برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


عروسی و دانشگاه!!

دیشب عروسی پسر دایی پدرم، محمد رضا، بود. ما بهش به شوخی میگیم آقای دکتر!! خلاصه دیشب حدود ساعت 10 شب بود که رفتیم عروسی و حالا بماند که همان روز به خاطر انتخاب رشته برادرم چه اتفاقاتی که نیفتاد. خلاصه رفتیم عروسی و اونجا می خواستند منو به زور برقصونن که من چون اهل این چیزا نیستم هر جور بود زیر بار نرفتم. بعدشم از اونجا رفتیم دنبال عروس تو خونه عروسینا. ما هم اونجا با چند تا از پسرا و دخترای فامیل برای اینکه با هم باشیم تا بیشتر خوش بگذره رفتیم با هم سوار یه مینی بوس با آخرین سیستم های ارتباطی و امکانات رفاهی ( آره جون خودم!! چقدر هم امکانات داشت، حتی یه پخش نداشت ) شدیم. تو خونه عروس یکی دو ساعت معطل شدیم و همه حسابی کلافه شده بودیم. در ضمن تو عروسی چون خیلی از فامیلا جمع بودن، هی تبریک بود که از این ور اون ور به من روانه می شد به خاطر قبولی من در دانشگاه. خلاصه ساعت حدود 4:30 صبح بود که برگشتیم خونه. و من بیچاره خسته تر از هم افتادم ولی نقطه اوج درام اینجاست که من باید ساعت 6:30 صبح بیدار می شدم. هر چند کلاس های دانشگاه من هنوز شروع نشده ولی چون یه عده از دوستای ترم بالاییم کلاساشون شروع شده به من پیشنهاد دادن تا باهاشون یه سر برم اونجا. منم قبول کردم ولی از کجا باید می دونستم که عروسی تا حدود ساعت 5 طول میکشه!! خلاصه صبح هر جوری بود پاشدم و رفتم و تازه اونجا با بچه ها رفتم سر کلاساشون هم شرکت کردم. اول کلاس اندازه گیری. که وسطای کلاس بدجوری خوابم می اومد واسه همین سر کلاس دومشون نرفتم و عوضش رفتم نمازخونه یه چرت خوابیدم. بعد پاشدم با بچه ها رفتیم سلف واسه نهار که خیلی بامزه بود، هر کی یه کم از سهم غذاش داد به من. آخه چون من هنوز ثبت نام نکردم به من ژتون نمی دادند. بعدش هم برگشتم خونه که یکی از دوستام هم اومده بود خونه ما و بعد از رفتنش گرفتم سیر خوابیدم. قبل از اومدن به خونه یه ماجرایی واسم اتفاق افتاد که اگه بخوام توضیح بدم طولانی میشه. واسه همین بی خیال میشم. راستی جان من نظر بدین تا من بدونم خوبه یا بده.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 10:50 PM تاریخ: Sunday, September 18, 2005



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb