برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


قربانی

دیروز به خاطر قبولی من در دانشگاه، یه گوسفند قربونی کردیم. همکار بابام اومد و اون گوسفند بیچاره رو راهی دیار باقی کرد و گوشت او رو راهی دیار شکم ما کرد. شب هم یه مهمونی مختصر با حضور خانواده داییم و عموم و عمه مو مادربزرگیمینا گرفتیم، هر چند مامانم گیر داده حتما باید یه جشن مفصل بگیریم. هر چند من زیاد با این قرتی بازی ها موافق نیستم ولی خوب دیگه هیچی نمیشه گفت. این اومدن عمومینا هم ماجرایی داشت. ما روز قبلش چون هیچ کی خونشون نبود جز پسرعموم که سربازه، به اون سپرده بودیم که حتما تو خانواده بگه که فردا بیان شام خونه ما، ولی آقا صبح پاشده بوده رفته بوده ستاد و اونجور که زن عموم می گفت چیزی هم در مورد شام نگفته بوده و فراموش کرده بوده و خلاصه ماجرایی سر اون دراومده بود. حالا شما قضاوت کنید مگه میشه آدم یه همچین چیزی رو فراموش کنه!!! ماجرا چی بوده ما نمی دونیم. الان هم بعد از نوشتن این مطلب می خوام برم عروسی. هم عروسی اون یکی پسر دایی بابام و هم عروسی دختر عموی بابام. موندیم چه جوری به هر دو عروسی برسیم. خدا کنه مثله اون دفعه عروسی خیلی طول نکشه چون از فردا کلاسای دانشگاهم بطور رسمی شروع میشه و مثله دفعه قبل که غیر رسمی رفته بودم دانشگاه مجبور میشم تو کلاس چرت بزنم.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 7:53 AM تاریخ: Friday, September 30, 2005



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb