برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


جیگرم آتیش گرفت امشب

امشب میخوام یه مطلبی بنویسم که اگه حال دارین تمومشو بخونید شروع کنید به خوندن وگرنه بی خیال شید و بذارید با درد خودم بسوزم. اگه خوندید و دیدید بدرد نخور بود و وقتتون از دست رفت یا شما هم مثه من این دردو کشیدید که در این صورت حداقل یه همدرد پیدا کردید یا اینکه بی درد هستید که باز هم یه درد دارید و اون درد بی دردیه. در هر صورت اگه تا آخرش هستی یا علی.
امشب شبکه سه یه فیلم مستند به اسم "بهشتی در مه" نشون داد. دلمو آتیش زد. برنامه در مورد فقر خانمان سوز در یکی از روستاهای گیلان به اسم اگه اشتباه نکنم "تبیانه" بود. زن و بچه و مردایی رو نشون می داد که واقعا به معنای تمام کلمه تو طویله کنار گوسفندها زندگی می کردن. تازه این واسه اونایی بود که زندگی به اصطلاح اشرافی داشتن. بقیه که واقعا وضعشون خراب بود. کمیته امداد بهشون سه هزار تومن میداد. نمی دونید چه جوری واسه این سه هزار تومن تو صف واستاده بودن و دعا می کردن. بعد دوربین کات زد تو یکی از پاساژهای تهران و به یکی از فروشنده ها گفت که جنس زیر سه هزار تومن داری؟ و فروشنده خندید و گفت آقا سوژه چیه؟ مگه جنس با این قیمت پیدا میشه. آره راست می گفت، پیدا شدنی نیست. ولی......
به خدا الان که اینو دارم مینویسم داره گریه ام میاد. اشتباه نکنید من آدم جوگیر یا احساساتی نیستم که با دیدن یه فیلم احساسی بشم. این دردیه که سالهاست با من و شاید با خیلی هایه دیگه ست ولی تو سینه میمونه و با این فیلما زخم باز میکنه.
آدم از یه طرف وقتی این چیزارو میبینه، تو فکر فرو میره که بچه به خدا به نسبت اونا تو مثه پادشاها زندگی می کنی. ولی افسوس که آدم همیشه سرش به بالاست و مهره های گردنش به پائین خم نمیشن. سر بالا بودن خوبه، باعث پیشرفت میشه ولی بعضی وقتا پائین رو هم نگاه انداختن آدمو آدم می کنه.
از یه طرف دیگه با دیدن این چیزا آدم همچین از دست این سران بالا عصبانی میشه که میگه برم........ اون آقایون و آقازاده هایی که بی خبر و بی خیال از همه این چیزها و شاید هم باخبر و بی خیال تو کاخ های خودشون در مقایسه با کوخ های اونا نشستند و تو فکر این هستن که فردا با کدوم ماشینشون برن دیدن دوست دخترشون! یا کدوم لباسو برای سگشون بپوشونن در حالی که اونا به خدا که لباس نداشتن پوست تنشون رو از سرما بپوشونن.
بعضی از این پولدارا که فکر می کنن خیلی به فکر بدبخت بیچاره ها هستن از سر لطف و جود دست می کنن تو جیب مبارکشون و به قلیلی از اینها اظهار لطفی می کنن. درست مثه کسی که داره نهار چرب و چیلی می خوره و واسه این که صدای پارس سگی که جلوی اوناست درنیاد یه لقمه هم جلوی اونا میندازن. از اینجور آدما زیاده ولی تقصیر خودشون نیست. اینا رو یه چیزی اینجوری کرده که اون چیز هر کی رو میتونه اینجور بکنه. ولی چه میشه کرد.
من الان هر چی مینویسم نمی دونم چرا حس می کنم باید بیشتر بنویسم ولی نمی دونم چرا هر چی بیشتر می نویسم حس می کنم که انگار هیچی ننوشتم و شاید اصلا نباید می نوشتم. تو رو خدا اشتباه نکنید که من حتی خودم هم نمی دونم چی باید بنویسم. می دونم ولی حس می کنم شاید هر کی اینو باید خودش تو خودش بدونه و با نوشتن نمیشه.
در آخر تو خودم میترسم. میگم نکنه منم یه روزی مثه اون از همه چیز بی خبرا بشم و این چیزا واسم مهم نباشه. از خدا می خوام اگه قراره همچین بشم اگه نباشم بهتره.
آخرش باید بگم خیلی پراکنده گفتم و شاید هم چیزی نگفتم ولی باید می گفتم.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 10:51 AM تاریخ: Friday, October 07, 2005



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb