازه وقت داد و ما هنوز به سوال 4 نرسیده بودیم که گفت فقط یک ربع وقت باقی مانده است و هر چقدر زبان به اعتراض گشودیم هم گوشی برای شنیدن آن نبود. ناگفته نماند استاد هم مثل ما سال صفری بود.

راستی یه چیز رو باید تبریک می گفتی که یادت رفت!!؟
آهان. سال نو و کریسمس رو تبریک عرض می کنم. سال 2006 هم آمد. واقعا این قفله عمر عجب می گذرد.
فعلا خداحافظ.... عاشق باش تا همیشه


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 2:13 AM تاریخ: Thursday, January 12, 2006



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb