برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


سردرگمی

این چند روز همان سوال همیشگی باز به سراغ من آمده است. سوالی که قطعا حتی شده یک بار، به سراغ همه می رود. سوالی که بزرگان بسیاری سعی در یافتن پاسخ آن داشته اند هر یک فسانه ای و در این باب گفته اند و در خواب رفتند. اما این سوال یک جواب ندارد. هر کسی باید پاسخ خود را برای آن بیابد.

سوالی که من نیز سال هاست اسیر آن شده ام. اسارتی بدون غل و زنجیر. کمند این سوال مدتهاست به گردن من افکنده شده و به من فشار می آورد. آن اوایل که تازه فشار این کمند را احساس می کردم، بسیار سرکشی می کردم و در این تلاش بودم تا یافتن پاسخ آن از این فشار رها شوم اما چندان طول نکشید که فهمیدم حالا حالا ها درگیر این کمند خواهم بود.

روزها و شب ها و ماهها و سالها را با کمند این سوال گذراندم تا بعد از مدتی این کمند گویی جزئی از وجود من شد و فشار آن را نه یک فشار خارجی که از درون می پنداشتم. اما هر از گاهی با فشاری ناگهانی این سوال دوباره مرا آزار می داد و در فکر رهایی می انداخت اما من نیز مانند بسیاری دیگر انگار آرام آرام در ورطه روزمرگی و بی خیالی فرو می رفتم. گویی اصلا چنین سوالی برایم پیش نیامده است.

اما نیرویی در وجود من مرا از بازایستادن و همچون دیگران بودن نهی می کند. می خواهم بروم اما اگر در این راه بروم بسیار راهها را باید رها کنم. اگر این راه اشتباه باشد، دیگر راههایی را که اکنون در پیش دارم نمی توانم پی گیرم. گاه با خود فکر می کنم راهی هست که همه راهها در آن جمع باشند؟ بزرگراهی هست که همه ما در آن جای بگیریم؟ سرعت مجاز در جاده زندگی چیست؟ و صدها سوال دیگر....

اما کمندی که بر گردن خود احساس می کردم، دوباره این روزها سراغ من آمده است. این سوال همان سوال معروفی است که " آمدنم بهر چه بود"

دیشب شب یلدا بود. یکی از همسایه های قدیم ما آمده بودند تا به یاد آن روزهای خوش همسایگی، طولانی ترین شب سال را با هم بگذرانیم. پسرکوچکشان، امیر، چه بزرگ شده بود. آن وقت تازه کلاس اول دبستان بود. یادم می آید یک بار می خواستم 2+5 را به او بیاموزم. با انواع روش ها گفتم ولی باز عاجز از آموختن آن شدم و آخر مجبور شدم با کمک هفت مداد و قرار دادن آنها در کنار هم به او بفهمانم. حالا همین پسر کلاس دوم راهنمایی است و می تواند معادلات تک مجهولی را نیز حل کند.

خدایا این قافله عمر عجب می گذرد. با خود فکر می کنم الان که من دوران دانشگاه را می گذرانم در یک چشم بر هم زدن اگر زنده باشم، شاهد دوران پیری خود خواهم بود. آقا رجب (همون همسایه قدیم) می گفت که : دوران جوانی خیلی خیلی زود می گذرد. و واقعا هم راست می گوید.

و با این فکرها با خود می گویم هدف از این همه جنب و جوش چیست؟ البته بسیار در این مورد مطالعه کردم و اندیشیدم اما باز هم در این مورد با خود درگیرم. در این فکر بودم که رشته مهندسی برق را رها کرده به سراغ علوم انسانی همچون فلسفه بروم. اما پس آینده شغلی من چه می شود؟ علاقه من به این رشته چه می شود؟ ولی وقتی کمی گستره دید خود را بیشتر می کنم از بالا نگاه می کنم، با خود می گویم آیا آینده کلی زندگی من جز این است که بدانم که هستم و چه هستم و از کجا هستم و به کجا روانه؟

از طرف دیگر نمی دانم آیا در این دریایی که ما آدمیان در آن شناوریم مهم است چه نوع شنایی یاد بگیریم؟ شنای غورباقه یا شنای کرال؟ مهندسی برق یا فلسفه؟ مکانیک یا روانشناسی؟ آیا نوع شنا مهم است یا نه، شنا کردن و نوع آن هدف نیست بلکه هدف روی آب ماندن و غرق نشدن است؟ که روی آب ماندن نیز خود هدف نیست بلکه پر کشیدن و جدا شدن از این آب و خاک و رفتن با جایی دیگر هدف است؟

به قول مولانا:
ما ز بالائیم و بالا می رویم//ما ز دریائیم و دریا می رویم

همه اینها و خیلی چیزهای دیگر را خواندم و می دانم اما انگار هیچ نمی دانم و در سردرگمی به سر می برم. البته این سردرگمی خوب است چرا که خیلی ها حتی به این گمگشتگی ها هم نمی رسند و غرق در آب می مانند. اما تا به کی سردرگمی؟ خدایا خد به من شنا کردن و طرز صحیح آن و در آخر پر کشیدن را بیاموز و خط هوایی مناسب را نشانم ده.

اگر شد در پستی دیگر در مورد نظر خود درباره شباهت کمند این سوال با کمندی دیگر صحبت می کنم.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 11:50 PM تاریخ: Saturday, December 24, 2005



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb