برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


شبی در بیمارستان!

عصر روز دوشنبه بود که همینجور تو خونه نشسته بودم و از درد به خودم می پی چیدم، آخه نمی دونم چرا بعضی وقتا شکمم خود بخود درد می کنه، فکر کنم اشکال از معده است. منم زیاد حال دکتر رفتن ندارم، نه تو این مورد بلکه همیشه. خلاصه تو همین حال بودم که خبردار شدم یکی از دوستای خیلی صمیمی و عزیزم،صمد آقا، تو بیمارستان بستری شده. اول باور نکردم و فکر کردم باهام شوخی می کنن، آخه همین بعد از ظهر روز قبلش خونمون بود و از هر آدم سالمی سالمتر بود. خلاصه شاهد به عمل آمد که آپاندیسش رو عمل کردن. از شانس وقتی فهمیدم که درست وقت ملاقات بود. زود به همراه مادر و برادرم پاشدیم رفتیم بیمارستان. خودش تو بیمارستان می گفت که همون روز که از خونه ما رفته بود، شب بدجوری دلش درد می کرده ولی زیاد اهمیت نداده اما صبح دیگه نتونسته طاقت بیاره. شانس آورده دیر نشده بود و زود عملش کردن وگرنه خدا می دونه چی می شد. نکته اخلاقی و پزشکی ای که اینجا می تونیم نتیجه بگیریم اینه که درد درست برعکس اون چیزی که همه می گن چیزه خوبیه و حتما باید بهش توجه کرد!! ( عجب پیام تیمیزی دادما ) خلاصه اون شب با اصرار مادرشو فرستادم بره خونه و استراحت کنه و خودم شب به عنوان همراه پیشش موندم و این وسط هم اتفاقاتی افتاد که حالا ازش می گذرم. آخر شب هم یه پیرمرد رو آوردن تو تخت کنار اون بستری کردن، آخه تو بخش اعصاب و روان جا نبوده واسه همین آوردنش تو بخشی که ما بودیم یعنی بخش جراحی. بابا مرد خیلی باحال بود، بیچاره هیچیش نبود ولی نمی دونم چرا بهش انگ عصبی بودن خورده بود. البته بعضی موقع ها خیلی باحال، اون پرستارها رو فحش می داد که البته بعضی از پرستارا حقشون بود آخه تا آدمو می دیدن، هنوز ما هیچی نگفته مثه سگ هاپ هاپ می کردن و می خواستن پاچه آدمو بکنن. البته از حق نگذریم بعضیاشون هم خیلی مهربون و دوست داشتنی بودن. اونجا یه نظافتچیه مرد به اسم آقای مرادی بود که خیلی دلم واسش سوخت آخه بعضی از پرستارا تمومه کارها رو به اون می گفتن و کلی بهش بدوبیرا می گفتن و اون هم واسه خاطر یه لقمه نون مجبور بود اون حرف ها رو اونم از طرف یه زن تحمل کنه و تازه چشم هم بگه. نیمه شب بود که یه کم خواستم بخوابم ولی مگه این درد معده ام می ذاشت! بدحوری درد می کشیدم ولی به خاطر دوستم چیزی بروز نمی دادم. خلاصه صبح برگشتم خونه و یه کم خوابیدم ولی بازم درد داشتم. حتما باید فردا برم دکتر، دیگه خیلی جدی داره میشه این درد.
راستی یه سوال! چرا این پرستارها به خوشگلی معروفن و خداییش هم خیلی هاشون خوشگلن؟و چرا اخلاقشون به زیبایی چهره زیباشون نیست؟یعنی چرا اونهمه که به زیبایی صورتشون میرسن چرا به فکر زیبایی سیرتشون که مهمتره نیستن؟سوال فلسفی شد ولی شما هر جور دوست دارین نظر بدین. البته اینا رو با نگاه برادرانه میگم. خدای نکرده یه جور دیگه فکر نکنین.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 5:24 AM تاریخ: Thursday, September 22, 2005



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb