برای عضویت در خبرنامه وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید:



جستجوی وب جستجوی وبلاگ


قربانی

دیروز به خاطر قبولی من در دانشگاه، یه گوسفند قربونی کردیم. همکار بابام اومد و اون گوسفند بیچاره رو راهی دیار باقی کرد و گوشت او رو راهی دیار شکم ما کرد. شب هم یه مهمونی مختصر با حضور خانواده داییم و عموم و عمه مو مادربزرگیمینا گرفتیم، هر چند مامانم گیر داده حتما باید یه جشن مفصل بگیریم. هر چند من زیاد با این قرتی بازی ها موافق نیستم ولی خوب دیگه هیچی نمیشه گفت. این اومدن عمومینا هم ماجرایی داشت. ما روز قبلش چون هیچ کی خونشون نبود جز پسرعموم که سربازه، به اون سپرده بودیم که حتما تو خانواده بگه که فردا بیان شام خونه ما، ولی آقا صبح پاشده بوده رفته بوده ستاد و اونجور که زن عموم می گفت چیزی هم در مورد شام نگفته بوده و فراموش کرده بوده و خلاصه ماجرایی سر اون دراومده بود. حالا شما قضاوت کنید مگه میشه آدم یه همچین چیزی رو فراموش کنه!!! ماجرا چی بوده ما نمی دونیم. الان هم بعد از نوشتن این مطلب می خوام برم عروسی. هم عروسی اون یکی پسر دایی بابام و هم عروسی دختر عموی بابام. موندیم چه جوری به هر دو عروسی برسیم. خدا کنه مثله اون دفعه عروسی خیلی طول نکشه چون از فردا کلاسای دانشگاهم بطور رسمی شروع میشه و مثله دفعه قبل که غیر رسمی رفته بودم دانشگاه مجبور میشم تو کلاس چرت بزنم.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 7:53 AM تاریخ: Friday, September 30, 2005


آندوسکوپی

امروز برای انجام آندوسکوپی رفتم مطب دکترم. تا حالا از نزدیک ندیده بودم. اگه از قبل می دونستم اون بلا می خواد سرم بیاد به احتمال زیاد نمی رفتم. آقا چشمتون روز بد نبینه!! دکتر بهم گفت بخواب رو تخت. خوابیدم. گفت به پهلو بخواب. به پهلو خوابیدم. گفت اینو بگیر تو دهنت و اینم بگیر زیر دهنت. گرفتم. حالا اون و این چی بود بماند. اینور اونور نگاه کردم یه لوله ی کوچیک دیدم. به دکتر گفتم اینو می خواید بفرستید تو معده ام؟ اونم گفت آره. با خودم گفتم این که چیزی نیست، اینهمه آدمو از آندوسکوپی می ترسونن واسه همین!! بعد یه کم دکتر اومد با یه لوله به طول حدود 2 متر و به قطر 1 سانت یا حتی بیشتر. چشام داشت از حدقه در می اومد. گفتم دکتر جون اینو باید بندازی بره تو؟ دکترم با کمال خونسردی سری به نشانه تائید تکون داد. دیگه گفتم باید اشهد رو همین جا بخونم. خلاصه لوله رو داد تو. مرگم اومد جلو چشم تا اون رفت تو و اومد بیرون. از چشام خودبخود اشک می اومد به خاطر فشارهای متحمله. و هی عق می زدم و بالا می آوردم. البته چون از صبح ناشتا بودم هیچی نبود که بالا بیارم. آخرشم دکتر گفت زخم اثنی عشر داری و کلی دارو برام نوشت. بازم التماس دعا از تمام برادران و خواهران دینی و غیر دینی خود دارم باشد مورد عنایت حق تعالی و الطاف بیکران او قرار گیریم. ان شاء الله...


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 9:16 AM تاریخ: Tuesday, September 27, 2005


ثبت نام در دانشگاه

امروز صبح رفتم واسه ثبت نام دانشگاه. ماشاالله نه اینکه تمام سیستمها مکانیزه و اتوماتیک بود، واسه همین آدم دچار توهم میشه!! بابا پدرمونو درآوردن تا یه ثبت نام کنیم. صد جا فیش ببر و مدارک بیار و خلاصه صد رحمت به هفت خان رستم! صد تا خان رد کردیم تا بالاخره اسممون شد دانشجو. والا دیگه حال ندارم و نیز مثه حکیم فردوسی بیکار نیستم بشینم هر کدوم از این خان ها رو اسم بذارم و واسش شعر بگم. فقط همین بس که:
درب دانشگاه نه به روی هر خری باز است اسب رستم شاید تواند طی کند این ره

راستی دیروز رفتم دکتر واسه همون دل دردی که قبلا گفتم. دکتر هم گفته فردا برم واسه آندوسکوپی. دعا کنید چیز مهمی نباشه و با یه کم دارو حل بشه. راستی بابا جان بیل گیتس یه نظری بدید بفهمم کی به کیه. آخه منم به دلگرمی احتیاج دارم.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 12:34 PM تاریخ: Sunday, September 25, 2005


شبی در بیمارستان!

عصر روز دوشنبه بود که همینجور تو خونه نشسته بودم و از درد به خودم می پی چیدم، آخه نمی دونم چرا بعضی وقتا شکمم خود بخود درد می کنه، فکر کنم اشکال از معده است. منم زیاد حال دکتر رفتن ندارم، نه تو این مورد بلکه همیشه. خلاصه تو همین حال بودم که خبردار شدم یکی از دوستای خیلی صمیمی و عزیزم،صمد آقا، تو بیمارستان بستری شده. اول باور نکردم و فکر کردم باهام شوخی می کنن، آخه همین بعد از ظهر روز قبلش خونمون بود و از هر آدم سالمی سالمتر بود. خلاصه شاهد به عمل آمد که آپاندیسش رو عمل کردن. از شانس وقتی فهمیدم که درست وقت ملاقات بود. زود به همراه مادر و برادرم پاشدیم رفتیم بیمارستان. خودش تو بیمارستان می گفت که همون روز که از خونه ما رفته بود، شب بدجوری دلش درد می کرده ولی زیاد اهمیت نداده اما صبح دیگه نتونسته طاقت بیاره. شانس آورده دیر نشده بود و زود عملش کردن وگرنه خدا می دونه چی می شد. نکته اخلاقی و پزشکی ای که اینجا می تونیم نتیجه بگیریم اینه که درد درست برعکس اون چیزی که همه می گن چیزه خوبیه و حتما باید بهش توجه کرد!! ( عجب پیام تیمیزی دادما ) خلاصه اون شب با اصرار مادرشو فرستادم بره خونه و استراحت کنه و خودم شب به عنوان همراه پیشش موندم و این وسط هم اتفاقاتی افتاد که حالا ازش می گذرم. آخر شب هم یه پیرمرد رو آوردن تو تخت کنار اون بستری کردن، آخه تو بخش اعصاب و روان جا نبوده واسه همین آوردنش تو بخشی که ما بودیم یعنی بخش جراحی. بابا مرد خیلی باحال بود، بیچاره هیچیش نبود ولی نمی دونم چرا بهش انگ عصبی بودن خورده بود. البته بعضی موقع ها خیلی باحال، اون پرستارها رو فحش می داد که البته بعضی از پرستارا حقشون بود آخه تا آدمو می دیدن، هنوز ما هیچی نگفته مثه سگ هاپ هاپ می کردن و می خواستن پاچه آدمو بکنن. البته از حق نگذریم بعضیاشون هم خیلی مهربون و دوست داشتنی بودن. اونجا یه نظافتچیه مرد به اسم آقای مرادی بود که خیلی دلم واسش سوخت آخه بعضی از پرستارا تمومه کارها رو به اون می گفتن و کلی بهش بدوبیرا می گفتن و اون هم واسه خاطر یه لقمه نون مجبور بود اون حرف ها رو اونم از طرف یه زن تحمل کنه و تازه چشم هم بگه. نیمه شب بود که یه کم خواستم بخوابم ولی مگه این درد معده ام می ذاشت! بدحوری درد می کشیدم ولی به خاطر دوستم چیزی بروز نمی دادم. خلاصه صبح برگشتم خونه و یه کم خوابیدم ولی بازم درد داشتم. حتما باید فردا برم دکتر، دیگه خیلی جدی داره میشه این درد.
راستی یه سوال! چرا این پرستارها به خوشگلی معروفن و خداییش هم خیلی هاشون خوشگلن؟و چرا اخلاقشون به زیبایی چهره زیباشون نیست؟یعنی چرا اونهمه که به زیبایی صورتشون میرسن چرا به فکر زیبایی سیرتشون که مهمتره نیستن؟سوال فلسفی شد ولی شما هر جور دوست دارین نظر بدین. البته اینا رو با نگاه برادرانه میگم. خدای نکرده یه جور دیگه فکر نکنین.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 5:24 AM تاریخ: Thursday, September 22, 2005


عروسی و دانشگاه!!

دیشب عروسی پسر دایی پدرم، محمد رضا، بود. ما بهش به شوخی میگیم آقای دکتر!! خلاصه دیشب حدود ساعت 10 شب بود که رفتیم عروسی و حالا بماند که همان روز به خاطر انتخاب رشته برادرم چه اتفاقاتی که نیفتاد. خلاصه رفتیم عروسی و اونجا می خواستند منو به زور برقصونن که من چون اهل این چیزا نیستم هر جور بود زیر بار نرفتم. بعدشم از اونجا رفتیم دنبال عروس تو خونه عروسینا. ما هم اونجا با چند تا از پسرا و دخترای فامیل برای اینکه با هم باشیم تا بیشتر خوش بگذره رفتیم با هم سوار یه مینی بوس با آخرین سیستم های ارتباطی و امکانات رفاهی ( آره جون خودم!! چقدر هم امکانات داشت، حتی یه پخش نداشت ) شدیم. تو خونه عروس یکی دو ساعت معطل شدیم و همه حسابی کلافه شده بودیم. در ضمن تو عروسی چون خیلی از فامیلا جمع بودن، هی تبریک بود که از این ور اون ور به من روانه می شد به خاطر قبولی من در دانشگاه. خلاصه ساعت حدود 4:30 صبح بود که برگشتیم خونه. و من بیچاره خسته تر از هم افتادم ولی نقطه اوج درام اینجاست که من باید ساعت 6:30 صبح بیدار می شدم. هر چند کلاس های دانشگاه من هنوز شروع نشده ولی چون یه عده از دوستای ترم بالاییم کلاساشون شروع شده به من پیشنهاد دادن تا باهاشون یه سر برم اونجا. منم قبول کردم ولی از کجا باید می دونستم که عروسی تا حدود ساعت 5 طول میکشه!! خلاصه صبح هر جوری بود پاشدم و رفتم و تازه اونجا با بچه ها رفتم سر کلاساشون هم شرکت کردم. اول کلاس اندازه گیری. که وسطای کلاس بدجوری خوابم می اومد واسه همین سر کلاس دومشون نرفتم و عوضش رفتم نمازخونه یه چرت خوابیدم. بعد پاشدم با بچه ها رفتیم سلف واسه نهار که خیلی بامزه بود، هر کی یه کم از سهم غذاش داد به من. آخه چون من هنوز ثبت نام نکردم به من ژتون نمی دادند. بعدش هم برگشتم خونه که یکی از دوستام هم اومده بود خونه ما و بعد از رفتنش گرفتم سیر خوابیدم. قبل از اومدن به خونه یه ماجرایی واسم اتفاق افتاد که اگه بخوام توضیح بدم طولانی میشه. واسه همین بی خیال میشم. راستی جان من نظر بدین تا من بدونم خوبه یا بده.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 10:50 PM تاریخ: Sunday, September 18, 2005


یه سفر کوچولو به یه شهر کوچولو!!

امروز صبح حدود ساعت 10 از خونه دراومدیم و رفتیم تو خروجی شهر، سوار یه مینی بوس شدیم. چشمتون روز بد نبینه!! از بس این مینی بوس زوار در رفته بود ما رو کشت تا به مقصد برسونه.حالا حدس بزنید کجا رفتیم! مقصدمون شهر همجوار غار بزرگ و زیبای کتله خور بود. درست حدس زدید: ابهر. آخه یکی از همسایه های قدیمیمون بعد از کلی اینور اونور مهاجرت کردن به علت مسائل کاری، بالاخره تو ابهر ساکن شدند و ما هم گفتیم بریم یه سر بهشون بزنیم.یه زن و شوهر هستند و فقط همین! بچه ندارند. هر چند این مسافرت کوچولو باعث شد من امروز تو یه کلاس کوچولو نتونم شرکت کنم و کلی عقب بیفتم.خلاصه بعد از ظهر حدود ساعت 1 رسیدیم و با کمی پرس و جو خونشونو پیدا کردیم. ولی چون یه کم دیر کردیم فکر کرده بودن دیگه نرفتیم و پشیمون شدیم، واسه همین ناهار آماده نبود و ما خسته و کوفته و با شکمی گشنه مجبور شدیم دم برنیاریم و تا ساعت سه و نیم همینطور گشنگی رو بکشیم و تازه اظهار سیری هم بکنیم ولی خوب عوضش ناهار بدجوری چسبید. نمی گم ناهار چی بود چون ممکنه دهنتون آب بیفته و وبلاگ منو سیل ببره!!! خلاصه عصر هم پاشدیم برگشتیم شهر خودمون و این نوشته رو درست همین الان که رسیدم خونه دارم براتون می نویسم. راستی اونجا، منظورم تو ابهره، همینکه رسیدیم و تو مرکز شهر از اون مینی بوس پیاده شدیم بلافاصله چشمم به یه کافی نت خورد که اصلا انتظار نداشتم اونجا هم کافی نت پیدا بشه!!! و همون لحظه این جمله به فکرم اومد که:" عجب توهمی! گاو و گوسفند، سگ و گربه کافی نت دارند"....راستی در مورد غار کتله خور باید بگم حتما برید ببینید. من وقتی بچه بودم رفتم دیدم.تو استان زنجان نزدیکی گرماب قرار داره. حدود 135 کیلومتر با ابهر فاصله داره. اگه نبینید عمرتون بر فناست. باور کنید غار علی صدر پیش اون لنگ می ندازه و این یه مبالغه نیست بلکه حرف تموم کارشناساس.از ما گفتن بود.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 9:27 AM تاریخ: Friday, September 16, 2005


قبولی در مهندسی برق مبارک!!!

دیشب بالاخره بغد از مدتها معلوم شد که ما چه کاره هستیم و چه باید بکنیم و نتیجه نهایی کنکور معلوم شد. هر چند چون از قبل نتیجه معلوم بود چندان هیجان انگیز نبود، درست برعکس مرحله اولیه اعلام نتایج که خیلی خوشحال شدم و برام غیر منتظره بود.
خلاصه صبح امروز رفتم پیش یکی از دوستام که اون هم مهندسی برق دانشگاه علم و صنعت قبول شده بود و دیدمش و بعد یه کمی حرف زدن از این ور و اون ور، با هم رفتیم دبیرستان دوران تحصیل و مدیر و ناظم و یکی دو تا از معلم ها رو دیدیم و یه کم گپ زدیم. دست آخر هم با هم رفتیم سینما، فیلم " بید مجنون" به کارگردانی مجید مجیدی رو دیدیم. خیلی وقت بود می خواستم برم این فیلمو ببینم ولی فرصت نمی شد. فیلم خیلی خوبی بود ولی خوب می تونست خیلی بهتر از این هم باشه و جا داشت بیشتر روش مانور داد ولی در کل خوب بود مخصوصا اون استعاره ای که در مورد مورچه به کار رفته بود که یه دفعه از تاریکی به روشنی می رفت و یه دفعه هم برعکس. خلاصه حتما در این مورد نظر بدید. راستی چند تا از بچه های قدیمی رو هم تو راه دیدم و یه مسیری با هم رفتیم و حرف زدیم.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 1:22 PM تاریخ: Wednesday, September 14, 2005


یک روز دیگه گذشت اما.....

دیروز یه سر صبح رفتم پیش یکی از دوستام و از اونجا هم رفتم سرکلاس مدار منطقیم.یه سری چرت و پرت خوندیم که البته یه نیم ساعت رفتیم سر کار چون آقا معلم گل و گلاب احتمالا تو خواب مونده بود.الان تنها دل مشغولی که دارم اینه که چرا جواب نهایی کنکورو نمیدن که آدم از بلاتکلیفی در بیاد. هر چند گفتن تا پنجشنبه اعلام می کنن. خلاصه ما التماس دعا از برادران و خواهران دینی و غیر دینی خود داریم باشد که درهای رحمت خداوند به روی ما باز شود و ما تهران قبول شیم ( آخه مهندسی برق زدم که اونم فکر نمی کنم تهران قبول شم) ولی شاید به قول بهمن هاشمی، مجری شبکه دو، خداون وا را در احاطه الطاف خود بنماید.
تکمیلیه: آقا بالاخره بعد از کلی منتظر موندن نتایج نهایی معلوم شد و بنده با افتخار مهندسی برق قبول شدم و هر کی می خواد سور میدم البته سور اینترنتی. یعنی هر کی می خواد بگه هر چند تا جی میل میخواد بهش بدم.


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 12:53 AM تاریخ: Tuesday, September 13, 2005


شروع به کار رسمی وبلاگ مبارک!!( به خودم و شما )

خدایا با نام تو آغاز می کنم که آغاز و پایان وبلاگ زندگی ام توئی و از آنجا که ادمین سایت دلم همواره تو هستی هرگز از ویروس نترسم که تو ختم ویروس کشی و چه بگویم که وبلاگم قاصر از بیان وجوهات توست!! یا علی مدد...
امروز بالاخره بعد از کلی سهل انگاری و تاخیر در راه اندازی این وبلاگ، یه دستی رو سر و صورتش کشیدم و با ناز اونو به دنیای وب معرفی کردم. البته قبلا تو خیلی جاهای دیگه می نوشتم ولی همشونو بعد از یه مدت ول کردم به امون خدا بعد هم به امون بیل گیتس و بچه های ناخلفش. ولی اینبار تصمیم گرفتم دستمو بزارم تو دست داداش گوگل و تا آخر راه با هم بریم البته با حمایت شما دوستان و تا روزی که بدونم حتی یه خواننده دارم ادامه بدم. ان شاء ... فعلا به همین نوشته کفایت می کنم و از شما دعوت می کنم به ادامه برنامه توجه فرمائید!!!


لینک ثابت | |
نوشته: FRH ساعت 10:47 AM تاریخ: Sunday, September 11, 2005



استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.Copyright © 2005-2006
Design by: FRHweb