برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


سردرگمی

این چند روز همان سوال همیشگی باز به سراغ من آمده است. سوالی که قطعا حتی شده یک بار، به سراغ همه می رود. سوالی که بزرگان بسیاری سعی در یافتن پاسخ آن داشته اند هر یک فسانه ای و در این باب گفته اند و در خواب رفتند. اما این سوال یک جواب ندارد. هر کسی باید پاسخ خود را برای آن بیابد.

سوالی که من نیز سال هاست اسیر آن شده ام. اسارتی بدون غل و زنجیر. کمند این سوال مدتهاست به گردن من افکنده شده و به من فشار می آورد. آن اوایل که تازه فشار این کمند را احساس می کردم، بسیار سرکشی می کردم و در این تلاش بودم تا یافتن پاسخ آن از این فشار رها شوم اما چندان طول نکشید که فهمیدم حالا حالا ها درگیر این کمند خواهم بود.

روزها و شب ها و ماهها و سالها را با کمند این سوال گذراندم تا بعد از مدتی این کمند گویی جزئی از وجود من شد و فشار آن را نه یک فشار خارجی که از درون می پنداشتم. اما هر از گاهی با فشاری ناگهانی این سوال دوباره مرا آزار می داد و در فکر رهایی می انداخت اما من نیز مانند بسیاری دیگر انگار آرام آرام در ورطه روزمرگی و بی خیالی فرو می رفتم. گویی اصلا چنین سوالی برایم پیش نیامده است.

اما نیرویی در وجود من مرا از بازایستادن و همچون دیگران بودن نهی می کند. می خواهم بروم اما اگر در این راه بروم بسیار راهها را باید رها کنم. اگر این راه اشتباه باشد، دیگر راههایی را که اکنون در پیش دارم نمی توانم پی گیرم. گاه با خود فکر می کنم راهی هست که همه راهها در آن جمع باشند؟ بزرگراهی هست که همه ما در آن جای بگیریم؟ سرعت مجاز در جاده زندگی چیست؟ و صدها سوال دیگر....

اما کمندی که بر گردن خود احساس می کردم، دوباره این روزها سراغ من آمده است. این سوال همان سوال معروفی است که " آمدنم بهر چه بود"

دیشب شب یلدا بود. یکی از همسایه های قدیم ما آمده بودند تا به یاد آن روزهای خوش همسایگی، طولانی ترین شب سال را با هم بگذرانیم. پسرکوچکشان، امیر، چه بزرگ شده بود. آن وقت تازه کلاس اول دبستان بود. یادم می آید یک بار می خواستم 2+5 را به او بیاموزم. با انواع روش ها گفتم ولی باز عاجز از آموختن آن شدم و آخر مجبور شدم با کمک هفت مداد و قرار دادن آنها در کنار هم به او بفهمانم. حالا همین پسر کلاس دوم راهنمایی است و می تواند معادلات تک مجهولی را نیز حل کند.

خدایا این قافله عمر عجب می گذرد. با خود فکر می کنم الان که من دوران دانشگاه را می گذرانم در یک چشم بر هم زدن اگر زنده باشم، شاهد دوران پیری خود خواهم بود. آقا رجب (همون همسایه قدیم) می گفت که : دوران جوانی خیلی خیلی زود می گذرد. و واقعا هم راست می گوید.

و با این فکرها با خود می گویم هدف از این همه جنب و جوش چیست؟ البته بسیار در این مورد مطالعه کردم و اندیشیدم اما باز هم در این مورد با خود درگیرم. در این فکر بودم که رشته مهندسی برق را رها کرده به سراغ علوم انسانی همچون فلسفه بروم. اما پس آینده شغلی من چه می شود؟ علاقه من به این رشته چه می شود؟ ولی وقتی کمی گستره دید خود را بیشتر می کنم از بالا نگاه می کنم، با خود می گویم آیا آینده کلی زندگی من جز این است که بدانم که هستم و چه هستم و از کجا هستم و به کجا روانه؟

از طرف دیگر نمی دانم آیا در این دریایی که ما آدمیان در آن شناوریم مهم است چه نوع شنایی یاد بگیریم؟ شنای غورباقه یا شنای کرال؟ مهندسی برق یا فلسفه؟ مکانیک یا روانشناسی؟ آیا نوع شنا مهم است یا نه، شنا کردن و نوع آن هدف نیست بلکه هدف روی آب ماندن و غرق نشدن است؟ که روی آب ماندن نیز خود هدف نیست بلکه پر کشیدن و جدا شدن از این آب و خاک و رفتن با جایی دیگر هدف است؟

به قول مولانا:
ما ز بالائیم و بالا می رویم//ما ز دریائیم و دریا می رویم

همه اینها و خیلی چیزهای دیگر را خواندم و می دانم اما انگار هیچ نمی دانم و در سردرگمی به سر می برم. البته این سردرگمی خوب است چرا که خیلی ها حتی به این گمگشتگی ها هم نمی رسند و غرق در آب می مانند. اما تا به کی سردرگمی؟ خدایا خد به من شنا کردن و طرز صحیح آن و در آخر پر کشیدن را بیاموز و خط هوایی مناسب را نشانم ده.

اگر شد در پستی دیگر در مورد نظر خود درباره شباهت کمند این سوال با کمندی دیگر صحبت می کنم.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 11:50 PM تاریخ: Saturday, December 24, 2005


شب یلدا

مدتی است که نتوانستم مطلب بنویسم ولی واقعا دیدم که دیگر نمی توانم تحمل کنم. در ضمن شب یلدا را هم به شما تبریک می گویم و این بیت را هم به مناسبت آن می گویم:

دوستان همه جمع اند امشب//لیک جای سخن نیست دگر

این یک تکه شعر را هم برای این پست در نظر گرفتم. حتما نظرتان را در مورد شعر بنویسید.

درون کوه بودم من
برون شدم ز درون
ندیدم کس برون کوه
همه بودند درون کوه

خیره بود کوه در من
من اما ندیدم او را انگار
به من گفت او آرام
برو بیرون زینجا
نگفتم من هیچ او را

برفتم بیرون زانجا
بدیدم مرا کرد صدا
ولی من کر بودم انگار
بلغزیدم آرام روی تنش
برفتم زیر پای گنده اش

بماندم سالها در برش
ندانستم اوست یاورم
او دعا می کرد مرا
من نفرین
من جفا کردم به او
او صفا

آب روانه کرد سالها بر من
آفتاب ارزانی کرد از پسش روزها
مهتاب روشن کرد بر سرم شبها
من ندانستم چیست این کارها

خاک شدم آخر در برش
رفتم انگار بار دگر من در تنش
دیدم همه کس را بار دگر
دیدم همه چیز را در یک نظر

لیک تازه یافتم آنچه باید می یافتم
تازه دیدم آنچه باید
دست بردم بر دل خود
دل نیافتم اما آنجا
رفته بود از دست آنجا

تازه فهمیدم
یافتن در از دست دادن است
دل بدادم لیک یافتم آن کوه تنم
آن کوه بود در قلب و تنم
نور می داد همیشه بر تنم

من بلغزیدم عمری بالا و پایین
بر تن لطیف عشق آرام و آرام


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 9:18 AM تاریخ: Wednesday, December 21, 2005


یاشاسین آذربایجان

پریشب مراسمی در آمفی تئاتر دانشگاه برگزار شد. این مراسم به مناسبت سالگرد روز کتابسوزی ای که سال ها پیش توسط برخی از گروه های معاند فرهنگ و ادب ترکی صورت گرفته بود، برگزار شد. دقیقا نمی دانم در چه تاریخی ولی احتمالا 70 سال پیش در حمله ای که به سرزمین های آذربایجان صورت گرفت و بسیاری کشته شدند، کتاب های ترکی به آتش کشیده شدند و فجایع فرهنگی بسیاری بر ترک ها رانده شد.

ترک ها را کشتند و کتابهایشان را سوزاندند به این خیال که برای همیشه آن ها را از بین ببرند. اما زهی خیال باطل!! هر سال ما مردم آذربایجان، ما فرهنگ دوستان، ما دلاور مردان ترک دور هم جمع می شویم تا نشان دهیم که هنوز که هنوز است ما و فرهنگ ما زنده تر از هر زمانی است.

شب شعری به همین مناسبت برگزار شد و از شاعران بزرگ و اهل معرفتی نیز دعوت شده بود. هنرمندان عرصه موسیقی ترکی نیز حال و صفای دیگری به این محفل داده بودند.

جمعیت بسیاری هم در سالن بود با آنکه چندان تبلیغاتی انجام نشده بود. ابتدا آقای ایمانی( ارسلان ) به خواندن شعر پرداخت. که انصافا غزل زیبایی بود در وصف عشق و جریان یافتن این عشق در خون همه اهالی آذربایجان. آقای صادقی نیز شعری خواند از دوران کنونی ما که چه بر سر ما ترک ها آوردند و از نماد پاییز و خزان از آن یاد کرد اما همانطور که او در شعرش نوید داد، بهار ما دوباره بازخواهد گشت. کمی هم شعر طنز برایمان خواند که واقعا لبخند را بر لب همه نشاند.

شاعران بسیار دیگری نیز از خود شعر سرودند و فرهنگ والای ترکی را به رخ همگان کشیدند از جمله خانم آیلار بخشی، خانم دانسو و خانم ندا(از شاعران جوان مجلس)، هاشم طرلان معروف و .....

در مورد هاشم طرلان باید بگویم که پیر مجلس ما بود و وقایع آن روزهای حمله را نیز به یاد داشت و در کتاب خاطرات خود نیز از آن وقایع نوشته بود که قسمتی را برای ما خواند. پیرمردی اهل دل بود، با دلی سرزنده و جوان. معلوم بود در دل بسیار حرف دارد چرا که بعد از روی سن رفتن به این زودی ها قصد پایین آمدن نداشت و خود نیز به آن معترف بود. اما چهره ای دوست داشتنی داشت که انسان را مجذوب خود می کرد.

در قسمتی از برنامه مهندس راشدی در مورد تاریخ قوم ترک در ایران سخن راند. سخنانی که شاید من و بسیاری از جوانان ترک این مرزوبوم تا آن وقت نشنیده بودیم یا شاید بهتر است بگویم عده ای نگذاشته اند که بشنویم.
گفته شد که این فارس ها که به خود این قدر افتخار می کنند و به دیگر ملل و اقوام فخر می فروشند که تاریخ کهن 2500 ساله ایران را به دوش خود می کشند آیا هیچ فکر کرده اند که قبل از این 2500 سال چه کسی در ایران می زیست؟؟؟؟ آیا قبل از آن تاریخ در ایران هیچ کس نبود؟؟ آیا قبل از آن هیچ مردمی در ایران کنونی نبود؟؟ آیا هیچ تمدنی نبود؟؟؟

چرا بود.بود...
اما به نفعشان نبود که این تاریخ روایت شود. این اقوام فارس که از آریایی ها هستند و کلی به آن افتخار می کنند باید بدانند که قبل از آنها مردمانی از نژاد ترک در ایران زندگی می کردند. اگر آنها به تاریخ 2500 ساله خود مفتخرند، ما ترک ها به تاریخ 7000 ساله و شاید 9000 ساله خود افتخار می کنیم. آری ما نژاد ترک 9000 سال است که در ایران ساکن هستیم و برخلاف شما از جای دیگر به ایران نیامدیم که از اول همین جا ساکن بودیم و بعد ها که آمدید با سخاوت و بخشندگی به شما نیز در کنار خود جا دادیم و هنوز هم همین کار را ادامه می دهیم.

این تاریخ 9000 ساله تنها یک حرف نیست که یک واقعیت محض است. بروید اسناد تاریخی را ببینید اگر باور ندارید. بروید تاریخ گورهای 9000 ساله ای که در ایران کشف شده است ببینید. اگر شما به سلسله هخامنشیان و ساسانیان خود افتخار می کنید باید گفت که ما به تمای پادشاهی هایی که در ایران حکومت کرده اند افتخار می کنیم چرا که همه جز اندک شماری ترک بوده اند. چطور ادعا دارید که ایران برای فارس ها است. آن هم با این همه مدارک و اسناد تاریخی؟؟ تازه هنوز هم که هنوز است باز هم حاکم حکومت شما از ترک هاست. پس کمی انصاف کنید اگر ذره ای انصاف دارید.

در این زمینه مطالب زیادی گفته شد و سالن یکپارچه تشویق و حمایت بود. چه غوغایی بود در سالن. وصف نکردنی است.

از شعر خوانی هوشنگ جعفری، شاعر معروف زنجانی برای شما باید بگویم. چه بگویم که زبان قاصر از بازگویی هیاهو و شور و شوق جمعیت حاضر است. او با شعر معروف خود غوغایی در سال به راه انداخت. بلی! شعر " ساوالان".

ساوالان را خیلی ها شنیده اند اما از زبان خود هوشنگ جعفری شنیدن آن هم با آن شور و هیجان خاص او واقعا لطفی دگر دارد. با هر بیتی که او می خواند تشویق و ابراز احساسات حاضران بود که نثار او میشد که در واقع نشانی از افتخار جمعیت به ترک بودن خود و دفاع از آن بود. جعفری در اواسط شعر یک لحظه سکوت کرد. چنان سکوتی در سالن حاکم بود که انسان تنش از این ابهت می لرزید. واقعا توصیف آن سخت است.

در آخر هم مراسم نورافشانی انجام شد تا نور این مجلس را تا آسمان ها نیز پرواز دهیم.

در آخر هم یک بیت شعر به نقل از استاد طرلان می گویم که البته دقیقا به یاد ندارم اما آنچه مهم است مضمون آن است:

ایرانی نی نیرم آذرستان اولماسا//بو جانی نینیرم آذربایجان، گولوستان اولماسا


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 9:09 AM تاریخ: Monday, December 19, 2005


با کلاس یا خاکی؟


امروز که از کلاس خارج شدیم، با دوستم، صمد آقا، رفتیم به یاد دوران قدیم سری به باقلا فروشی همیشگی زدیم و طبق عادت همیشگی نفری یک بشقاب باقلا خوردیم. البته من بیشتر از آب باقلا که آخرش می خوریم خوشم میاد.

وقتی آب باقلا را پر از فلفل و سرکه می کنی و می خوری و از شدت سوزش آن در گلو و نفس گرمی که در انسان ایجاد می کند، به هیچ وجه سرمای هوا را حس نمی کنی. وای که چه حالی می دهد..... لابد با خود می گوئید، ملن با چه چیزهایی حال می کنند و اینها با چه چیزهایی. اما واقعا توصیف نکردنی است. یک بار دو نفر از دوستان دانشگاهی را نیز برای خوردن باقلا دعوت کردم که اول چندان رغبتی به خصوص برای خوردن آب آن نداشتند، اما بعد از آنکه خوردند، کلی حال کردند.

بعد هم رفتیم و در یک محیط به اصطلاح با کلاس و امروز نشستیم و یک شاندویچ همراه با مخلفات، نوش جان کردیم. اما واقعا آن محیط سنتی و به اصطلاح خودمان خاکی بسیار راحت تر و دلچسب تر است.

وقتی به این محیط های امروزی که در همه جا رسوخ کرده اند می روی، شاید در ظاهر بیشتر به آدم احترام می گذارند و زبون می ریزند اما هم آن گارسون و هم شما می دانید همه اینها چیزی جز یک سری تعارف تملق آمیز یا راحت تر بخواهم بگویم چیزی جز دروغ نیست. دروغ هایی که با اینکه همه می دانند دروغ است، اما همه انگار خود را قانع می کنند که این یک حرف راست و یک واقعیت است.

اما در محیط های سنتی این طور نیست. البته بهتر است بگویم در محیط های خاکی، چرا که رفتار هایی که در بالا گفتم در محیط های سنتی نیز نفوذ کرده است و تنها رنگ و لعاب سنتی به خود گرفته است. بلی در محیط های خاکی همه چیز راحت و بدون ظاهر سازی است. شاید برخی بگویند به اصطلاح غیر بهداشتی است اما من مطمئنم که حتی بهداشتی تر از جاهای دیگر است و اگر هم نباشند، این موضوع برای همه عیان است و مثل خیلی جاها غیر بهداشتی بودن خود را در لفاف ظاهر سازی ها نمی پوشانند.

در ضمن در نظر دارم در یک پست در مورد معمای مدال های اتمی اینشتین که یک دختر ایرانی موفق به حل آن شده است مطلبی بنویسم. البته انجمن فیزیک گفته است که این حل پایه علمی ندارد. منتظر باشید.

حق نگهدارتان


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 11:39 AM تاریخ: Wednesday, December 14, 2005


مراسم بزرگداشت احمد شاملو


دیشب بعد از اینکه از دانشگاه برگشتم و رفتم سوار اتوبوس شدم، یکدفعه یادم افتاد که باید بروم مراسم بزرگداشت احمد شاملو در فرهنگسرا. خلاصه از اتوبوس پیاده شدم و رفتم سوار اتوبوس دیگری شدم.

بعد از کلی در راه بودن به خاطر ترافیک، بالاخره رسیدم فرهنگسرا. ولی رفتم دیدم، پرنده هم پر نمیزند!! و فقط سرایدار آنجا را دیدم که با یک جارو زمین را نوازش می کند.یک علامت سوال خیلی بزرگ بالای سرم نقش بست. این چطور مراسمی است که نه صدایی، نه برویی، نه بیایی؟؟؟

کمی جلوتر رفتم و یکی از پوسترهای مربوط به این شب شعر را دیدم:

شب شعر
مراسم بزرگداشت
احمد شاملو
شاعر بزرگ معاصر ایران
مکان:تالار هنر فرهنگسرای امام خمینی(ره)
از ساعت 4 الی 6 عصر

وقتی به خط آخر پوستر رسیدم، بلند گفتم " به خشکه شانس ". مراسم ساعت 6 به پایان رسیده بود و من تازه ساعت 8 رسیده بودم دم در فرهنگسرا. علت هم مشخص بود. به خاطر اینکه در آن پوستری که من قبلا دیده بودم ساعت دقیق ذکر نشده بود و من با تکیه بر شانس خود پیش رفتم، که آن هم مثل معمول انگار شانس ما در خواب بود.

خدایا شانس من کی میشه بیدار
وقتی اون خوابه ، من بیدار
وقتی من خوابم، اون بیدار
کی میشه هر دو بشیم بیدار
ما رو نگهدار همیشه بیدار
تا بیاد وقت خوش دیدار

این شعر را هم از خود در وکردم تا مناسبتی با بزرگداشت شاملو داشته باشد. اگر هم می بینید که شعرم قافیه و وزن درستی ندارد از اینروست که از شرم نام بزرگی، چون احمد شاملو، دچار بی وزنی شده است.

و از آنجایی که حرف از بیداری و خواب شد بگذارید این جمله را هم بگویم: " مردم در خوابند، وقتی مردند بیدار می شوند." فکر می کنید چنین جمله زیبایی از کیست؟ حتما و خواهشا در قسمت نظرات بنویسید. بعد اگر کسی نفهمید خودم عرض می کنم.

وقتی با ناراحتی ناشی از دست دادن این مراسم از فرهنگسرا بیرون آمدم، تازه متوجه سردی و سوز شدید هوا شدم. سوزی که بر دلم نیز افتاد و مرا با خود سوزاند. به خاطر همین بود که بی اختیار دیگر سوار تاکسی نشدم و شروع به قدم زدن کردم و در آن سرما پیاده راه خانه را در پیش گرفتم........ اما بالاخره بعد از مدتی روی صندلی پشت یک تاکسی آرام گرفتم.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 4:25 AM تاریخ: Tuesday, December 13, 2005


دنبال علیرضا شیرازی

دوستان
اگر کسی در مورد ID یا شماره موبایل علیرضا شیرازی (ادمین سایت بلاگفا و آی تی ایران)خبری دارد و می تواند به من در یافتن او کمک کند لطفا حتما در قسمت نظرات بنویسید که بدجور کار فوری با او دارم ولی گیر نمیاد. چون می خواهم مستقیم با او حرف بزنم نه با ایمیل و این چیزها.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 3:55 AM تاریخ: Monday, December 12, 2005


نگاه یک و زاهدی (وزیر علوم)


دیشب داشتم برنامه نگاه یک را تماشا می کردم. این برنامه هر شنبه از شبکه یک پخش می شود. به نظر من برنامه جالبی است. از مجری این برنامه هم خوشم میاد. آدم رک و صریحی هست والبته نه صراحت تقلیدی.

مهمان این هفته که باعث شد من این پست را به آن اختصاص بدهم دکتر زاهدی، وزیر علوم، بود. سوالات مختلف و متفاوت و در عین حال جالبی پرسیده شد. در مورد هزینه دانشگاه ها، نحوه جدید کنکور، ایمیل او، ارتباط دانشجویان وخیلی سوالات دیگر.

اما یه سوال که در همان اوایل از او پرسید و من بطور کامل نتوانستم گوش بدهم در مورد این حرکت انجام شده در روز دانشجو ( همین چند روز پیش) بود که به بهانه های مختلف دانشگاه های کشور رو تعطیل کردند و مانع از انجام مراسم شدند.

سوال مهم دیگر هم در مورد انتصاب رئیس جدید دانشگاه تهران، عبید زنجانی، بود. که کلی حرف و حدیث ایجاد کرده بود.

در کل باید بگویم که وزیر علوم تو خیلی از سوالات کم آورد و واقعا مجری، بدجوری او را پیچانده بود. که البته این امر نشاندهنده این است که چندان از پروتکل های سیاست مدارانه برای مقابله با خبرنگاران سرش نمی شود و اصولا شخصیت سیاسی ندارد و بسیاری از دستوراتی که می دهد از جای دیگری می آید و بدون آنها چندان یارای مقابله با سوالات احتمالی را ندارد و با کمی سوال پیچ کردن، کم می آورد.

مهمان هفته آینده، فرهاد دانش جعفری، وزیر اقتصاد است. توصیه می کنم بعد از این این برنامه را نگاه کنید. مجری این برنامه از جمله مجری هایی است که در زمان انتخابات نهم نیز سوالات صریحی از کاندیداها می کرد. هر چند این سوالات را نیز فرد دیگری به این مجری دیکته می کند اما او هم چندان حلقه به گوش نیست.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 3:25 AM تاریخ: Sunday, December 11, 2005


چند حرف خودمونی عقب افتاده

همون شب که خبر فوت منوچهر نوذری را شنیدم، می خواستم که مطلبی در بزرگداشت او بنویسم اما گذاشتم برای بعد که دیگر با آن حوادث پیش آمده فرصت نشد. اما دیروز مراسم تشییع او بود که واقعا باشکوه بود. با خود فکر می کردم که ای کاش انسان اینگونه زندگی کند که با مرگ او مردم اینگونه متاثر شوند.

قبلا مطلبی خواندم که جالب است اینجا هم بگویم:"وقتی کودکی به دنیا می آید، همه می خندند و او می گرید. و وقتی انسان می میرد، همه می گریند در حالی که او می خندد." البته این خنده ی هنگام مرگ در مورد همه صادق نیست ولی اگر همچون آن کودک به دنیا آمده، پاک و آسوده باشد در آخر خندان نیز خواهد بود.

نوذری هم، فکر می کنم کار و وظیفه خود را انجام داد و با خیال آسوده و خندان رفت. یکی می گفت چرا بعضی ها جوان می میرند و بر خی پیر؟ و یکی دیگر نیز در جواب می گوید که هر کسی در این دنیا وظیفه ای دارد که هر موقع آن را تمام کرد، می برندش.

دیشب یکی از برنامه های "صبح جمعه با شما" را که منوچهر نوذری به همراه گوگوش با هم اجرا کرده بودند را دانلود کردم و گوش کردم. واقعا جالب و زیبا بود.الان لینک آن را ندارم ولی بعدا در قسمت لینکدونی می گذارم. نوذری سالها هر جمعه مردم را با این کارها سرگرم میکرد. و چه زیبا این کار را می کرد و البته واقعا این بشر چقدر اطلاعات، در زمینه های مختلف داشت. خدایش رحمت کند.

این درس رسم فنی هم بدجور مرا در دردسر انداخته. باید تا صفحه 200 حداقل می نوشتم ولی تازه صفحه 70 هستم. استاد هم بدجور بهم هشدار داد. خدا به خیر کند. دعا کنید. هفته بعد هم که امتحان میان ترم فیزیک دارم. خداوند این را هم به خیر کند و سومی را هم!!!!

در ضمن دیشب نشستم و به مراسم پخش مستقیم قرعه کشی جام جهانی 2006 آلمان نگاه کردم. بالاخره گروه ها مشخص شد و ایران با مکزیک، آنگولا و پرتغال هم گروه شد. به احتمال زیاد از پس آنگولا برمی آییم اما در مورد مکزیک و پرتغال شک دارم. حالا اگر نبردیم هم اشکال ندارد ولی لااقل خوب بازی کنیم و با شایستگی ببازیم. این از اون حرفها بود ها!!!! به شایستگی ببازیم!!!( با لبخندی ای را می گویم )

پی نوشت: امروز استاد رسم فنی مهربون شده بود و بابت رفتار جلسه قبلش معذرت خواهی کرد. تا آدم میاد از طرف بدش بیاید، مهربون میشه و نمی گذارد و تا آدم میاد از او خوشش بیاید، باز آن رفتار منزجر کننده و آنورمال را به خود می گیرد.البته این بسیار خوب است که بعد از عمل زشت خود پشیمان شده و عذرخواهی کند اما چند بار این کار باید تکرار شود. به قول این شیر فرهاد، این مردم چقدر سست عنصراند. خدایا ما را نجات بده از دست این سست عنصران.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 10:03 AM تاریخ: Saturday, December 10, 2005


روز دانشجو در بی دانشجویی

امروز با یکی از دوستان که در دانشگاه علم و صنعت تحصیل می کند به دانشگاه ما سر زدیم. دانشگاه خالی تر از هر روز و ساکت تر از هر زمانی به نظر می رسید. البته شاید بتوان گفت چون از روزهای آخر هفته بود و کلاس ها کمتر کمی آرام تر بود، اما تنها این نبود.

دانشجویان دانشگاه امیرکبیر چند روز پیش به امنیتی شدن دانشگاه ها و عواملی از این نوع، دست به اعتراض زدند. دانشجویان دانشگاه تهران در اعتراض به ریاست جدید دانشگاه تهران در سر کلاس ها حضور پیدا نکردند.( البته به نظر من در این مورد اعتراض لازم نیست چرا که مرور زمان خود بهتر از هر چیزی نشان خواهد داد که این تصمیم چقدر گران تمام خواهد شد)

امروز هم که دانشگاه تهران به روی دانشجویان بسته شده و اجازه ورود داده نشده است. در دانشگاه علم و صنعت و چند دانشگاه دیگر نیز که مجوز اجرای مراسم روز دانشجو داده نشده است.( به علت دعوت از چند نفر برای سخنرانی از جمله موسوی خوئینی ها ) از دوستان می گفتند که دانشجویان دانشگاه علم و صنعت در اعتراض به عدم دادن مجوز در یک سخنرانی در محوطه دانشگاه خواستار استعفای برخی از مسئولین دانشگاه از جمله دکتر روشن، معاون فرهنگی دانشگاه، شده اند.

مجموعه این اتفاقات چیزهایی را گوشزد می کند. به نظر می رسد که مجموعه حرکت های اخیر باعث حرکت بیشتر جنبش دانشجویی کشور شده است. حداد عادل در یک سخنرانی می گفت که چطور می توان دانشگاه ها را که مدیران آینده این کشور از آنها بیرون خواهند آمد از کار سیاسی محروم کرد و دانشگاه ها را از سیاست جدا دانست. به قول معروف حرف حق و زبون ناحق!!!!


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 12:15 PM تاریخ: Wednesday, December 07, 2005


دوست خبرنگار، خداحافظ

امروز در راه که از دانشگاه بر می گشتم در نظر داشتم که درباره روز دانشجو حرف بزنم. 16 آذر، روز دانشجو. اما وقتی برگشتم اتفاقی را در اخبار دیدم که نه تنها برنامه های من که برنامه های تمام خبرگزاری ها و تحریریه های خبری ایران را به هم ریخت.

افتخاری دیگر در تاریخ شاهکارهای این ایران نوشته شد. افتخاری در نابود کردن نخبگان این کشور واین بار نوبت نابود کردن نخبگان مطبوعاتی و خبری این کشور شد. عزیزان ارتش این بار نیز با رشادت کامل در صحنه داخلی، 94 نفر از خبرنگاران و اصحاب سیما و مطبوعات را به درجه رفیع و گرانقدر و والا مقام شهادت نائل آوردند. لابد با خود گفتند که خبرنگاران، کم شهید تقدیم کردند و خواستند آمار را بالا ببرند.

یک هواپیمای 30130 دیگر نیز به دلیل نقص فنی به رحمت ایزدی پیوست و در عین حال سرتیپ نامی، معاون ستاد مشترک ارتش، با خونسردی کامل و تاسفی کاملا ظاهری می گوید این حوادث غیر معمول نیست. بلی، حمل کردن 100 نفر در یک هواپیمای باربری که تازه قبل از پرواز اعلام شده بود دارای نقص فنی است، در ایران ما یک امر غیر معمول نیست. اگر این را غیر معمول بنامیم ، شاهکارهای بزرگ دیگر آنها را چه باید نامید؟؟؟

از بین رفتن جان 104 نفر که غیر معمول نیست!! چه کسی گفته که غیر معمول است؟؟
کاری کردند که اشک بر چشم خیلی ها حلقه بست.

روز 16 سال 1332، دانشجویان سرکوب شدند و مورد ظلم قرار گرفتند. کاری که در واقعه 18 تیر نیز در همین سالهای اخیر نیز تکرار شد.قشر دانشجو را که از عوامل پیشرو و آگاهی بخش هر جامعه ایست سر کوب کردند و حالا نیز در یک روز قبل از سالگرد این واقعه شاهد از بین رفتن یکی دیگر از عوامل آگاه ساز جامعه یعنی خبرنگاران هستیم. تا کی؟تا کی؟؟؟

امروز مراسمی در دانشگاه در مورد این روز برگزار شد که می خواستم در مورد آن و درباره واکنش حراست دانشگاه به تحرکات دانشجویان و بچه های انجمن در اعتراض به مسائل پیش آمده بنویسم که قسمت نبود.

شعار همیشگی: التماس دعا از تمام خواهران و برادران دینی و غیر دینی


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 10:30 AM تاریخ: Tuesday, December 06, 2005


یک تصمیم و یک سوتی

دوستان امروز یه تصمیمی در مورد زبان نوشتن تو قسمت حرف های خودمونی گرفتم که حتما نظرتون رو بنویسید. اونم اینه که می خوام از این پست به بعد بیشتر نزدیک به زبان نوشتار بنویسم و کمتر از زبون محاوره تو نوشتن استفاده کنم. آخه احساس می کنم یه پدیده ای تو این وبلاگ ها داره اتفاق می افته و اون نفوذ خیلی زیاد زبون محاوره تو وبلاگ ها و بدتر از اون تو جامعه است. و این در طول دوران اصلا واسه زبون فارسی مناسب نیست. حالا شما هم نظرتون رو بنویسید.

مطلب بعدی هم حکایت از سوتی ایه که امروز تو دانشگاه دادم. امروز که ساعت 5:30 کلاس فیزیکم تموم شد بدون معطلی با یکی از دوستام به سمت اتوبوس رفتیم و سوار شدیم و از دانشگاه رفتیم. تو اتوبوس هی به دوستم می گفتم که پس چرا هیچ کی از بچه ها تو اتوبوس نیست؟ اونم می گفت اونا تو اتوبوسه عقبی هستن. ما هم کلی حال می کردیم که چه عجب ما یه دفعه زرنگ شدیم و از همه زودتر اومدیم!!! اما وقتی رسیدیم شهر ( آخه دانشگاه ما چند کیلومتریه شهره ) تازه یه دفعه یادمون اومد که ای دل غافل!! ما یه کلاس دیگه هم تا ساعت 7:30 داشتیم و کلی سوتی دادیم. لابد فردا هم همه کلی بهمون می خندن.

در آخر هم یه مطلب جالب: هیچ می دونید کلمه LOVE مخفف چه کلمه هایی هست؟
1-L : Lake of sorrow به معنی دریاچه غم
2- O: Ocean of tears به معنی اقیانوس اشک ها
3- V: Valley of death به معنی دره مرگ
4- E: End of life به معنی پایان زندگی


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 11:16 AM تاریخ: Sunday, December 04, 2005


محسن رضایی و صندلی داغ

امشب به طور اتفاقی داشتم شبکه دو تلویزیون رو نگاه می کردم که یه دفعه دیدم مهمان امشب برنامه صندلی داغ، محسن رضایی، فرمانده قدیم سپاه، است. با علاقه نشستم نگاه کردم.

این شاید اولین بار بود که یه مسئول واقعا رده بالا بالاخره تو این برنامه شرکت کرده بود و داریوش کاردان کمی به هدفش نزدیکتر شد.

محسن رضایی مثله همیشه با همون ژست آروم و با صدای آرومش که کمتر دیدم تن صداش بالا بره به جز دوران انتخابات ، داشت به سوالات جواب می داد. حرف های زیادی زده شد از جمله در مورد مسائل جنگ و خاطرات اون وقتا، از شهید باکری و حاج همت و صیاد شیرازی و از این چیزا........

در مورد امام هم حرف زدن. اما یه سوالی پرسیده شد که شاید رضایی انتظارش رو نداشت و اون هم ماجرای آقازاده ی گرامش احمد آقا بود. اینکه چرا و چی شد که رفت امریکا و پناهنده شد و چرا اون حرفا رو در مورد مسئولین نظام و از جمله خود محسن زده بود. رضایی هم با شنید این سوال یه لبخند زد( یه لبخند تلخ شاید، شایدم شیرین) ، کمی فکر کرد و بعد هم یه چیزایی گفت در مورد ادامه تحصیل و ناراحتی اعصاب پسرش و تصادف اون قبل از رفتن به امریکا و از این چیزا. که البته خودش هم جواب خودشو داد که گفت اینارو که می گم احتمالا بقیه می خواین بگن توجیه می کنه.!! شما خودتون قضاوت کنید.

ولی معلوم بود که محسن دلش خیلی پر بود. از طرز حرف زدنش معلوم بود که دل پری از این دولت جدید داره. حتما یادتون هست چه جوری تو آخرین روز انتخابات کنار کشید یا در واقع کنارش کشیدن.

شخصا معتقدم این محسن رضایی خیلی حرفای ناگفته از زمون جنگ داره ولی اینکه کی گفته میشه معلوم نیست.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 11:50 AM تاریخ: Friday, December 02, 2005


بازگشتی بعد از یک هفته سکوت

"دنبال کسی نگرد که با اون بتونی زندگی کنی، دنبال کسی بگرد که بدون اون نتونی زندگی کنی"
این جمله رو داشته باشین و بقیه متن رو بخونین تا ربطشو بدونین.البته تو یکی از پست های قبلی هم این جمله رو نوشته بودم.
تو این یه هفته که گذشت نمی دونم چرا اصلا نتونستم هیچی بنویسم. نه اینکه نخوام! نه! ولی هر دفعه که می خواستم یه چیزی بنویسم یه اتقاقی می افتاد و نمی شد. یه بار می خواستم در مورد شیرین ترکمندی، مجری خبر 20:30، بنویسم. یه بار در مورد اتفاقات دانشگاه، یه بار در مورد کنسرت شجریان، یه بار در مورد......

خلاصه کلی مطلب تو دلم مونده ولی افسوس که مجالی نیست. الان هم می خواستم بنویسم که باز داشت نمی شد. ولی به خودم گفتم هر جوریه اینبار دیگه باید این سکوت رو بشکنم و پرنده دلم رو باز به آسمون ابری وبلاگستان بفرستم.

اون اتفاق که نزدیک بود نذاره من بنویسم اینه که الان می خوام برم عروسی خواهر یکی از دوستام به اسم علی آقا. این دوستمون مایه گذاشته ما رو شام هم دعوت کرده. راستش من بعد این همه سال که با علی دوست بودم نفهمیدم کدوم خواهرش داره عروسی می کنه. اسم خواهراشو می دونم ولی نمی دونم کدوم اسم واسه کدومه. راستش نمی دونم چرا تو این همه سال روم نمیشه بپرسم ازش. به هر حال از همین جا آرزوی خوشبختی واسه خواهرش می کنم. ان شاء الله به پای هم پیر بشن!!!!

حتما کلی می خندین ولی باید بگم فکر نکنین همیشه اینجوریه. این فقط یه استثناست.
اون جمله ای که اون اول نوشتم هم که وجه تسمیه اش با این متن تو ازدواج و یافتن یار بود!!!

در ضمن قراره یه تغییر کوچیک تو این وبلاگ بدم که بعدا می بینید. فقط یه تغییر کوچیک.

تکمیلیه: عروسی هم رفتیم و برگشتیم. البته فقط شام خوردیم و یه عروس گردونی. علتش هم این بود که اصل عروسی قبلا تو خلخال برگزار شده بود و به ما همین یه تیکه نصیب شد. آخه دوماد اهل اونجاست. در ضمن با بچه ها کلی خندیدیم که جای شما خالی. ناگفته نماند بعضی از بچه ها مشکوک می زدن و انگار تو توهم بودن!!!!


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:52 PM تاریخ: Thursday, December 01, 2005



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb